فرد بی سواد مثل یک تکه چوب کنده کاری نشده است.
گل از خار می روید و خار از گل.
حقیقت را از بچه و دیوانه بشنو.
جوان تنبل در کهن سالی به گدایی می افتد.
بهم کمکم کن تا من هم کمکت کنم و با هم از کوه بالا
رویم.
فلانی جایی رو که زمانی تف می انداخت حالا داره لیس
می زنه!
روباه پیر به دام نمی افتد.
زنی که حوصله ی نان پختن نداشته باشد، پنج روز هفته
آرد الک می کند!
با یک فاخته بهار نمی شود.
یا زود ازدواج کنید یا زود به صومعه بروید.
کشیش هم که باشی باید توی صف بایستی.
بهتر است مردم بهت حسودی کنند تا برایت دل بسوزانند.
کلاغ ها چشم همدیگر را در نمی آورند.
وقتی فقر از در خانه وارد می شود، عشق از پنجره خارج
می شود.
گربه که نباشه، موش می رقصه!
گرگ پیر دلقک سگ ها می شود.
کسی که شیر داغ رویش ریخته شده باشد، ماست را هم فوت
می کند.
جایی که هزاران نفر می میرند، ترس از مرگ معنایی
ندارد.
کسی که دارد غرق می شود به موی خودش هم چنگ می زند.
چینی ترک خورده را نمی توان بند زد.
عشق و سرفه را نمی شود کتمان کرد.
یک روز قبل از کریسمس، پیرمردی که در شیکاگو زندگی می کرد به پسرش در نیویورک تلفن زد و گفت:" پسرم، نمی خواستم تعطیلات کریسمس ات رو خراب کنم اما من و مادرت می خواهیم از هم جدا بشیم. چهل و پنج سال عذاب و بدبختی دیگه کافیه!"
پسر فریاد زد:" بابا! چی داری می گی؟" پدرش گفت: "دیگه حتی تحمل دیدن ریخت همدیگه رو هم نداریم. حالمون از همدیگه به هم می خوره. منم نمی خوام بیشتر از این درباره اش حرف بزنم. با خواهرت در آتلانتا تماس بگیر و جریان رو بهش بگو."
پسر، در حالی که به شدت عصبانی بود، به خواهرش زنگ زد و گفت: " می خوان از هم جدا بشن!"
خواهرش هوار زد:"بسپارش به من!" و سریعا با پدرش در شیکاگو تماس گرفت و جیغ زد:" شما ها از هم جدا نمی شین! هیچ کاری نکنین تا من خودمو برسونم. الان به برادرم هم زنگ می زنم. ما فردا اونجاییم. هیچ کاری نکنین! فهمیدین؟" و تلفن را قطع کرد.
مرد سالخورده تلفن را گذاشت و رو به همسرش کرد و گفت:" حل شد. حالا هر دوشون برای کریسمس می آن و پول بلیت هاشون رو هم خودشون می دن!
مترجم: بنفشه رافع
مشاوره ی ازدواج
مشاور شروع کرد:" خوب، فکر می کنید رابطه ی شما به بن
بست رسیده است؟"
زن آهی کشید و گفت:" اون همون مردی نیست که باهاش ازدواج کردم. اوایل خیلی رمانتیک بود. همیشه
برایم گل می خرید. در ماشین رو برایم بازم می کرد. نوازشم می کرد". زن داشت
خاطراتش را پاک می کرد:" اما حالا تمام وقتش رو با دوستانش به آبجو خوری و
تماشای فوتبال می گذرونه. وقتی هم میاد خونه میشینه جلوی تلویزیون و انتظار داره
مثل یه خدمتکار حاضر به خدمت کنارش وایسم. انگار من جزو اثاث خونه هستم. اصلا نمی
فهمم چه اتفاقی افتاده!" زن ساکت شد و صورتش را با دستانش پوشاند.
مشاور بعد از سکوت کوتاهی پرسید:" تاحالا به شوهرتون گفتید چه
احساسی دارید؟"
قرار
تلفن زنگ زد.
به آرامی گفت:" بله؟"
" ویکتوریا! منم. قرارمون نیمه شب کنار لنگرگاه."
" حتما میام عزیزم."
"نوشیدنی یادت نره!"
" یادم نمیره محبوبم. امشب می خواهم با تو باشم."
"نمی تونم بیشتر از این صبر کنم." تلفن از آن سوی
خط قطع شد.
آهی کشید و سپس لبخند زد.
" یعنی کی می تونست باشه؟"
نویسنده: نیکول ودل
مترجم: بنفشه رافع banafsheh.rafe@gmail.com
بدگویی
مادر مرحومم گفت:" پشت سر مرده بدگویی نکن."
پرسیدم:" از کی تا حالا بیان حقیقت شده بدگویی؟"
"ببین سر به سر من نذار. خودت می دونی که فرقشون چیه."
"بگو پشت سر کدوم مرده بدگویی کرده ام؟"
"من. مادرت. پشت سر من."
"باز شروع نکن مامان. من هیچ وقت پشت سرت حرفی
نزدم."
مادرم پرید وسط حرفم :" دیشب. دیشب دوباره این کار رو
کردی."
"وقتی که داشتم تعریف می کردم چطوری زیر تخت از دستت
قایم شده بودم؟ تو با جارو دستی بهم سیخونک می زدی تا بیرون بیام و بتونی یه
گوشمالی حسابی بهم بدی."
"بله. همون داستان."
