تبليغاتX
كلاغ پر در ميدان غاز

  یکی می کارد و درو می کند، دیگری می می نوشد و مست می کند.

فرد بی سواد مثل یک تکه چوب کنده کاری نشده است.

گل از خار می روید و خار از گل.

حقیقت را از بچه و دیوانه بشنو.

جوان تنبل در کهن سالی به گدایی می افتد.

بهم کمکم کن تا من هم کمکت کنم و با هم از کوه بالا رویم.

فلانی جایی رو که زمانی تف می انداخت حالا داره لیس می زنه!

روباه پیر به دام نمی افتد.

زنی که حوصله ی نان پختن نداشته باشد، پنج روز هفته آرد الک می کند!

با یک فاخته بهار نمی شود.

یا زود ازدواج کنید یا زود به صومعه بروید.

کشیش هم که باشی باید توی صف بایستی.

بهتر است مردم بهت حسودی کنند تا برایت دل بسوزانند.

کلاغ ها چشم همدیگر را در نمی آورند.

وقتی فقر از در خانه وارد می شود، عشق از پنجره خارج می شود.

گربه که نباشه، موش می رقصه!

گرگ پیر دلقک سگ ها می شود.

کسی که شیر داغ رویش ریخته شده باشد، ماست را هم فوت می کند.

جایی که هزاران نفر می میرند، ترس از مرگ معنایی ندارد.

کسی که دارد غرق می شود به موی خودش هم چنگ می زند.

چینی ترک خورده را نمی توان بند زد.

عشق و سرفه را نمی شود کتمان کرد.

 

مترجم: بنفشه رافع

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 13:0 توسط ما علامه اي ها |

یک مرد می تواند با هر زنی خوشبخت شود...به شرطی که عاشقش نباشد.
تجربه نامی است که همه مردم روی اشتباه هایشان می گذارند.
همیشه دشمنان خود را ببخش...هیچ چیز بیشتر از این کفرشان را در نمی آورد.
زنان با مقاومت در برابر خواسته های مردان شروع می کنند و در پایان راه برگشت آنها را می بندند.
تنها راه خلاص شدن از شر وسوسه، تسلیم آن شدن است.
وقتی کارت های برنده توی دستت داری، جوانمردانه بازی کن.
دوستان حقیقی از جلو به شما خنجر می زنند.
هرگز به زنی که سن حقیقی اش را بهت می گوید اعتماد نکن. اگر سن حقیقی اش را لو دهد باقی چیز ها را هم لو خواهد داد.
اگه قول بدی زیاد طولش ندهی، تمام عمرم را منتظرت خواهم ماند.
دل برای شکسته شدن آفریده شده است.
وقتی جوانتر بودم فکر می کردم پول مهم ترین چیز در زندگی است. حال که پیر شده ام می بینم درست فکر کرده بودم.
همگی در لجن فرو رفته ایم اما بعضی از ما به ستاره ها چشم دوخته ایم.

مترجم: بنفشه رافع
banafsheh.rafe@gmail.com
 
+ نوشته شده در شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 21:5 توسط ما علامه اي ها |

در امتحان رانندگی رد شدم. افسری که کنارم نشسته بود پرسید:"وقتی به چراغ قرمز می رسیم باید چکار کنیم؟" گفتم:" خوب...نمی دونم...این ور و اون ور رو نگاه می کنیم...به رادیو گوش می دیم..."
Bill Braudis

اگه روزی روزگاری دو قلو دار شوم، یکی را به عنوان یدکی استفاده خواهم کرد.
Steven Wright

من و همسرم خودمان را بیمه ی عمر کردیم...حالا فقط باید صبر کنیم.
Bill Dwyer

هیچ چیز وحشتناک تر از این نمی تونه باشه که بعد از یه شب خوش گذرانی، صبح از خواب بیدار شوی و کنارت کسی را ببینی که نه اسمش را به خاطر می آوری، نه به یاد می آوری چگونه با هم آشنا شدید و نه اینکه چرا مرده است.
Laura Kightlinger

مادرم می گفت شنا کردن را زمانی یاد گرفت که شخصی او را با قایق به دریاچه برد و توی آب انداخت. به او گفتم:" مامان...اون نمی خواست شنا کردن رو بهت یاد بده..."
Paula Poundstone

