مرگ من سفري نيست، هجرتيست،
از سرزميني كه دوست نمي داشتم به خاطر نامردمانش!*
حرفام تازه نيست. تكراريه. اما تو گلوم جمع شده راه نفس رو بسته. بايد بگم. بايد بگم تا خالي شم. چه درديه،
اين درد كه من حالا ديگه مدتهاست اين شهرو با ادماش دوست ندارم. چون من اين ادما رو نمي فهمم. اينا همه
صورتاشون شبيه همه اما دلاشون نه، درداشون نه، حرفاشون نه، خيلي وقته موسيقي دل همو نمي شنون
يا حتي اگه بشنون نمي فهمنش. يادشون رفته فكر كردن، نگاه كردن، گوش دادن، شنيدن (گوش دادن يه چيز
اما شنيدن ديگس! گاهي گوش مي ديم اما نمي شنويم) لذت بردن، نفس كشيدن، فرد بودن، اره درست مي
شنوي، فرد بودن يعني چي!!!!!!!!!
چقدر دغدغه هاشون با هم ديگه فرق مي كنه. از اينكه كركره ي ذهنشونو كشيدن پايينو دربست مخ رو و بدتر
از اون فكر كردنو تعطيل كردن حرصم مي گيره. از اينكه صورتكهايي كه به چهره زدن اين قدر واقعي به
نظر مي اد و به همون اندازه ابلهانس حرصم مي گيره. اينا كجا دارن مي رن، همش دارن بدون اينكه
خودشون بفهمن ادا در مي ارن. اداي يه ادماي ديگه رو! و گهگاه اينقد احمقانه اين كارو مي كنن كه به قول
مامانم ادم دلش مي خواد دو تا شكم داشته باشه يكيشو از حرص كاراي اينا پاره كنه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
اخه اينا داستان كبكه و كلاغه و راه رفتنو مجسم كردن!
جالبه بعضي مفاهيم برا ي بعضياشون اصلا معني خاصي نداره! مثله فكر كردن، دعا كردن،
ساده بودن، تو خيابون بلند بلند خنديدن و بستني يخي خوردن، پول كرايه تاكسي رو نداشتن، مانتوي مدل دو
سال پيشو پوشيدن، از خوندن كتاب "سمفوني مردگان" لذت بردن و هزار تا چيز ديگه............ عجيبه گاهي
ادم فكر مي كنه مگه مي شه اين قدر نزديك بود و اين همه دور! اين يعني ميون جمع تنها موندن!!!!!!!!!
اين ادما بلند مي شن مي رن يه فيلمي مي بينن كه توش فقط دري وري مي گن و از شنيدن حرفايي كه تو حالت
عادي براشون افت كلاس داره اگه بگن ، لذت مي برن. همين جوري مي شه كه كارگردان همون فيلم كذايي
هم از بلاهت اينا استفاده مي كنه و در كمال خون سردي ادعا مي كنه شوخي هايي مثله " دهنتو اسفالت مي
كنم، يا فحش فقط اوناييه كه با چيز( معذرت مي خوام) شروع مي شه" به اسم شوخي هاي جبهه جا مي زنه!!
اره اينجوريه كه اين ادما عجيب و غير قابل تحمل مي شن. ادمايي كه اينقد از كلمه ي " خوب" يا "قشنگ"
واسه توصيف چيزاي مبتذل و هرزه استفاده كردن كه درك و ذوق هنريشون شده البوم "بنيامين" به عنوان
بتركون ترين البوم موسيقي سال! اره من اين شهر و با اين ادما دوست ندارم! حالا با جرات مي گم: بار ديگر
شهري كه دوست نمي دارم....
شعر از احمد شاملو
پست نگار: م. رحيمي
Mary.rahimi.84@gmail.com
ازادی وجود ندارد و تنها رهایی موجود مرگ است.
پست نگار: م. رحیمی
گفتم:
"اوه؟ یعنی چی می ترکه؟"
گفت:
"یه چیزی توی مایه های طوفان نوح اتفاق می افته...بیش از نود و نه درصد جمعیت زمین
می میرند!"
گفتم:
" یعنی این سرنوشت محتومه؟"
گفت:"
آره! قراره این اتفاق در سال 2012 بیافته! تقویم مایا ها هم نشون می ده اون سال قراره یه بلای عظیمی رخ بده و نسل بشر
منقرض بشه!"
گفتم:"
چه بد!"
گفت:"
البته کسانی مثل ما (خودش رو می گفت که از این کلاس های ریکی و سایکی می ره) که با
انرژی زمین همسو شده ایم، در امانیم..."
توی دلم
گفتم: "آره مثل جانور هایی که توی کشتی حضرت نوح وول می خوردند!"
کنجکاو
شدم ببینم این موضوع تا چه حد صحت داره. توی اینترنت جستجو کردم و به مطلب جالبی
برخوردم که خوندنش خالی از لطف نیست:
در سال
2012 دگرگونی مثبتی اتفاق خواهد افتاد. بر خلاف تصور عامه، سال 2012 سال پایان عمر
زمین نیست! در سال 1899 تپش قلب زمین، که همان فرکانس آن است، کشف شد. از آن سال
تا سال 1986 فرکانس زمین معادل 7.8 هرتز بر ثانیه بود. از سال 1986 تا کنون این
عدد به مقدار قابل ملاحظه ای افزایش یافته است. در سال 1998 اعلام شد که فرکانس
زمین به 10 هرتز بر ثانیه رسیده است. از طرف دیگر، هر چه می گذرد امواج مغناطیسی زمین ضعیف تر می شود. بر اساس
محاسبات گفته می شود که در سال 2012 عدد امواج مغناطیسی زمین به صفر برسد. انواع
تقویم های تمدن های قدیمی از جمله تقویم مایا ها در سال 2012 به پایان می رسند.
