تبليغاتX
كلاغ پر در ميدان غاز - کوچه ی بن بست

 همه چیز از اون روزی شروع شد که بالاخره توانستم بعد از ماه ها جستجو، یک واحد آپارتمان کوچک در انتهای یک کوچه بن بست اجاره کنم. آپارتمان من در طبقه ی همکف قرار داشت و بقیه واحد ها در اختیار صاحبخانه و فرزندانش بود. بر خلاف صاحبخانه های قبلی، صاحبخانه ی جدیدم وقتی فهمید نویسنده هستم کلی ذوق کرد و وقتی بهش گفتم سخت درگیر نوشتن آخرین رمانم هستم و نمی توانم حتی با خانواده ام رفت و آمد داشته باشم، از خوشحالی بال در آورد.  از آنجایی که منزلم یک خوابه بود مجبور شدم میز کارم را جلوی پنجره ی سالن پذیرایی قرار بدهم. پنجره ی پذیرایی مشرف به کوچه بود. صاحبخانه برای ایمنی بیشتر جلوی پنجره ها را نرده زده بود ولی به راحتی می توانستم کسانی را که سر و کله شان در کوچه پیدا می شد، ببینم. عرض کوچه کم بود و  در خانه ی روبرویی درست مقابل در ورودی ما قرار داشت. روز ها پرده ها را کنار می زدم تا هم از نور طبیعی استفاده کنم ، هم لای پنجره را باز بگذارم تا هوای اتاق تهویه شود. یک روز صبح که پشت میزم نشسته بودم و به کوچه خیره نگاه می کردم ناگهان در خانه ی روبرویی باز شد و او بیرون آمد. به نظر17-18 ساله می رسی د اما هیکلش درشت بود. مانتوی گشادی پوشیده بود ولی دکمه هایش را نبسته بود. زیر مانتو پیراهن گل داری پوشیده بود. روسری را فقط روی سرش انداخته بود. موهای سیاه بلندش از جلو و پشت روسری بیرون افتاده بود. در فاصله یک چشم به هم زدن غیب شد. صدای بسته شدن در خانه شان مرا به خودم آورد. سرم را خاراندم و دوباره مشغول نوشتن شدم.

معلوم نبود چه ساعتی از خانه بیرون می آید...صبح...ظهر...عصر...اما انگار شب ها بیرون نمی آمد. همیشه هم عجله داشت. این ور و آن ور را نگاه نمی کرد. یک بار که از در خانه شان بیرون آمد خیلی اتفاقی صورتش را به طرف پنجره من برگرداند. انگار سنگینی نگاه کسی را احساس کرده بود . ناگهان نگاهمان با هم تلاقی کرد. سرم را پایین انداختم و وقتی دوباره سرم را بلند کردم، رفته بود.

داشتم با خودم فکر می کردم چطوری سر حرف را با او باز کنم...هر دفعه تا می آمدم به خودم بجنبم، او رفته بود. تا اینکه بالاخره یک روز صبح تصمیم گرفتم هیچ کاری نکنم و فقط و فقط منتظر بیرون آمدن او از خانه بمانم. طرف های ظهر بود که لنگه در خانه شان باز شد. فورا نیم خیز شدم اما خانم مسنی را دیدم که به نظر می رسید مادرش باشد. او هم پشت سر آن خانم بیرون آمد. نگاهی به من انداخت و سبد خرید را طوری گرفت که بفهمم دارند می روند خرید. شاید می خواست دنبالشان بروم... شاید هم می خواست نشان دهد دختر خانه است...نمی دانم... به هر حال باز هم حرکتی نکردم.

یک روز صبح وقتی داشتم پنجره را باز می کردم او هم بیرون آمد. هر دو ناگهان خشکمان زد. گفتم یا حالا یا هیچ وقت. داد زدم:" خانم ببخشید؟" یک قدم عقب رفت و گفت:" بله؟ با من هستید؟" و دور و برش را نگاه کرد. گفتم:" بله با شمام. ممکنه چند لحظه صبر کنید تا بیام پایین؟" دست هایش را به هم فشار داد و گفت:" چی؟ آها! بله! خواهش می کنم!"

دستی به موهایم کشیدم، کلید را برداشتم و دویدم بیرون. وقتی رسیدم به کوچه دیدم چند تا از دکمه های مانتو یش را بسته و روسری اش را مرتب کرده است. گفتم:" ببخشید میشه تا سر کوچه با هم قدم بزنیم؟" با نگرانی گفت:" چی؟...آخه..." گفتم:"زیاد وقتتون رو نمی گیرم...ممکنه؟" گفت:" باشه...فقط شما یه کم جلوتر از من برید." گفتم:" باشه." و راه افتادم او هم مانند بره ای رام پشت سرم حرکت کرد. گفتم:" خیلی وقته می خوام موضوعی رو بهتون بگم اما فرصتش پیش نیومد تا امروز..." برگشتم و نگاهی بهش انداختم. سرش پایین بود و صورتش گل انداخته بود. ادامه دادم:" شما دختر خانم بسیار موقر و با شخصیتی به نظر می آیید..." گفت:"لطف دارید..." در همین حال به سر کوچه رسیدیم. گفتم:" و مسلما می دونید این مخازن آشغال برای چیه؟" با تعجب نگاهم کرد و گفت:"بله؟ منظورتون چیه؟" گفتم:" مگه توی تلویزیون نمی بینید اون دو تا گربه که میان می گن آشغال هاتون رو راس ساعت نه شب توی این مخازن بریزید؟" گفت:" آها... بله..." گفتم:" پس شما چرا آشغال هاتون رو این موقع روز جلوی در خانه ی ما می گذارید؟" ناگهان چشم هایش گشاد شد. بدون اینکه حرفی بزند برگشت و با قدم های بلند به طرف خانه شان رفت. وقتی به کیسه زباله ها رسید با غیظ لگدی به آن زد، وارد خانه شد و در را محکم بست. از آن به بعد دیگر ندیدم  برای گذاشتن وقت و بی وقت آشغال از خانه بیرون بیاید.

نویسنده: بنفشه رافع

banafsheh.rafe@gmail.com

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 22:14 توسط ما علامه اي ها |