گاهی فکر می کنم جنگ روش خداست برای یاد دادن جغرافی به ما.
Paul Rodriguez
 
یادتان می آید در دبستان به شما این گونه آموزش دادند که اگر جایی آتش گرفت، در کمال خونسردی به ترتیب قد صف بکشید و از در خارج شوید...آخه چه دلیل منطقی ایی برای این کار وجود داره؟ مگه قد بلند ها دیرتر می سوزند؟
Warren Hutcherson

بمب های ما باهوش تر از یک شاگرد متوسط دبستانی هستند...لااقل می توانند افغانستان را پیدا کنند.
Whitney Brown

می خواهم مانند پدر بزرگم  که در کمال آرامش در خواب فوت کرد، بمیرم...نه مانند مسافران اتومبیلش با جیغ و فریاد!
گمنام

مترجم: بنفشه رافع
banafsheh.rafe@gmail.com
+ نوشته شده در پنجشنبه ششم دی 1386ساعت 22:22 توسط ما علامه اي ها |

یک روز قبل از کریسمس، پیرمردی که در شیکاگو زندگی می کرد به پسرش در نیویورک تلفن زد و گفت:" پسرم، نمی خواستم تعطیلات کریسمس ات رو خراب کنم اما من و مادرت می خواهیم از هم جدا بشیم. چهل و پنج سال عذاب و بدبختی دیگه کافیه!"

پسر فریاد زد:" بابا! چی داری می گی؟" پدرش گفت: "دیگه حتی تحمل دیدن ریخت همدیگه رو هم نداریم. حالمون از همدیگه به هم می خوره. منم نمی خوام بیشتر از این درباره اش حرف بزنم. با خواهرت در آتلانتا تماس بگیر و جریان رو بهش بگو."

پسر، در حالی که به شدت عصبانی بود، به خواهرش زنگ زد و گفت: " می خوان از هم جدا بشن!"

خواهرش هوار زد:"بسپارش به من!" و سریعا با پدرش در شیکاگو تماس گرفت و جیغ زد:" شما ها از هم جدا نمی شین! هیچ کاری نکنین تا من خودمو برسونم. الان به برادرم هم زنگ می زنم. ما فردا اونجاییم. هیچ کاری نکنین! فهمیدین؟" و تلفن را قطع کرد.

مرد سالخورده تلفن را گذاشت و رو به همسرش کرد و گفت:" حل شد. حالا هر دوشون برای کریسمس می آن و پول بلیت هاشون رو هم خودشون می دن!

مترجم: بنفشه رافع

+ نوشته شده در دوشنبه سوم دی 1386ساعت 22:32 توسط ما علامه اي ها |

سکوت بهترین شکل بروز تمسخر است.
در زندگی دو تراژدی وجود دارد. اولی اینکه به مراد قلبت نرسی و دومی اینکه به آن برسی.
تمام حقایق بزرگ روزگاری کفر تلقی می شدند.
وقتی چیزی مسخره است، در آن به دنبال حقیقتی نهفته بگردید.
وقتی یک احمق کاری را انجام می دهد که از آن شرمسار است، مرتب تکرار می کند که دارد به وظیفه اش عمل می کند.
کسی که می تواند، انجام می دهد. کسی که نمی تواند، تعلیم می دهد.
حواست باشد چیزی را که دوست داری، به دست آوری. در غیر این صورت مجبور می شوی چیزی را که به دست می آوری، دوست بداری.
ترور شدید ترین نوع سانسور است.
ازدواج از این جهت محبوبیت دارد که حداکثر وسوسه را با حداکثر شانس در می آمیزد.
هیچ عشق خالصانه ایی وجود ندارد مگر عشق به غذا.

مترجم:  
بنفشه رافع 
+ نوشته شده در سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 19:38 توسط ما علامه اي ها |

مشاوره ی ازدواج


مشاور شروع کرد:" خوب، فکر می کنید رابطه ی شما به بن بست رسیده است؟"

زن آهی کشید و گفت:" اون همون مردی نیست که باهاش ازدواج کردم. اوایل خیلی رمانتیک بود. همیشه برایم گل می خرید. در ماشین رو برایم بازم می کرد. نوازشم می کرد". زن داشت خاطراتش را پاک می کرد:" اما حالا تمام وقتش رو با دوستانش به آبجو خوری و تماشای فوتبال می گذرونه. وقتی هم میاد خونه میشینه جلوی تلویزیون و انتظار داره مثل یه خدمتکار حاضر به خدمت کنارش وایسم. انگار من جزو اثاث خونه هستم. اصلا نمی فهمم چه اتفاقی افتاده!" زن ساکت شد و صورتش را با دستانش پوشاند.