اما این به معنای پایان عمر زمین نیست، بلکه هر 26000 سال، زمین وارد چرخه ی دیگری
از تکامل می شود.
خوب دوستان! خطر از بیخ گوشمان رد شد!
پشت کنکوری ها! همچنان بخونید برای شکستن سد کنکور! کارمند ها! همچنان سگ دو بزنید برای امرار معاش! اقشار مستضعف! همچنان له شوید زیر مخارج! زندگی ادامه دارد!
پست نگار: بنفشه رافع
در مراسم تجلیل از دانش آموزان نخبه ی کشور،
خبرنگاری به سراغ دانش آموزی رفت که رتبه نخست المپیاد ریاضی کشوری را به دست آورده بود و پرسید: "شما موفقیت خود را مدیون
چه کسانی هستید؟"
و این طور پاسخ شنید: " به نام خدا. جا داره از تمامی معلمین دلسوزم تشکر کنم. پدر و مادر عزیزم هم سهم به سزایی در موفقیتم داشتند چون همیشه در حال جنگ و دعوا و کتک کاری بودند و برای اینکه جلوی دست و پایشان نباشم مرا در اتاقم حبس می کردند. وقتی هم که در اتاقم زندانی بودم کاری به غیر از درس خواندن نمی توانستم انجام دهم...!"
پست نگار: بنفشه رافعbanafsheh.rafe@gmail.com
بعضي وقتا... نه، بيشتر وقتا به خودم مي گم، واقعا گفتن اين حرفا چه فايده اي داره؟ اينكه هي هر روز و هر روز به خودت بگي
ادما ديگه عاشق نمي شن، ديگه ته ته چشاشون ستاره سو سو نمي زنه يا اشك جمع نمي شه؟
اينقد گفتيم و گفتيم كه شد يه قصه ي تكراري بي بو و بي خاصيت!
و اين شد كه شد!!!!
ابن روزا با خودت فكر كردي اخرين باري كه سرتو گرفتي بالا و ستاره ها رو تماشا كردي كي بود؟
من از اون اسمون ابي مي خوام من از اون شبهاي مهتابي مي خوام
نه نه نهههههههههه اين اسمونو دوست ندارم، اسمون بايد شبش سياه باشه (واي كه چه شكوهي داره سياهي مطلق، چشم سياه پر خمار، موي شبق، ابروي مشكي كمون، واي كه چه شكوهي داره اين سياه پر كلك!)
اره سياه سياه با خط خطي ستاره.انگاري يكي دور از غصه ها و تنگياي چشمو دل خلق اين عالم مشت مشت ستاره پاشيده تو دامن اسمون. يكي كه از تموم شدن و قحطي و فقر و خجالت و شرمندگي و بغض فرو خورده توگلو هيچ ترسي نداشته، يكي كه غصه به دلش راه نداشته، يكي كه گل لباش هميشه باز بوده با يه چال رو گونش!
*
اخ كه چه چالي رو گونش بود وقتي مي خنديد و من تو عالم بچگي ام مي تونستم قشنگيشو بفهمم و يواشكي يواشكي حسودي كنم!
اون چال هنوزم هست اما ديگه لبي نيست كه بخنده، فقط يه جفت چشم مونده با يه نگاه ساكت كه حالا ديگه خيلي وقته نمي خنده....
اه پس چي شد اين اس ام اس كوفتي؟
*
چه عالمي بود؟! دلم الاسكا مي خواد، دلم اون مزه ها رو مي خواد! مهم نيست دارم تكراري حرف مي زنم. خوب تكراريه كه تكراريه. حتي تكرار هم گاهي لذت داره نه ابتذال. همه چي همه چي مي تونه استثنا داشته باشه!
*
چه عالمي، چه عالمي.... هر چي كردم از نا مردياش چيزي دستگيرم نشد. كاش گوشه داشت مي شد برم يه گوشش ساكت كز كنم، اما تو دايره اسيرم. نقطه ي اول همون نقطه ي اخره. درست مثل همه چي رو باختن. اخ كه چه سخته اين همه چي رو باختن.
و من منتظر اس ام اسي هستم كه هيچ وقت نمي اد. ادمي كه هيچ وقت نمي اد، روزي كه هيچ وقت نمي اد. از همه بدتر روزگاري كه هيچ وقت نمي اد....
*
خاطره ها، خاطره ها، خاطره هاي در هم و بر هم روزاي رفته! روزايي كه پارك نزديك خونه قشنگ ترين و دور ترين پارك دنيا بود. اون وقتا اگه سر و تهشو تنهايي مي رفتيم حتما گم مي شديم!!! چه كوچيك بود اون دختر كوچولو!
حالا پارك بزرگه كوچيك شده و دختر كوچيكه بزرگ.ا اي كاش پارك بزرگه بزرگ مي موند و دختر كوچيكه كوچيك!
بي خيال منتظر اس ام اسه نباش ، نمي اد.
پست نگار: م. رحيمي
Mary.rahimi.84@gmail.com
"جهنم
پر از نوازندگان آماتور است."
