خواننده ی معروف جلوی تلویزیون
نشسته بود و در حالی که کانال ام تی وی تماشا می کرد، به ناخن هایش لاک می زد.
ناگهان آهنگی در باره ی صلح جهانی پخش شد.
- " اه! بازم این آهنگه که می ره روی اعصاب!"
به سمت کنترل ماهواره دست دراز کرد تا کانال را عوض کند اما یادش آمد لاک ناخن های
بلندش هنوز خشک نشده... تصاویر آن موزیک ویدئو عبارت بود از آوارگان جنگ، مبتلایان
به بیماری های لاعلاج و کودکان گرسنه ی آفریقایی...نگاهش روی بچه هایی که از ضعف و
گرسنگی پوست استخوان شده بودند ثابت ماند...
-" البته دلم می خواست به لاغری اون ها
بودم ولی نه توی اون همه کثافت و بدبختی...وای من حاضرم هر چی دارم بدم تا رنگ
پوستم مثل اون ها بشه...اما واقعا یکی باید یه کاری بکنه...این خیلی رقت انگیزه!
آدم گریه اش می گیره!"
ناگهان چشم هایش برقی زد...تند تند به ناخن هایش فوت کرد تا
زودتر خشک شوند. بعد به طرف گوشی تلفن پرید و شماره گرفت:
-" سلام مایک! آره منم!
ببین همین الان یه فکر عالی برای موزیک ویدئوی بعدی ام به ذهنم رسید...می خوام
موهامو مثل آفریقایی ها ببافم، بدنم رو سولاریزه کنم، لباس پاره پاره بپوشم، توی
لجن غلت بخورم و برقصم و آواز بخونم! می ترکونه ها! با جورج هماهنگ می کنی؟ باشه
پس خبرش رو بهم بده! فعلا بای!"
پست نگار: بنفشه رافع
+
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 17:47 توسط ما علامه اي ها
|