شکم روباه به قار و قور افتاده بود. همینطور که با حال نزار داشت سلانه سلانه راه می رفت به فست فودی رسید. توی فست فود جای سوزن انداختن نبود. جماعت گرسنه وارد می شدند، غذایی سفارش می دادند، در یک چشم به هم زدن می بلعیدند و از همان دری که وارد شده بودند، خارج می گشتند. روباه وارد فست فود شد و به اطراف نظری انداخت. زاغی را دید که داشت دولپی ساندویچ می خورد. صندلی جلوی زاغ خالی بود. روباه با یک جست خود را به پیش خوان رساند و قیمت های انواع فست فود ها را از نظر گذراند. فقط به اندازه ی خریدن یک سالاد فصل، پول داشت. همان را سفارش داد. بعد با سینی سالاد برگشت و به طرف میزی که زاغ نشسته بود رفت. وقتی به زاغ رسید لبخندی زد و گفت:" اینجا جای کسیه؟" زاغ سر تکان داد که نه. روباه پرسید:" می تونم بشینم؟" زاغ سر تکان داد که آره. روباه دمش را جمع کرد و با وقار نشست. زاغ همچنان با ولع ساندویچ خود را می لمباند. روباه به سالاد فصل نگاه کرد...چه چندش آور! سعی کرد با گوجه فرنگی شروع کند. بی فایده بود. به زور آن را فرو داد و خیره به زاغ نگاه کرد. سس سفید ساندویچ روی منقار سیاه زاغ مالیده بود. روباه با احترام دستمالی را به طرف زاغ گرفت:" منقارتون سسی شده!" زاغ دستمال را گرفت و منقارش را پاک کرد. روباه ادامه داد:" نمی فهمم این همه سس می زنند به ساندویچ که چی بشه؟ همش چربی اضافی! خدا رو شکر که شما اندام متناسبی دارید وگرنه اگر از این ساندویچ ها...ببخشید چی میل می کنید؟" زاغ گفت: "چیزبرگر دوبل!" روباه آب دهانش را قورت داد و گفت: "آه بله! همین پنیر اضافی می دونید چقدر کالری به بدن شما وارد می کنه؟ حالا اگر نتونید این کالری رو بسوزونید که دیگه وا مصیبتا! درگیر صد جور مرض می شوید خدای نکرده! از کلسترول و چربی خون گرفته تا دیابت و اسهال!" زاغ همچنان با اشتها می خورد. روباه ادامه داد:" می دونید، من طرفدار زندگی سالم هستم. برای همین سالاد فصل سفارش دادم. می بینید منبع ویتامینه! شما هم بهتره بیشتر به سلامتتون توجه کنید و از این هله هوله های مضر کمتر نوش جون کنید." زاغ آخرین تکه سانودیچ را نیز فرو داد، نوشابه اش را با سر و صدا سر کشید، منقارش را پاک کرد و گفت:" باشه دفعه ی دیگه! در ضمن سس سالادتون ریخته روی سینه تون!" و رفت.
روباه سر خورده و ناامید به دیگر مشتریان فست فود نگاه کرد. ناگهان چشمانش برقی زد. از جا بلند شد و با ظرف سالاد بیرون رفت. با خودش فکر کرد شاید بتواند ظرف سالاد را به گرگ قالب کند تا با آن شنگول، منگول و حبه انگور را فریب دهد!
پست نگار: بنفشه رافع banafsheh.rafe@gmail.com
+
نوشته شده در شنبه بیست و سوم تیر 1386ساعت 19:28 توسط ما علامه اي ها
|