جورج
برنارد شاو
برای
درک این جمله ی قصار کافیست در یک کنسرت آموزشی به عنوان میهمان شرکت کنید...کاری
که من جمعه ی هفته ی پیش مفتخر به تجربه ی آن شدم! یکی از دوستان نازنین من که چند
سالی ست پیانو می نوازد و الحق هم عالی می نوازد مرا به یک کنسرت هنرجویی دعوت
کرد. تصور کنید در یک خانه ی اعیانی در ارتفاعات شهر نشسته اید، انواع اطعمه مشروع
و اشربه غیر الکلی نیز موجود است، دور و برتان هم قیافه های آراسته و اتو کشیده به
وفور دیده می شود و قرار است به قطعاتی از بتهوون، شوپن، شوبرت، موتزارت و دیگر
بزرگان موسیقی کلاسیک گوش جان بسپارید. کاغذ اعلام برنامه را که می بینید می خواهید
از خوشحالی بال در آوردید! وای خدا این همه قطعات دلنواز! و با اشتیاق تمام منتظر
شروع کنسرت می شوید. خوب تا اینجای کار همه چیز بهشتی به نظر می رسد. معمولا
نوازندگان به ترتیب از مبتدی تا پیشرفته به اجرای موسیقی می پردازند...و فاجعه
آرام آرام اتفاق می افتد...چشم هایتان را می بندید، در صندلی خود فرو می روید و
آماده می شوید تا روحتان را به نوای دل
انگیز موسیقی بسپارید که یهو (بلکه هم یهیو!) یک نت اشتباه، یک صدای گوش خراش و از
دست رفتن تمام حس قشنگ شما! دنیا جلوی چشمتان تیره و تار میشود، سرتان گیج می رود،
جهنمی که برنارد شاو از آن سخن گفته بود به واقعیت تبدیل می شود و این روال تا چند نفر آخر، که دوست نازنین من
هم یکی از آنها بود، ادامه پیدا می کند. حتی اجرای عالی چند نفر پایانی نیز نمی
تواند روح شما را آرام سازد. با خودم می گفتم اگر موتزارت اینجا بود حتما سکته می
زد. البته من برای توجیه رفتار و اخلاق عجیب هنرمندان بزرگ هیچ وقت خودم را خسته
نمی کنم چون می دانم هنرمند واقعی بودن، بهای گزافی را می طلبد. موتزارت هیچ وقت
نمی توانست به یک قطعه موسیقی ناموزون گوش دهد و مجنون نشود! هرگاه کسی قطعه ای را
نا تمام می گذاشت او سریعا پشت پیانو می نشست و قطعه را تمام می کرد.
ممکن
است بعضی از دوستان بگویند که از نوازندگان آماتور نباید انتظار زیادی داشت اما در
جوابشان می گویم باید از هر کس به اندازه ی توان و استعدادش انتظار داشت. مسلما
شاگرد کلاس دوم دبستان نمی تواند مثلثات حل کند اما انتظار می رود جمع و تفریق را
بلد باشد. همچنین یک آشپز نمی تواند دوزنده ی ماهری باشد و یا یک وزنه بردار نمی
تواند با اندام عضلانی و سنگین خود باله برقصد! هر کس باید جایگاه خود را بشناسد و
در حد خود عالی باشد. قطعات کنسرت نیز با توجه به توانایی نوازندگان تنظیم می شود
و مطمئن هستم هر نوازنده ی آماتوری با تمرین و ممارست می تواند قطعه خود را بدون
اشتباه بنوازد. از طرف دیگر ساز پیانو برای بسیاری از موسیقی دانان از جایگاه ویژه
ای برخوردار است و به نظر من کسی که قدم در راه یادگیری این ساز پر ابهت می گذارد
باید خود را وقف آن کند وگرنه نتیجه ی کار چیزی جز لرزاندن تن بزرگان موسیقی در
گور نخواهد بود!
اکثر استادان موسیقی کم حوصله و سختگیر هستند.
کاملا به یاد می آورم استاد دفم چطور با جملات کوبنده از دف نوازی ام انتقاد می
کرد و گاهی کار به تنبیه بدنی هم می رسید! حالا که دوباره به رفتار ایشون فکر می
کنم می توانم درکش کنم. او به خوبی می دانست که من با تنبلی دارم خودم را از چه
لذت نابی محروم می کنم. او آگاه بود که
اگر کمی بیشتر سعی کنم به چه نوای زیبایی دست خواهم یافت و زندگی ام چگونه متحول
خواهد شد. به قول شکسپیر برای موفقیت باید
بیشتر از دیگران دانست، بیشتر از آنها تلاش کرد و کمتر از آنها متوقع بود.
در هر حال پس از پایان کنسرت من و
دوستم مانند دو نفر کتک خورده شده بودیم! من
به خاطر کش آمدن اعصابم و دوستم به خاطراسترس زیاد! اونجا بود که خدا را شاکر شدم که به همین دف وطنی قناعت کردم و دنیای
هنر موسیقی را از وجود یک پیانیست آماتور دیگر نجات دادم! در پایان برای تمام
هنرجویان آرزوی موفقیت روزافزون دارم.