مشاور بعد از سکوت کوتاهی پرسید:" تاحالا به شوهرتون گفتید چه احساسی دارید؟"

زن بدون اینکه سرش را بلند کند پاسخ داد:" فایده اش چیه؟ آدما که عوض نمی شن!"

نویسنده: استنلی بوبین
مترجم: بنفشه رافع banafsheh.rafe@gmail.com
+ نوشته شده در شنبه دهم آذر 1386ساعت 12:56 توسط ما علامه اي ها |

قرار

 

تلفن زنگ زد.

به آرامی گفت:" بله؟"

" ویکتوریا! منم. قرارمون نیمه شب کنار لنگرگاه."

" حتما میام عزیزم."

"نوشیدنی یادت نره!"

" یادم نمیره محبوبم. امشب می خواهم با تو باشم."

"نمی تونم بیشتر از این صبر کنم." تلفن از آن سوی خط قطع شد.

آهی کشید و سپس لبخند زد.

" یعنی کی می تونست باشه؟"

نویسنده: نیکول ودل

مترجم: بنفشه رافع banafsheh.rafe@gmail.com

 

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 20:57 توسط ما علامه اي ها |

بدگویی

مادر مرحومم گفت:" پشت سر مرده بدگویی نکن."

پرسیدم:" از کی تا حالا بیان حقیقت شده بدگویی؟"

"ببین سر به سر من نذار. خودت می دونی که فرقشون چیه."

"بگو پشت سر کدوم مرده بدگویی کرده ام؟"

"من. مادرت. پشت سر من."

"باز شروع نکن مامان. من هیچ وقت پشت سرت حرفی نزدم."

مادرم پرید وسط حرفم :" دیشب. دیشب دوباره این کار رو کردی."

"وقتی که داشتم تعریف می کردم چطوری زیر تخت از دستت قایم شده بودم؟ تو با جارو دستی بهم سیخونک می زدی تا بیرون بیام و بتونی یه گوشمالی حسابی بهم بدی."

"بله. همون داستان."

"خوب مگه دروغ گفتم؟"

" داستان رو یه جوری تعریف می کنی."

"دروغ گفتم یا اغراق کردم؟"

"دروغ نگفتی اما منو وحشتناک جلوه دادی."

"هشت سالم بیشتر نبود. با جارو دستی به جون یک پسربچّه ی هشت ساله افتاده بودی و با تمام توان می زدیش. نزدیک بود چشمم را در بیاری."

"نه هرگز چنین کاری نمی کردم."

"مگه از یه پسر بچّه ی هشت ساله چه خلافی می تونه سر بزنه که اون جوری باهاش رفتار بشه؟ روشنم کن و من دیگه هرگز اون داستان را تعریف نمی کنم."

"چطور می تونی بگی داشتم چشمت را در می آوردم؟ مردم فکر می کنند من چه جور مادری هستم؟ یه مرده به اندازه کافی مشکلات داره."

"مامان بگو ببینم، اشکالی نداره مرده ها پشت سرهم بدگویی کنند؟"

"برو بابا. دیگه کاری به کارت ندارم. به همه بگو. هرچی دلت می خواهد بگو."

"مامان درباره ی اتو هرگز به کسی چیزی نمی گم. اون به حساب نمیاد؟"

نویسنده: پاول بکمن

مترجم: بنفشه رافع banafsheh.rafe@gmail.com

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 20:3 توسط ما علامه اي ها |

قسمت

این چیزها خیلی ازارم می دهد

حسابدارم

ولی حساب بلد نیستم

غذای دلخواهم مسمای بادمجان است

ولی بقیه خیلی خوششان نمی اید

یک دختر کک مکی را می شناسم

دوستش دارم

ولی او مرا دوست ندارد.

