تبليغاتX
كلاغ پر در ميدان غاز

 

مسئول فروش، منشی دفتر و مدیر شرکت برای صرف ناهار به سمت سلف می روند... ناگهان یک چراغ جادو روی زمین پیدا می کنند و روی ان دست می کشند تا غول چراغ ظاهر شود...

 

غول: من یک ارزو برای هر کدام از شما بر اورده می کنم...

 

منشی: من میخواهم در باهاماس سوار یک قایق شیک باشم! هیچ نگرانی و غمی هم نداشته باشم...

پووووف، منشی ناپدید می شود.

 

مسئول فروش: حالا من، حالا من. من می خواهم در هاوایی لب ساحل دراز بکشم یک  خدمتکار شخصی و یک منبع بی انتهای نوشیدنی داشته باشم و تمام عمرم حال کنم ...

 

پووووف! مسئول فروش هم ناپدید می شود..

 

بعد غول به مدیر می گوید : حالا نوبت شماست.

 

مدیر: من می خواهم ان دو کارمند بعد از ناهار پشت میز کارشان باشند!

 

نتیجه اخلاقی: همیشه اجازه بدهید اول رئیستان حرف بزند J

 

 

پست نگار: م. رحیمی

 

Mary.rahimi.84@gmail.com

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 17:48 توسط ما علامه اي ها |

 

تو معاملات ملکی اشنا نداری؟ می گن قیمت زمین و خونه خیلی بالا رفته، می خوام گل سرخم رو از زیر حبابش جواب کنم و جاش یه مستاجر بیارم!

 

                                           امضا: شازده کوچولو

 

پست نگار: م. رحیمی

 

Mary.rahimi.84@gmail.com

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 13:22 توسط ما علامه اي ها |

 همه چیز از اون روزی شروع شد که بالاخره توانستم بعد از ماه ها جستجو، یک واحد آپارتمان کوچک در انتهای یک کوچه بن بست اجاره کنم. آپارتمان من در طبقه ی همکف قرار داشت و بقیه واحد ها در اختیار صاحبخانه و فرزندانش بود. بر خلاف صاحبخانه های قبلی، صاحبخانه ی جدیدم وقتی فهمید نویسنده هستم کلی ذوق کرد و وقتی بهش گفتم سخت درگیر نوشتن آخرین رمانم هستم و نمی توانم حتی با خانواده ام رفت و آمد داشته باشم، از خوشحالی بال در آورد.  از آنجایی که منزلم یک خوابه بود مجبور شدم میز کارم را جلوی پنجره ی سالن پذیرایی قرار بدهم. پنجره ی پذیرایی مشرف به کوچه بود. صاحبخانه برای ایمنی بیشتر جلوی پنجره ها را نرده زده بود ولی به راحتی می توانستم کسانی را که سر و کله شان در کوچه پیدا می شد، ببینم. عرض کوچه کم بود و  در خانه ی روبرویی درست مقابل در ورودی ما قرار داشت. روز ها پرده ها را کنار می زدم تا هم از نور طبیعی استفاده کنم ، هم لای پنجره را باز بگذارم تا هوای اتاق تهویه شود. یک روز صبح که پشت میزم نشسته بودم و به کوچه خیره نگاه می کردم ناگهان در خانه ی روبرویی باز شد و او بیرون آمد. به نظر17-18 ساله می رسی د اما هیکلش درشت بود. مانتوی گشادی پوشیده بود ولی دکمه هایش را نبسته بود. زیر مانتو پیراهن گل داری پوشیده بود. روسری را فقط روی سرش انداخته بود. موهای سیاه بلندش از جلو و پشت روسری بیرون افتاده بود. در فاصله یک چشم به هم زدن غیب شد. صدای بسته شدن در خانه شان مرا به خودم آورد. سرم را خاراندم و دوباره مشغول نوشتن شدم.

معلوم نبود چه ساعتی از خانه بیرون می آید...صبح...ظهر...عصر...اما انگار شب ها بیرون نمی آمد. همیشه هم عجله داشت. این ور و آن ور را نگاه نمی کرد. یک بار که از در خانه شان بیرون آمد خیلی اتفاقی صورتش را به طرف پنجره من برگرداند. انگار سنگینی نگاه کسی را احساس کرده بود . ناگهان نگاهمان با هم تلاقی کرد. سرم را پایین انداختم و وقتی دوباره سرم را بلند کردم، رفته بود.