پست
نگار: بنفشه رافع
Banafsheh.rafe@gmail.com
هوي هوي با تواما؟ به چي داري اين جوري نيگا ميكني ؟ به چي زل زدي؟ تا حالا خل و چل نديدي؟ تا حالا نديدي يك بدبخت ننه مرده مخش چت زده باشه؟ شت! مغزه ديگه زيادي داره ارور مي ده، قفل كرده. ? F8 توام دلت خوشه ها. تو رو خدا ما رو ببين با كي اومديم سيزده به در. تو كه از من تعطيل تري جونم. F8 ام ديگه افاقه نمي كنه ويندوزش اين جوري ام بالا نمي اد ، هنگ؟ نه بابا از اين حرفا گذشته كارش، ويندوز عوض كنم؟ اي بابا انگار خيلي از مرحله پرتيا! اينو بايد كلا اف ديسك كنم. . اما نه. بيخ ، حسش نيست. اووه كي مي ره اين همه راهووووو. ويندوز عوض كنم؟ بي خيال شو جون من! ما همين جوريشم وصله ي ناجور خلقتيم. اخ كه اگه مي دونستم كي به تو گفته تو يكي بلدي نيمه ي پر ليوان خالي رو هم ببيني يه حال اساسي بش مي دادم..... استغفرلا. بابا دم پر من نده. مثله بچه ادم برو يه گوشه بشين سرتو به كاراي خودت گرم كن. من يكي خودم كوچيكتم دربست. بي خيال ما شو. اوكي؟ چرا؟ تازه مي پرسي چرا؟ اينم پرسيدن داره اي كيو؟ به من نگو كه ظاهرم خيلي خوبه و معمولي. به من نگو هنوز مي شه اميد و ته چشام ديد. اميدو خيلي وقت پيش زن داديم رفت. خبرشو دارم خود ننه مرده اش الان داره زير بار بدبختي كمرش خم مي شه. اينووووو باش! اميد! به چي؟ به كي؟ اه ول كن بابا. من يكي بريدم. خسته شدم. ديگه نمي كشم. ديگه نا ندارم. بابا يكي پيدا نمي شه به اينا بگه من خيلي وقته از ايستگام رد شدم. تو رو خدا بذارين پياده شم. يكي به اين رانندهه بگه نگه داره. مگه زوره؟ بذارين من جامو بدم به يكي از اينايي كه سر پا واسادن بيچاره ها از وجنات و سكناتشون معلومه هنوز دلشون نمي خواد پياده شن. تو يكي ديگه جون مادرت وانستا اون گوشه با اون نگات نفسمو بند بيار! هي به من نگو " چشاتو باز كن، بهتر ببين ، هنوزم مي شه لا به لاي اين همه مترسك ور پلاسيده ي بو گندو تو اين همبونه ي كرم و كثافت و مرض ميون اين همه جغد و خفاش كور و كچل، تك و توك گل افتاب گردون پيدا كرد". تو يكي چييييييييييي؟ سكوت كن. مي دوني الان خيلي وقته كه هي به قلبم مي گم بابا احمق جون اين همه زدي چي شد؟ كجاي دنيا رو گرفتي؟ كي اومد بگه اقا دم شما گرم اين همه تحملت زياده؟؟؟ بيا و اقايي كن و يه چن وقتي بي خيال زدن شو! ببين از اين جفت چشا ياد بگير! ببين ديگه نمي بيينن، چشم اميدو مدتهاس از اسمون بريدن حيوونيا. يا اين گوشا. چيه مسخره مي كني؟ اينا هم از اين همه داد و فرياد و عربده و زنجموره ي اين خلق پر شكايت گريان، ملول شدنو و ديگه نخواستن از اين چرت و پرتاي صد من يه غاز بشنفن! اين قد دروغ دغل شنيدن كه اخرش يه روز لج كردن بي خيال شنيدن شدن هر چي ام زور زدم راضيشون كنم كوتاه بيان نشد كه نشد. به گوششون فرو نرفت اين گوشاي زبون نفهم ما! زبونمونم كه الكن شده شكر خدا اخه اين بد بختم هر چي شب و روز، روز و شب بيشتر طفره تقلا زد به هر ضرب و زوري شده حرفاي اين دله صاحاب مرده رو به گوش خلق الله فرو كنه بلا نسبت انگار ياسين به گوش خر مي خوند. اين بود كه اينم رفيق نيمه راه شد و ما رو با اين درد جگر سوز تنها گذاشت. اه شما ديگه چه جور جونورايي هستيد بابا يك كدومتون بگه من باس همين جا پياده شم......
پست نگار: م. رحيمي
چه مي دونم؟ شايد اين فرشته هايي كه اين شبه ادما رو درست مي كنن واقعا غرض خاصي هم نداشته باشن، واقعا با همكار و هم قطار سابقشون، شيطون، همدست و هم داستان نباشن. ولي لااقل اين هست كه اگر توطئه اي هم در كار نباشه اينا كنتراتي كار مي كنن، تقلبي كار مي كنن، نمي دونم اصلا شايد زوركي كار مي كنن، يا خدا روزمزدشون نكرده كارمزدي كار مي كنن، يعني هر راس ادم كه بسازن، مثلا يك قرون مزد مي گيرن. يك قرون؟ چه خبره؟! چهار پول، نيم عباسي، يك غاز! اينه كه تمام هم و غمشون زياد درست كردنه، بالا بردن سطح توليد! حالا هر جور شد، هر چه از اب دراومد! رقابتي كه تو كار نيست، عرضه و تقاضا و انتخابي كه تو بازار نيست. وانگهي مايه اش مگه چيه؟ خود خدا بارها رك و پوست كنده گفته: " گل، خاك، لايه ي ته نشين، گل و لاي سيل، لجن بد بو و گند" خوب از گل و لاي لجن مگه چي مي خواد از اب در بياد؟
من از روي همين ادمهايي كه درست مي كنن و هر روز خر در خروار هي بيرون مي دن فهميدم كه اونا كار مزدي اند، تقلب مي كنن، حتي تو همين گل و لاي هم جنس اشغال مي زنن. از مايه ي عقل و روح و زيبايي و بارقه ي اهورايي مي دزدن، كش مي رن و ريشه و پي و چربي و شكمبه ي پر شده و استخون و پوست و پشم و قازوراتش رو زياد مي كنن. اون اوائل باز كاراي بهتر بيرون مي دادن اما انگاري هر چي مي گذره بدتر مي شه. مگه نمي بيني؟ حتي بعضيا رو همين جور نيمه كاره مي دن بيرون! هنوز اعضاي يدكيش رو به هم نبستن و جوش ندادن و پيچ و مهره هاشو سفت نكردن ول مي كنن رو زمين. بعضيا رو اتاقشونو كه مي سازن خالي مي ارن بازار. اكثرا يادشون نيست كه لا اقل يك قطره عقل و شعور و عاطفه و فهم و ظرافت و انسانيت و روح توي لش به اين سنگيني بچكونن.يك گردي به اندازه ي زعفرون روي پلو، براي تزئين ، براي جلو چشم مشتري روش بپاشن. بقدري اونجا سرشون شلوغه و حواسشون پرته و از روي بي اعتنايي و سهل انگاري و دست پاچگي كار مي كنن كه گاهي اصلا اسباب و لوازم ادما رو عوضي مي بندن. مثلا زبوني كه براي يك ادم حسابي ساختن و مال يك شخص شرافتمند و مهربونه مي ذارن توي دهن يك دزد قالتاق پاچه ورمال! چشم و لب و ماسك صورتي رو كه براي يك تيپ معصوم دوست داشتني پر محبت و صميمي و فداكار ساخته بودن مي كشن به كله ي يك رند هفت خط بد كاره ي رذل!!!!!!!!
