داشت از سر کار به خانه بر می گشت که ناگهان آسمان سیاه شد و صدای وحشتناکی به گوش رسید. با خودش گفت اوه یه فانتوم دیگه! اما اون صدای کر کننده حتما به شکستن دیوار صوتی مربوط می شد. مردمی که در خیابان بودند با نگرانی به آسمان نگاه کردند. قدم هایش را تند تر کرد تا بتواند قبل از شروع حمله خود را به پناهگاه برساند. کنار پله های زیرگذر زنی با کالسکه ی یک نوزاد ایستاده بود. شاید انتظار داشت متیو در پایین بردن کالسکه از پله ها کمکش کند اما متیو با بی اعتنایی و به سرعت از کنارش رد شد و پله ها را پایین رفت. هر لحظه به تعداد کسانی که در آن مکان مسقف جمع می شدند اضافه می شد. گوشه ای ایستاد و به اطراف نگاهی انداخت. بچه ها با وحشت به پدر و مادر هایشان آویزان شده بودند. برای اینکه آرامشش را حفظ کند صلاح دید خود را به کاری مشغول کند. تقویمش را جیب در آورد تا برنامه کاری هفته ی آینده اش را مرور کند. درست یک هفته از رفتن ماتیلدا می گذشت. ماتیلدا معتقد بود اخلاق متیو خیلی تغییر کرده...به خصوص بعد از استخدام در آن کارخانه اسلحه سازی نسبت به سابق خشن تر هم شده است. یک روز صبح که از خواب بیدار شد ماتیلدا سر جای همیشگی اش نبود. به آشپزخانه رفت اما آنجا هم نبود. کنار قهوه جوش یک یادداشت به خط ماتیلدا بود. ماتیلدا می دانست متیو هرروز صبح باید یک فنجان قهوه تلخ بنوشد و بعد سر کار رود.
یک نفر که رادیوی ترانزیستوری داشت گفت که وضعیت سفید اعلام شده است. مردم به طرف پله ها راه افتادند تا از پناهگاه بیرون روند. دختر جوانی به زنی کمک می کرد تا کالسکه ی نوزادش را از پله ها بالا ببرد. وقتی به فضای آزاد رسیدند بچه ها دست پدر و مادرهایشان را ول کردند تا از روی چاله های آب بپرند. چند جوان به رنگین کمانی که در آسمان نقش بسته بود اشاره می کردند. متیو با خود گفت:"پس تلفات سنگین نبوده است... " و به طرف خانه راه افتاد.
پست نگار:بنفشه رافع banafsheh.rafe@gmail.com
+
نوشته شده در پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 20:54 توسط ما علامه اي ها
|