داشتم با خودم فکر می کردم چطوری سر حرف را با او باز کنم...هر دفعه تا می آمدم به خودم بجنبم، او رفته بود. تا اینکه بالاخره یک روز صبح تصمیم گرفتم هیچ کاری نکنم و فقط و فقط منتظر بیرون آمدن او از خانه بمانم. طرف های ظهر بود که لنگه در خانه شان باز شد. فورا نیم خیز شدم اما خانم مسنی را دیدم که به نظر می رسید مادرش باشد. او هم پشت سر آن خانم بیرون آمد. نگاهی به من انداخت و سبد خرید را طوری گرفت که بفهمم دارند می روند خرید. شاید می خواست دنبالشان بروم... شاید هم می خواست نشان دهد دختر خانه است...نمی دانم... به هر حال باز هم حرکتی نکردم.

یک روز صبح وقتی داشتم پنجره را باز می کردم او هم بیرون آمد. هر دو ناگهان خشکمان زد. گفتم یا حالا یا هیچ وقت. داد زدم:" خانم ببخشید؟" یک قدم عقب رفت و گفت:" بله؟ با من هستید؟" و دور و برش را نگاه کرد. گفتم:" بله با شمام. ممکنه چند لحظه صبر کنید تا بیام پایین؟" دست هایش را به هم فشار داد و گفت:" چی؟ آها! بله! خواهش می کنم!"

دستی به موهایم کشیدم، کلید را برداشتم و دویدم بیرون. وقتی رسیدم به کوچه دیدم چند تا از دکمه های مانتو یش را بسته و روسری اش را مرتب کرده است. گفتم:" ببخشید میشه تا سر کوچه با هم قدم بزنیم؟" با نگرانی گفت:" چی؟...آخه..." گفتم:"زیاد وقتتون رو نمی گیرم...ممکنه؟" گفت:" باشه...فقط شما یه کم جلوتر از من برید." گفتم:" باشه." و راه افتادم او هم مانند بره ای رام پشت سرم حرکت کرد. گفتم:" خیلی وقته می خوام موضوعی رو بهتون بگم اما فرصتش پیش نیومد تا امروز..." برگشتم و نگاهی بهش انداختم. سرش پایین بود و صورتش گل انداخته بود. ادامه دادم:" شما دختر خانم بسیار موقر و با شخصیتی به نظر می آیید..." گفت:"لطف دارید..." در همین حال به سر کوچه رسیدیم. گفتم:" و مسلما می دونید این مخازن آشغال برای چیه؟" با تعجب نگاهم کرد و گفت:"بله؟ منظورتون چیه؟" گفتم:" مگه توی تلویزیون نمی بینید اون دو تا گربه که میان می گن آشغال هاتون رو راس ساعت نه شب توی این مخازن بریزید؟" گفت:" آها... بله..." گفتم:" پس شما چرا آشغال هاتون رو این موقع روز جلوی در خانه ی ما می گذارید؟" ناگهان چشم هایش گشاد شد. بدون اینکه حرفی بزند برگشت و با قدم های بلند به طرف خانه شان رفت. وقتی به کیسه زباله ها رسید با غیظ لگدی به آن زد، وارد خانه شد و در را محکم بست. از آن به بعد دیگر ندیدم  برای گذاشتن وقت و بی وقت آشغال از خانه بیرون بیاید.

نویسنده: بنفشه رافع

banafsheh.rafe@gmail.com

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 22:14 توسط ما علامه اي ها |

زن و مردی در یکی از بار های محله های بدنام پاریس نشسته بودند. از طرز لباسی که پوشیده بودند و نوشیدنی ایی که می نوشیدند معلوم بود مشتری همیشگی آنجا نیستد و فقط برای تفریح آمده اند. زن لباس گشادی پوشیده بود و کلاه مردانه ای به سر گذاشته بود. مرد زیاده روی کرده بود اما از قیافه ی زن نمی شد حدس زد چقدر نوشیده است.  داشتند با هم پچ پچ می کردند. بیرون هوا تاریک بود و باران می بارید.

-یه گیلاس دیگه برام بریز...

- نه دیگه برای امشب کافیه.

-به نظرت چه جوریه؟

- به نظرم دریده است...ممکنه کولی بازی دربیاره...

-از کجا می دونی؟

-از چشمهاش...

- با اون همه کثافتی که به صورتش مالیده مگه می تونی چشمهاش رو ببینی؟

-حتی اگه عینک آفتابی زده بود هم می تونستم چشمهاش رو تشخیص بدم...

-الحق که شما زن ها جنس  خودتون رو بهتر می شناسید...

-(با لحنی تمسخر آمیز) دیگه توی این کار خبره شدم!

مگسی روی میزشان نشست. مرد سعی کرد با گیلاس خالی خود مگس را گیر بیندازد. چند بار مگس سریع تر عمل کرد اما عاقبت به دام افتاد. زن با خودش فکر کرد لابد مگس مست تر از مرد است...

-تو واقعا مشاور خوبی هستی...

-بله...مشاوری خوب اما همسری...

مرد مشتش را روی میز کوبید.

-بس کن! قبلا در موردش حرف زدیم!