گاهي دل و دماغ يك غلام، برده ، كنيز و نوكر يا گاهي حتي از حيوونا مثل دل و دماغ خوك يا سگ يا گاو يا الاغ يا روباه يا گرگ يا عنتر يا بوقلمون يا موش يا جغد يا شتر يا "شتر- گاو- پلنگ" و غيره رو همين جور چشم بسته و شانسي مي چپونن توي اندام يك اقا، يك خانم، يك شخصيت بسيار برجسته، محترم، دانشمند، معنون....
نمي دانم! گاهي فكر مي كنم شايد شوخي هم مي كنن. خودشون هم از اين كار يكنواخت و خسته كننده اي كه بيشتر ازپونصد هزار ساله از ادم نئاندرتال تا فيلد مارشال و از ياجوج ماجوج تا انگلو ساكسون و از ادماي ميمون نماي عهد بوق تا ميموناي ادم نماي عصر برق فرقي نكرده بلكه افتضاح تر هم شده، حوصلشون سر رفته!
چه مي دونم؟ اين كارا شوخي نيست؟ يعني مي شه باور كرد خداي بزرگ اين چيزا رو مي سازه؟ اينا اهانت به حضرت خداونديست نه به حرفاي من. انتساب اينها به خدا كفره به خدا قسم، بدتر، فحشه اصلا! اگه كسي منو كه يك بنده ي ضعيفم متهم كنه كه تو اين كارا دست داشتم اونو تهمت نا جوانمردانه اي تلقي مي كنم كه هرگز هم نمي بخشم و مطمئنم كسي نه اينقدر نامرده كه هر چند با من دشمني و كينه داشته باشه و بخواهد لجن مالم كنه همچين افترايي به من ببنده و نه كسي اينقدر بي عقل و نفهمه كه همچين اتهامي رو باور كنه. اينا كار خدا نيست به خدا!
پست نگار: م. رحيمي
با توجه ايام كنكور و اينكه جو سريالي در قصر همه جا را گرفته و اين سريال پر بيننده ترين سريال اين روزهاست، سوالات "كنكور يانگوم" را برگزار مي كنيم.
زبان و ادبيات فارسي
در عبارت "يانگوم خودكشي كرد" چه صنعتي به كار رفته؟
خالي بندي
عطف به كيوسك
مجاز مرسل
زرد يا نه
"سي دي منتسب به يانگوم در امد" اشاره به چه چيز دارد؟
فيلم نقاب
يانگوم بايد نمايشگاه عكس برگزار كند.
نام يانگوم به يكي از بازيگران سريال جواهري در قصر بديل شود.
اشاره به جاي خاصي ندارد.
زبان عربي
1-"التلفيزيون يرسل القروت المخصوص الي الكره لمصاحبت مع اليانجوم."
1)يانگوم از تلويزيون بازي فوتبال ميبيند
2) تلويزيون هنگام پخش يانگوم 5 دقيقه تبليغ كره پخش مي كند.
3) تلويزيون تعدادي را به كره مي فرستد تا سراغ يانگوم بروند.
4) يانگوم براي عضويت در تيم تلويزيون وارد كره شد.
زبان انگليسي
Afsar minju is a …boy.
1)cheshmcherun
2)mokh zan
3)oskol
4) mordehore tarkibesho bebaran.
خواص مواد
كدام ماده براي پوست خوب است؟
بخور اب برنج
سركه خرمالو
ريشه افسنتين
كراك
معلومات عمومي
پبينندهترين سريال حال حاضر تلويزيون كدام است؟
يانگوم
جواهري در قصر
بانوي دربار
اشپز خانه سلطنتي
خلاقيت موسيقي
تيتراژ پاياني جواهري در قصر در كدام دستگاه خوانده شده؟
گوشه اشپزخانه
گوشه ي يخچال
گوشه سئول
اصلا گوشه ندارد.