 

اوکتای رافت

پست نگار: م. رحیمی

Mary.rahimi.84@gmail.com

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 11:42 توسط ما علامه اي ها |

قصّه ی قبل از خواب

مرد در حالی که وارد اتاق خواب می شد گفت: "مواظب باش عزیزم، پره."

زن روی تخت نشسته بود و پشتش را به قسمت بالای آن تکیه داده بود. گفت:" این رو برای همسرت آماده کرده ای؟"

"نه بابا. خیلی خطرناکه. یه حرفه ایی استخدام می کنم."

"من چطورم؟"

مرد پوزخند زد و گفت:" بد فکری نیست امّا کدوم احمقی آدم کش زن اجیر می کنه؟"

زن زبانش را روی لب هایش کشید. لوله ی تفنگ را به طرف مرد نشانه رفت و گفت:"همسرت!"

نویسنده:جفری ویتمور

مترجم: بنفشه رافع banafsheh_rafe@gmail.com


+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 15:48 توسط ما علامه اي ها |

پس دادن فیلم ویدئویی اجاره یی

مشتری:" لطفاً پول اجاره ی این فیلم را به من پس بدید."

فروشنده:" متاسفم قربان. ما نمی تونیم پول شما را به این خاطر که از فیلم خوشتون نیومده برگردونیم."

مشتری:" نه! من پولم رو می خوام چون این فیلم آزاردهنده بود."

فروشنده ( فیلم را در می آورد): "خوب. حتما صحنه های غیر اخلاقی داشته؟"

مشتری:" نه این چیز ها منو اذیّت نمی کنه."

فروشنده:" اوه! خوب شرط می بندم خشونت زیادی داشته. اون قسمتی که یارو همه رو توی دفتر به گلوله می بنده واقعاً خشنه."

مشتری:" نه اینم نیست."

فروشنده:" پس به خاطر کلماتی که به کار می برند بوده. بیش از اندازه از کلمات رکیک استفاده می کردند."

مشتری (سرش را تکان می دهد):" نوچ. چیزی که منو آزار داد اون همه اراجیف درباره ی خدا و بهشت و غیره بود. کاملاً غیر منتظره و بی ربط برای یه همچین فیلمی."

فروشنده (فیلم را پایین می گذارد):" بسیار خوب. یک لحظه صبر کنید تا اعتبار حساب شما را چک کنم."

بر اساس داستانی واقعی.

نویسنده: استنلی بوبین

ژوئن 1996

مترجم: بنفشه رافع Banafsheh.rafe@gmail.com

+ نوشته شده در پنجشنبه سوم آبان 1386ساعت 17:31 توسط ما علامه اي ها |

 

 

در میان یک میلیون پرنده ٬ یکی مثل تو پیدا می شود . بیشتر ماها خیلی به کندی راه را پیموده ایم ٬ ما از یک جهان به جهانی دیگر شبیه آن سفر کرده ایم . فراموش کرده ایم که از کجا آمده ایم ٬ اهمیتی ندارد که به کجا خواهیم رفت ٬ در لحظه زیستیم . فکر می کنی پیش از آنکه برای نخستین بار به این اندیشه که به جز زیستن ٬ خوردن و جنگیدن و یا قدرت یافتن در فوج هدف والا تری هم وجود دارد برسیم چند بار بایستی زندگی کرده باشیم ؟

یک هزار زندگی ٬ ده هزار ! و آن گاه یک صد زندگی دیگر تا اینکه فرا گیریم چیزی به نام کمال وجود دارد و از نو یک صد زندگی دیگر تا اینکه درباره ی هدف زندگی مان که رسیدن به کمال و نشان دادن آن است صاحب اندیشه شویم .

همان قانون ٬ اکنون نیز بر ما حاکم است.

البته جهان بعدی را از آنچه در جهان حاضر آموخته ایم انتخاب می کنیم . اگر چیزی نیاموزیم ٬ جهان بعدی نیز مانند زندگی فعلی مان خواهد بود ٬ همان محدودیت ها ی مشابه و دشواری هایی که باید بر آن غلبه کرد .

 

گفته های سالیوان به جاناتان

از "جاناتان ٬ مرغ دریایی" - ریچارد باخ

 

............................................................ 

نیلوفر خوش زبان

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم فروردین 1386ساعت 14:34 توسط ما علامه اي ها |