معلوم
نبود چه ساعتی از خانه بیرون می آید...صبح...ظهر...عصر...اما انگار شب ها بیرون نمی
آمد. همیشه هم عجله داشت. این ور و آن ور را نگاه نمی کرد. یک بار که از در خانه شان بیرون آمد خیلی اتفاقی
صورتش را به طرف پنجره من برگرداند. انگار سنگینی نگاه کسی را احساس کرده بود .
ناگهان نگاهمان با هم تلاقی کرد. سرم را پایین انداختم و وقتی دوباره سرم را بلند
کردم، رفته بود.
داشتم
با خودم فکر می کردم چطوری سر حرف را با او باز کنم...هر دفعه تا می آمدم به خودم
بجنبم، او رفته بود. تا اینکه بالاخره یک روز صبح تصمیم گرفتم هیچ کاری نکنم و فقط
و فقط منتظر بیرون آمدن او از خانه بمانم. طرف های ظهر بود که لنگه در خانه شان
باز شد. فورا نیم خیز شدم اما خانم مسنی را دیدم که به نظر می رسید مادرش باشد. او
هم پشت سر آن خانم بیرون آمد. نگاهی به من انداخت و سبد خرید را طوری گرفت که
بفهمم دارند می روند خرید. شاید می خواست دنبالشان بروم... شاید هم می خواست نشان
دهد دختر خانه است...نمی دانم... به هر حال باز هم حرکتی نکردم.
یک روز
صبح وقتی داشتم پنجره را باز می کردم او هم بیرون آمد. هر دو ناگهان خشکمان زد.
گفتم یا حالا یا هیچ وقت. داد زدم:" خانم ببخشید؟" یک قدم عقب رفت و
گفت:" بله؟ با من هستید؟" و دور و برش را نگاه کرد. گفتم:" بله با
شمام. ممکنه چند لحظه صبر کنید تا بیام پایین؟" دست هایش را به هم فشار داد و
گفت:" چی؟ آها! بله! خواهش می کنم!"
دستی به موهایم کشیدم، کلید را برداشتم و دویدم بیرون. وقتی رسیدم به کوچه دیدم چند تا از دکمه های مانتو یش را بسته و روسری اش را مرتب کرده است. گفتم:" ببخشید میشه تا سر کوچه با هم قدم بزنیم؟" با نگرانی گفت:" چی؟...آخه..." گفتم:"زیاد وقتتون رو نمی گیرم...ممکنه؟" گفت:" باشه...فقط شما یه کم جلوتر از من برید." گفتم:" باشه." و راه افتادم او هم مانند بره ای رام پشت سرم حرکت کرد. گفتم:" خیلی وقته می خوام موضوعی رو بهتون بگم اما فرصتش پیش نیومد تا امروز..." برگشتم و نگاهی بهش انداختم. سرش پایین بود و صورتش گل انداخته بود. ادامه دادم:" شما دختر خانم بسیار موقر و با شخصیتی به نظر می آیید..." گفت:"لطف دارید..." در همین حال به سر کوچه رسیدیم. گفتم:" و مسلما می دونید این مخازن آشغال برای چیه؟" با تعجب نگاهم کرد و گفت:"بله؟ منظورتون چیه؟" گفتم:" مگه توی تلویزیون نمی بینید اون دو تا گربه که میان می گن آشغال هاتون رو راس ساعت نه شب توی این مخازن بریزید؟" گفت:" آها... بله..." گفتم:" پس شما چرا آشغال هاتون رو این موقع روز جلوی در خانه ی ما می گذارید؟" ناگهان چشم هایش گشاد شد. بدون اینکه حرفی بزند برگشت و با قدم های بلند به طرف خانه شان رفت. وقتی به کیسه زباله ها رسید با غیظ لگدی به آن زد، وارد خانه شد و در را محکم بست. از آن به بعد دیگر ندیدم برای گذاشتن وقت و بی وقت آشغال از خانه بیرون بیاید.
نویسنده: بنفشه رافع
banafsheh.rafe@gmail.com