پست نگار. م.رحیمی
A tour bus driver is driving with a bus load of seniors down a highway. when he is tapped on his shoulder by a little old lady.She offers him a handful of peanuts,which he gratefully munches up.After about 15 minutes, she taps him on his shoulder
again and she hands him another handful of peanuts.She repeats this gesture about five more times.When she is about to hand him another batch again,he asks the little old lady,Why don't you eat the peanuts yourself?"We can't chew them because we've no teeth", she replied.The puzzled driver asks,"Why do you buy them then?"The old lady replied,"We just love the chocolate around them." It pays to be careful around old people
Sunny
When I die, I want to die like my grandfather--who died
peacefully in his sleep. Not screaming like all the passengers in his car Author Unknown
Advice for the day: If you have a lot of tension and you get a headache, do what it says on the aspirin bottle: "Take two aspirin" and "Keep away from children. Author Unknown
My Mom said she learned how to swim when someone took her out in the lake and threw her off the boat. I said, 'Mom, they weren't trying to teach you how to swim. Paula PoundstoneSometimes I think war is God's way of teaching us geography. Paul Rodriguez
Remember in elementary school, you were told that in
case of fire you have to line up quietly in a single file line from smallest to tallest. What is the logic in that? What, do tall people burn slower? Warren HutchersonSuppose you were an idiot. And suppose you were a member of Congress.. But I repeat myself. Mark Twain
You can say any foolish thing to a dog, and the dog will give you a look that says, My God, you're right! I never would've thought of that! Dave Barry
گردآوری توسط: بنفشه رافع
The best place to find a helping hand is at the end of your own arm
Marriage is the only war where you sleep with the enemy
You can easily judge the character of a man by how he treats those who can do nothing for him
What lies behind us and what lies b4 us are small matters compared to what lies within us
Choose with the head go with the heart
Sunny
One was searching in the dictionary for the word "dictionary".He found this meaning: dictionary is the thing u are holding now,stupid
Wondering what the definition of stupid was, he searched for the word stupid,he found: Is that u again
Sunny
An English professor wrote the words "A woman without her man is
nothing" on the chalkboadr and asked his students to punctuate it
correctly
All the males in the class wrote: A woman, without her man, is nothing
All the females in the class wrote: A woman: without her, man is
nothing
Sunny
A cockroach will live nine days without its head.Before it starves to death
A crocodile can't stick its tongue out
A snail can sleep for 3 years
All polar bears are left-handed
American airlines saved $40,000 in 1987 by eliminating one OLIVE from each salad served in first-class
An ostriche's eye is bigger than its brain
Butterflies taste with their feet
Cat's urine glows under a black light
If you keep a goldfish in a dark room,it will eventually turn white
If you yelled for 8years,7 months and 6 days, u would have produced enough sound energy to heat one cup of cofee
"No word in the English language rhymes with " month
Our eyes are always the same size from birth,but our nose and ears never stop growing
Right-handed people live,on average, nine years longer than left-handed people do
Some lions mate over 50 times a day
Starfish haven't got brain
The human heart creats enough pressure when it pumps out to the body to squirt blood 30 feet
The male praying mantis can't copulate while its head is attached to its body.The female initiates sex by ripping the male's head off
"The most common name in the world is "mohammed
The name of the all continents end with the same letter that they start
The sentence "the quick brow fox jumps over the lazy dog" uses every letter in the English language
TYPEWRITER in the longest word that can be made using the letters on only one row of the keyboard
Women blink nearly twice as much as men
You share ur birthday with at least nine million other people in the world
Gathered by Sunny
عباس كيارستمي
يه روز كيارستمي در جريان يه سفر تفريحي رفت ايران. خبرنگار ازش پرسيد چرا بيشتر به ما سر نمي زنيد؟ گفت: اخه ايران هم جاي زندگي كردنه؟ خبرنگار ازش پرسيد: چرا خارج فيلم نمي سازيد؟ گفت: اخه خارج هم جاي فيلم ساختنه؟ بعد، عينكش رو گذاشت رو چشمش و رفت رودبار.
ابوالفضل جليلي
يه روز يه پسره اومد كه مادرش روزي بيست بار داغش مي كرد. يه پسره اومد كه جيب يه مرد رو زده بود. يه دختره اومد كه ده سال از خونه بيرون نرفته بود. يه مرده اومد كه بيستا بچش گدا بودن. يه جوونه اومد كه فارسي بلد نبود حرف بزنه، اما يه يخچال بزرگو كول مي كرد از ده طبقه مي برد بالا. يه خانومه بود كه يه قرون پول نداشت داشت دنبال ادرس بيمارستان مي گشت. ابوالفضل جليلي گفت: نه، اينا به درد نمي خوره، يكي مي خوام كه خيلي بدبخت باشه.
بهرام بيضايي
يه روز يه زني دنبال خودش مي گشت. يه درشكه اومد رد شد. برگاي درختها رو زمين ريخت. سه تا اينه شيكست، يه نفر خواب ديد كه گذشته و اينده روبروي زمان حال وايسادن. مردي به سرعت دويد. بيضايي گفت: كات از اول مي گيريم. همه چيز براي هفتصد و سي و دومين بار تكرار شد.
داريوش مهرجويي
يه روز داريوش مهرجويي هر چي دم دستش بود ريخت توي ميكسر و دكمه اش رو زد. گفت: ميكس شد. گفتن يعني چي؟ گفت: يعني مخلوط كردن، قاطي كردن.
بهروز افخمي
يه روز بهروز افخمي رو مجبور كردن كت شلوار سرمه اي بپوشه با پيراهن سفيد، داشت خفه مي شد. بردنش اورژانس، زير چادر اكسيژن، حالش خوب نشد. براش شلوار لي اوردن حالش خوب شد.
خسرو شكيبايي
يه روز خسرو شكيبايي رفت پيش داريوش مهرجويي، بهش گفت: داريوش جون! به كلي شدم حميد هامون، ديگه اين من خسرو شكيبايي نيست.
پست نگار: م. رحيمي
واژه. واژه. واژه. واژه.
واژه ها. اين موجودات غريب و كوچولو.
اخ كه اين واژه هاي بيچاره از ما ادمها هم تنها تر و غريب ترن.
بعضي وقتها فكر مي كنم اگه اين واژه هاي بي زبون، زبون داشتن چه ها كه بار ما ادماي
شكم سير نامرد نمي كردن. مي پرسي چرا؟ پس گوش كن!
اين ما ادما بوديم كه گند زديم به معني اين واژه هاي بدبخت. ماها با بي رحمي تمام
اين طفلكا رو به ابتذال كشيديم. ماها عوضشون كرديم بدون اينكه حتي از خودشون
بپرسيم اعتراضي دارن يا نه؟
تا حالا فكر كردي چه قدر معني واژه ي عشقو خراب كرديم و اين بد بخت تبديل شد به يه لقلقه ي
زبون. از واژه ي راستي، صداقت، رحم، عاطفه، انسانيت، هم نوع و هزار تا واژه ي بي گناه ديگه تو
دست ما بچه هاي ادم چي موند؟ جز چند تا واج بي شعور و بي ارزش؟ بيا با انصاف باشيم...