"خوب مگه دروغ گفتم؟"
" داستان رو یه جوری تعریف می کنی."
"دروغ گفتم یا اغراق کردم؟"
"دروغ نگفتی اما منو وحشتناک جلوه دادی."
"هشت سالم بیشتر نبود. با جارو دستی به جون یک پسربچّه
ی هشت ساله افتاده بودی و با تمام توان می زدیش. نزدیک بود چشمم را در بیاری."
"نه هرگز چنین کاری نمی کردم."
"مگه از یه پسر بچّه ی هشت ساله چه خلافی می تونه سر بزنه که
اون جوری باهاش رفتار بشه؟ روشنم کن و من دیگه هرگز اون داستان را تعریف نمی کنم."
"چطور می تونی بگی داشتم چشمت را در می آوردم؟ مردم فکر
می کنند من چه جور مادری هستم؟ یه مرده به اندازه کافی مشکلات داره."
"مامان بگو ببینم، اشکالی نداره مرده ها پشت سرهم بدگویی
کنند؟"
"برو بابا. دیگه کاری به کارت ندارم. به همه بگو. هرچی
دلت می خواهد بگو."
"مامان درباره ی اتو هرگز به کسی چیزی نمی گم. اون به حساب نمیاد؟"
نویسنده: پاول بکمن
مترجم: بنفشه رافع banafsheh.rafe@gmail.com
قسمت
این چیزها خیلی ازارم می دهد
حسابدارم
ولی حساب بلد نیستم
غذای دلخواهم مسمای بادمجان است
ولی بقیه خیلی خوششان نمی اید
یک دختر کک مکی را می شناسم
دوستش دارم
ولی او مرا دوست ندارد.
اوکتای رافت
پست نگار: م. رحیمی
Mary.rahimi.84@gmail.com
قصّه ی قبل از خواب
مرد در حالی که وارد اتاق خواب می شد گفت: "مواظب باش
عزیزم، پره."
زن روی تخت نشسته بود و پشتش را به قسمت بالای آن تکیه داده
بود. گفت:" این رو برای همسرت آماده کرده ای؟"
"نه بابا. خیلی خطرناکه. یه حرفه ایی استخدام می
کنم."
"من چطورم؟"
مرد پوزخند زد و گفت:" بد فکری نیست امّا کدوم احمقی
آدم کش زن اجیر می کنه؟"
نویسنده:جفری ویتمور
مترجم: بنفشه رافع banafsheh_rafe@gmail.com
پس دادن فیلم ویدئویی اجاره یی
مشتری:" لطفاً پول اجاره ی این فیلم را به من پس بدید."
فروشنده:" متاسفم قربان. ما نمی تونیم پول شما را به این خاطر که از فیلم خوشتون نیومده برگردونیم."
مشتری:" نه! من پولم رو می خوام چون این فیلم آزاردهنده بود."
فروشنده ( فیلم را در می آورد): "خوب. حتما صحنه های غیر اخلاقی داشته؟"
مشتری:" نه این چیز ها منو اذیّت نمی کنه."
فروشنده:" اوه! خوب شرط می بندم خشونت زیادی داشته. اون قسمتی که یارو همه رو توی دفتر به گلوله می بنده واقعاً خشنه."
مشتری:" نه اینم نیست."
فروشنده:" پس به خاطر کلماتی که به کار می برند بوده. بیش از اندازه از کلمات رکیک استفاده می کردند."
مشتری (سرش را تکان می دهد):" نوچ. چیزی که منو آزار داد اون همه اراجیف درباره ی خدا و بهشت و غیره بود. کاملاً غیر منتظره و بی ربط برای یه همچین فیلمی."
فروشنده (فیلم را پایین می گذارد):" بسیار خوب. یک لحظه صبر کنید تا اعتبار حساب شما را چک کنم."
بر اساس داستانی واقعی.
نویسنده: استنلی بوبین
ژوئن 1996
مترجم: بنفشه رافع Banafsheh.rafe@gmail.com
در میان یک میلیون پرنده ٬ یکی مثل تو پیدا می شود . بیشتر ماها خیلی به کندی راه را پیموده ایم ٬ ما از یک جهان به جهانی دیگر شبیه آن سفر کرده ایم . فراموش کرده ایم که از کجا آمده ایم ٬ اهمیتی ندارد که به کجا خواهیم رفت ٬ در لحظه زیستیم . فکر می کنی پیش از آنکه برای نخستین بار به این اندیشه که به جز زیستن ٬ خوردن و جنگیدن و یا قدرت یافتن در فوج هدف والا تری هم وجود دارد برسیم چند بار بایستی زندگی کرده باشیم ؟
یک هزار زندگی ٬ ده هزار ! و آن گاه یک صد زندگی دیگر تا اینکه فرا گیریم چیزی به نام کمال وجود دارد و از نو یک صد زندگی دیگر تا اینکه درباره ی هدف زندگی مان که رسیدن به کمال و نشان دادن آن است صاحب اندیشه شویم .
همان قانون ٬ اکنون نیز بر ما حاکم است.
البته جهان بعدی را از آنچه در جهان حاضر آموخته ایم انتخاب می کنیم . اگر چیزی نیاموزیم ٬ جهان بعدی نیز مانند زندگی فعلی مان خواهد بود ٬ همان محدودیت ها ی مشابه و دشواری هایی که باید بر آن غلبه کرد .
گفته های سالیوان به جاناتان
از "جاناتان ٬ مرغ دریایی" - ریچارد باخ
............................................................
نیلوفر خوش زبان