بدگویی
مادر مرحومم گفت:" پشت سر مرده بدگویی نکن."
پرسیدم:" از کی تا حالا بیان حقیقت شده بدگویی؟"
"ببین سر به سر من نذار. خودت می دونی که فرقشون چیه."
"بگو پشت سر کدوم مرده بدگویی کرده ام؟"
"من. مادرت. پشت سر من."
"باز شروع نکن مامان. من هیچ وقت پشت سرت حرفی
نزدم."
مادرم پرید وسط حرفم :" دیشب. دیشب دوباره این کار رو
کردی."
"وقتی که داشتم تعریف می کردم چطوری زیر تخت از دستت
قایم شده بودم؟ تو با جارو دستی بهم سیخونک می زدی تا بیرون بیام و بتونی یه
گوشمالی حسابی بهم بدی."
"بله. همون داستان."
"خوب مگه دروغ گفتم؟"
" داستان رو یه جوری تعریف می کنی."
"دروغ گفتم یا اغراق کردم؟"
"دروغ نگفتی اما منو وحشتناک جلوه دادی."
"هشت سالم بیشتر نبود. با جارو دستی به جون یک پسربچّه
ی هشت ساله افتاده بودی و با تمام توان می زدیش. نزدیک بود چشمم را در بیاری."
"نه هرگز چنین کاری نمی کردم."
"مگه از یه پسر بچّه ی هشت ساله چه خلافی می تونه سر بزنه که
اون جوری باهاش رفتار بشه؟ روشنم کن و من دیگه هرگز اون داستان را تعریف نمی کنم."
"چطور می تونی بگی داشتم چشمت را در می آوردم؟ مردم فکر
می کنند من چه جور مادری هستم؟ یه مرده به اندازه کافی مشکلات داره."
"مامان بگو ببینم، اشکالی نداره مرده ها پشت سرهم بدگویی
کنند؟"
"برو بابا. دیگه کاری به کارت ندارم. به همه بگو. هرچی
دلت می خواهد بگو."
"مامان درباره ی اتو هرگز به کسی چیزی نمی گم. اون به حساب نمیاد؟"
نویسنده: پاول بکمن
مترجم: بنفشه رافع banafsheh.rafe@gmail.com