حالا فهميدي چرا مي گم اين واژه ها از ما بد بخت ترن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
واژه مي خواهم من
من هميشه با سه واژه زندگي كرده ام
راه ها رفته ام،
بازي ها كرده ام:
درخت
پرنده
اسمان.
من هميشه در ارزوي واژه هاي ديگربودم.
به مادرم مي گفتم:
از بازار واژه بخريد،
مگر سبدتان جا ندارد؟
مي گفت:
با همين سه واژه زندگي كن،
با هم صحبت كنيد
با هم فال بگيريد.
كم داشتن واژه كه فقر نيست.
من مي دانستم كه فقر مداد رنگي نداشتن
بيشتر از فقر كم واژگيست.
وقتي با درخت بودم
پرنده مي گفت:
درخت را بايد با رنگ سبز نوشت
تا من ارزوي پرواز كنم.
من درخت را فقط با مداد زرد مي توانستم بنويسم.
تنها مدادي كه داشتم
و پرنده در زردي،
وا ژه ي درخت را پاييزي مي ديد
و قهر مي كرد.
صبح امروز به مادرم گفتم:
براي احمد رضا مداد رنگي بخريد.
مادرم خنديد:
درد شما را واژه دوا مي كند.
شعر: احمد رضا احمدي پست نگار: م. رحيمي
با عرض پوزش از حضور comrade Banafshe و دوستان به دلیل تأخیرهای طولانی در به روز رسانی وبلاگ . دو سه روز پیش یکی از رفقا با اعلام این مطلب که "ناسلامتی این وبلاگ گروهیه" موجبات شرمساری این حقیر را فراهم نموده و اکنون که گفتنی ها کم نیست / من و تو کم گفتیم ٬ آمدیم تا هر آنچه را که طی این چند روز بر ما گذشته در سفره بریزیم .
نتایج آزمون فوق اعلام شد و دوستان شرکت کننده و نکننده و بعضاً شرکت کننده ی شرکت نکننده نما ( اگه می خواستی بعدش بزنی زیرش چرا اصلاً کنکور دادی ؟! مرد باش و اعتراف کن ! ) حالا درگیر و دار بررسی نتایج هستند . اما خوشمزه ترین دسته اونایی اند که از روز اعلام نتایج به این ور دیگه اینجا موندنی نیستن ! این گروه با بیان جملاتی نظیر "اصلاً مدرک اینجا که به درد نمی خوره" و "من از اولش هم قصدم ایران نبود ٬ همین جوری شرکت کردم" رویای پرواز به آن سوی آب ها را در سر می پرورانند ... همین یکی دو روز پیش بود که یکی از دوستان ضمن بیان مطالبی پیرامون دانشگاه دولتی و آزاد گفت : " من اگه قرار باشه اینجا دانشگاه آزاد درس بخونم خوب همون پول رو می دم می رم استرالیا درس می خونم." ( علامت تعجب جوابگو نیست ) ٬ عرض شد : عزیز ٬ واسه استرالیا فکر کنم اون پول کفاف نده ٬ یحتمل باید یه دو سه هزار تومن دیگه م روش بذاری ! دوست مزبور گفت : آره خوب ٬ استرالیا هزینه ش زیاده ٬ ولی جاهای دیگه م هست . پرسیده شد : حالا کجا مد ّ نظرته ؟ فرمودند : من چون اساساً به کشورهای ساحلی علاقه دارم شاید برم مالزی !
چه عرض کنم ... این جوریه دیگه .
چند شب پیش رفتم منزل comrade Neda ٬ از خاطرات این چهار سال گفتیم و خندیدیم . صحبت های زیادی من باب مسائل بنیادین هستی پیش اومد و رسید به ادبیات و ناتورالیسم و سرنوشت و تسلط بی چون و چراش بر آدمی و چراغ های ساختمون های اطراف یکی یکی رو به خاموش شدن بودن که comrade Neda همچنان داشت آخرین کتابی رو که خونده بود - یه رمان پونصد صفحه ای از تامس هاردی - با تموم جزئیات برام تعریف می کرد . یکی دو بار کلّه م بی اختیار به یه طرف افتاد که زود جمع و جورش کردم . ( چند ساعت قبلش هم - پیش از اینکه به منزل رفیق ندا برسم - با یکی از دوستان بودم که فیلم Lord of War رو مو به مو برام تعریف کرد ) . خلاصه به زور چیپس خوردن تا آخر رمان دووم آوردم . شب نیکلاس کیج رو خواب دیدم که شوهرش ولش کرد رفت دنبال کار قاچاق اسلحه ! ( باور کنید خانومه تو خوابم خیلی شبیه نیکلاس کیج بود ! )
اینم که از این .
نمایشگاه رسانه های دیجیتال هم که جای بامزه ای بود ! فقط چرا غرفه ها خالی بودن ؟! تنها غرفه ای که چند ثانیه پاش توقف کردم اون غرفه ای بود که قسمت هایی از پشت صحنه ی فیلم سنتوری رو پخش می کرد . یکی دیگه م غرفه ی دوستم اینا بود که اصلاً از اولش فقط واسه اون رفتم . یه مقدار نشستم توش تا بدونم یه غرفه دار چه احساسی می تونه داشته باشه . احساس خاصی نداشت !
اما تو محوطه ی خارجی نمایشگاه یه نفر تیله می فروخت که به نظرم خیلی حرکت فرهنگی و جالبی اومد .
همین .
تا بعد .
.......................................................
نیلوفر خوش زبان
من:خوب یاسمن بگو نظرت راجع به این دو تا چیه؟
یاسمن: تیچر! این دو تا دوست پسر و دوست دختر بودند...بعد خانواده هاشون اجازه ندادند عروسی کنند...بعد الان فرار کردند! دوست پسر به انگلیسی چی میشه تیچر؟
من: آخی! خدا ایشالله به راه راست هدایتشون کنه! بگذار ببینیم بقیه بچه ها چی میگن... هیلدا تو چی فکر می کنی؟
هیلدا: تیچر! اینا می خواستن برن آقای ... رو بکشند ولی دستگیر شدند. الان هم توی زندان هستند...دارند ازشون عکس می گیرند...آخه تیچر از زندانی ها عکس می گیرند! زندان به انگلیسی چی میشه تیچر؟
من: اوه راستی؟! چه خطر ناک! زندان جای خوبی نیست عزیزم ولش کن...خوب نازگل تو چی میگی؟
نازگل: تیچر! اونی که روی سرش روبان بسته بچه ی اون یکیه! می خوان برن خارج اومدن عکس برای گذرنامه شون بگیرن...منم با مامانم عکس انداختم آخه من هنوز ۱۲ سالم نشده! پناهندگی به انگلیسی چی میشه تیچر؟
من: کار خوبی کردی عزیزم. بگذار بعدا بهت می گم گلم...مهسا نظر تو چیه؟
مهسا: تیچر! اونی که روبان به سرش زده دختره...برای اون یکی که پسره عکسشو ایمیل کرده بوده...بعد اون پسره عکس دختره رو با فتوشاپ چسبونده به عکس خودش! خیانت به انگلیسی چی میشه تیچر؟
من: وای وای چه کار زشتی! قرار شد حرفای خوب خوب بزنیم دیگه مگه نه؟ پریچهر تو هم بگو ببینیم چی تو ذهنته؟
پریچهر: تیچر! من از سگ ها حالم به هم می خوره...استفراغ به انگلیسی چی میشه؟
من:اوه بچه ها من یه عکس باحال دیگه پیدا کردم... بیایید ببینیم این تو چه خبره؟
پست نگار: بنفشه رافع
اره فردا شروع تازه ي باقي زندگيته. قبول، دربست قبول! اما اين وسط يه اماي بي جواب مي
مونه، فردا به شرطي شروع تازه ي باقي زندگيته كه امروز تو رو اينقدر له نكرده باشن كه رمقي
واسه ي نشستن به انتظار فردا تو تنت نمونده باشه. بچه كه بوديم يادمه عاشق اين بوديم كه مثل
مامان بابا هامون بزرگ بشيم ريش سيبل در اريمو مانتو مقعنه با كفشاي تق تقي بپوشيم بريم
وسط هاگير واگير دنيا. باباهه يواش يواش داشت به ارزوش مي رسيد كه پسرش داره پشت لباش
سبز مي شه و به همين زوديا قرار نقش عصاي دستشو بازي كنه و مامانه ذوق مي كرد كه
دخترش داره برو رويي به هم مي زنه و چشم پسراي فاميلو پشتش مي كشونه. اما اين وسط ما
چي بوديم؟ هيچ كس نمي دونست! نقش ما تو اين خيمه شب بازي انزجار اور چي بود؟ بازم كسي
جوابي نداشت! نكنه ما فقط اسباب بازي ننه باباهامون بوديم تا از بزرگ شدنمون ذوق كنن وتو
دلشون از اينكه يه كپي برابر اصل از خودشون ساختن يه دنيا كيف كنن. ننه بابا، از صبح تا شب
بيرون بودن، به قول خودشون سر كار جون مي كندن تا ما همه چي داشته باشيم. كيف نو، كفش
نو، مدرسه ي غير انتفاعي، كلاس كنكور، كلاس كوفت، كلاس مرگگگگگگگگگگگ!!!!!!
ولي هيچ وقت نشد كه بشينن بگن راه زندگي كردن اينه بچه جون، مبادا دروغ به كسي بگي، مبادا
دل كسي روبشكني، مبادا از جاده ي انسانيت خارج شي، مبادا تعهداتتو به اونايي كه بهشون قول
دادي بشكني، مبادا با احساسات ديگران بازي كني بري تو زندگيشون همه ي عشقشونو ازشون
بگيري بعد يهو وسط بازي خسته شي بي هيچ توضيحي بذاري بري بي اينكه حتي يه لحظه
حاضر باشي خودتو بذاري جاي اون ادم و سعي كني بفهمي اون چه حسي داره!!!!!!!!
راستي نقش خدا اين وسط چي بود؟ خدايي كه لا به لاي ورق پاره هاي گذشته ها و ترس بچگيا
مون از جهنم گمش كرده بوديم. ما مونده بوديمو خودمون با يه دنياي پر ازوحشت، پر از سوال،
حبابي رنگي، طرز فكراي جور واجور، وسوسه هاي پر زرق و برق،دنياي پر از كرمو، كثافتو
مرض دنياي پر از دزدي، خيانت، نامردي، خنجر از پشت زدن به رفيق قديمي........
خدايا كدوم درسته ، كدوم غلط؟؟؟؟؟
نه، يه دست جادويي واست كتاباي جادويي تر پر از فكراي كنسرو شده ي قالبي حاضر اماده ي
قشنگ مي اره كه بهت مي گن چه جوري زندگي كني، چي درسته چي غلط! من واست " چه كسي
پنير مرا برداشته است؟" اوردم واست " ايين دوستيابي" اوردم و هزار تا كتاب خويه ديگه! اينا
اينقدههههههههه خوبننننننننننننننننننن!