-حرف زدیم اما به نتیجه ای نرسیدیم...

-چرا رسیدیم! تو یه حساب پر پول می خوای، منم یه شریک سنگین و رنگین که توی جلسات شرکت همراهی ام کنه و چشم رقبا رو در بیاره.

-تو اصلا می دونی معنی سنگین و رنگین چیه؟ تو که اخلاقیات رو بالا آوردی!

-اشتباه نکن. من تورو می شناسم. برای همین نمی تونم باهات مثل یه زن هر جایی رفتار کنم. حالا هم برو هتل. یه دوش بگیر و راحت بخواب. چتر رو می ذارم برات. شاید مثل دفعه ی قبل دیوونه بشی بخوای پیاده برگردی.

-مگه برات فرقی هم می کنه؟

-برای من نه، اما نمی خوام فردا توی جلسه پای چشمات گود افتاده باشه و هی دماغتو بالا بکشی.

-خودت کی بر می گردی؟

-چهار-پنج صبح...تا شما متن قرارداد رو آماده کنید منم یه دوش می گیرم و خودمو می رسونم.

مرد بلند شد و تلو تلو خوران به سمت زنی رفت که کنار میز بار نشسته بود و آرایش زننده ای داشت. یک اسکناس درشت از جیبش در آورد، آن را از وسط جر داد، نصفش را به زن داد و نصف دیگرش را در جیب کتش گذاشت. چشمان زن درخشید، گیلاسش را سر کشید و همراه با مرد به طرف بیرون راه افتاد.

زن شنید که مرد یک تاکسی گرفت. کم کم سنگینی نگاه ها را احساس می کرد. به مگس نگاه کرد که زیر گیلاس بی حرکت نشسته بود. شاید از بوی الکل غش کرده بود. زن به گیلاس تلنگر زد. مگس تکانی خورد. زن گیلاس را به لبه ی میز نزدیک کرد و یک راه در رو باریک برای مگس ایجاد نمود. اگر مگس آنقدرهشیار باشد که راه رهایی را پیدا کند...

 پست نگار: بنفشه رافع

banafsheh.rafe@gmail.com
+ نوشته شده در دوشنبه دهم دی 1386ساعت 19:30 توسط ما علامه اي ها |

نوشته ی روی برگه یادداشت:
مادر جان روزت مبارک. می خاهم همیشه پیشت بمانم. خیلی دوستت می دارم.
پسرت

نوشته ی روی ورقه ی امتحانی:

سلام مامان. امروز معلم زنگ آخرمون نیومد. دو ساعت زودتر تعطیل شدیم. من با بچه ها می رم دوچرخه سواری. تمام ساندویچ های توی یخچال رو بردم با بچه ها بخوریم. لطفا برای خودت و بابا یه چیزی درست کن.
پسرت

نوشته ی روی پاکت سیگار:

سلام مامان. نگفتی امروزاضافه کاری داری...من و رفقا به مناسبت آخرین روز کالج می ریم بیرون. لطفا اگه خواستی تماس بگیری اس ام اس بده، زنگ نزن. نمی خوام آنا فکر کنه بچه ننه ام. امشب دیروقت می آم.
پسرت

متن ایمیل:

سلام مامان. پیغامت رو گرفتم. الان نمی تونم بیام خونه چون امتحانات پایان ترم دو هفته دیگه شروع میشه. تو و بابا هم یه جوری اسباب کشی کنین دیگه! اتاق من رو هم هر جور خواستین بچینین. راستی اگه میشه این ماه یه کم بیشتر پول بفرستید. تولد شرلی است. می خوام براش یه کادوی حسابی بخرم.
پسرت

متن فکس:

سلام مامان. می خواستم بگم من و میریام قرار گذاشتیم تا آخر این ماه با هم عروسی کنیم. می دونم تو و بابا مخالف این ازدواج هستین اما از قدیم گفته اند علف باید به دهن بزی شیرین بیاد! اگه نمی خواهید در جشن شرکت کنید لااقل کادوی عروسی مون رو سر موعد پست کنید. نمی خوام جلوی خانواده ی میریام کم بیارم.
پسرت

پیغام گیرتلفن:

سلام مامان. یه سری خرت و پرت از شرکت براتون فرستادم. فکر کنم به درد بابا بخوره. راستی مامان، دیروز صبح با میریام دعوام شد. اونم وسایلش رو ریخت توی یه چمدون و در رو کوبید و رفت. پیتر از دیروز منو ذله کرده! همش سراغ مادرش رو می گیره. می خواستم خواهش کنم یه زنگ بزنی به موبایلش، باهاش صحبت کنی. شاید بتونی قانعش کنی برگرده خونه.
پسرت

نامه سفارشی:

سلام مامان. می خوام بفرستمت یه خانه ی سالمندان دیگه. اونجا بهتر بهت می رسند. هزینه اش هم کمتره. البته کمی به خانه ی ما دوره ولی قول می دم آخر هفته ها با شرلی و پیتر بیاییم دنبالت دسته جمعی بریم بیرون. راستی به یه وکالت نامه از طرف تو نیاز دارم تا املاک و دارایی بابا رو جمع و جور کنم. هفته ی دیگه با وکیلم میاییم اونجا. یه لباس خوشگل بپوش، موهات رو هم درست کن، باشه؟
پسرت

پست نگار: بنفشه رافع banafsheh.rafe@gmail.com
+ نوشته شده در شنبه یکم دی 1386ساعت 12:12 توسط ما علامه اي ها |

خواننده ی معروف جلوی تلویزیون نشسته بود و در حالی که کانال ام تی وی تماشا می کرد، به ناخن هایش لاک می زد. ناگهان آهنگی در باره ی صلح جهانی پخش شد.
- " اه! بازم این آهنگه که می ره روی اعصاب!"
به سمت کنترل ماهواره دست دراز کرد تا کانال را عوض کند اما یادش آمد لاک ناخن های بلندش هنوز خشک نشده... تصاویر آن موزیک ویدئو عبارت بود از آوارگان جنگ، مبتلایان به بیماری های لاعلاج و کودکان گرسنه ی آفریقایی...نگاهش روی بچه هایی که از ضعف و گرسنگی پوست استخوان شده بودند ثابت ماند...
-" البته دلم می خواست به لاغری اون ها بودم ولی نه توی اون همه کثافت و بدبختی...وای من حاضرم هر چی دارم بدم تا رنگ پوستم مثل اون ها بشه...اما واقعا یکی باید یه کاری بکنه...این خیلی رقت انگیزه! آدم گریه اش می گیره!"
ناگهان چشم هایش برقی زد...تند تند به ناخن هایش فوت کرد تا زودتر خشک شوند. بعد به طرف گوشی تلفن پرید و شماره گرفت:
-" سلام مایک! آره منم! ببین همین الان یه فکر عالی برای موزیک ویدئوی بعدی ام به ذهنم رسید...می خوام موهامو مثل آفریقایی ها ببافم، بدنم رو سولاریزه کنم، لباس پاره پاره بپوشم، توی لجن غلت بخورم و برقصم و آواز بخونم! می ترکونه ها! با جورج هماهنگ می کنی؟ باشه پس خبرش رو بهم بده! فعلا بای!"

پست نگار: بنفشه رافع
+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 17:47 توسط ما علامه اي ها |

مرد جلوی تلویزیون ایستاده بود و اخبار تماشا می کرد.

-بر اثر انفجار یک خودروی بمب گذاری شده در حوالی بغداد، چهل و شش نفر کشته و مجروح شدند. اکثر کشته شدگان زن و کودک هستند...

مرد زیر چشمی به زن که پشت سرش روی مبل نشسته بود، نگاه کرد. زن به سقف خیره شده بود. قیافه ی آرام و غمگینی داشت.

-شمار کودکان مبتلا به ایدز در آفریقای جنوبی نسبت به پارسال تا حدودی کنترل شده است. به گزارش یونیسف...

کنار زن یک میز عسلی قرار داشت که روی آن قاب عکس های متعدد چیده شده بود. در تمامی قاب ها عکس پسر خردسالی در حالت های مختلف دیده می شد.

مرد گفت:

-عجب دنیای مزخرفی! انگار همه دیوونه شده اند! من واقعا نمی فهمم خانواده ها به چه امیدی بچه دار می شن! آخه این بچه های معصوم جز زجر کشیدن توی این خراب شده چی عایدشون میشه؟ بچه ها همون جا توی بهشت پیش خدا جاشون امن تر و بهتره!

زن تکانی خورد. به طرف میز عسلی برگشت و به عکس ها نگاه کرد. یکی از عکس ها را برداشت. شیشه ی قاب را با گوشه ی پیراهنش پاک کرد.

-من که حاضر نیستم چنین حماقتی کنم و بچه دار بشم. این عین خودخواهیه که ...

-پژمان؟

-جانم؟

-ممکنه دیگه چیزی نگی؟

مرد کنترل تلویزیون را برداشت و کانال را عوض کرد. نگاه زن روی قاب عکسی که گوشه اش روبان سیاه زده بودند بی حرکت ماند.

 

پست نگار: بنفشه رافع Banafsheh.rafe@gmail.com
+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 22:2 توسط ما علامه اي ها |

داشت از سر کار به خانه بر می گشت که ناگهان آسمان سیاه شد و صدای وحشتناکی به گوش رسید. با خودش گفت اوه یه فانتوم دیگه! اما اون صدای کر کننده حتما به شکستن دیوار صوتی مربوط می شد. مردمی که در خیابان بودند با نگرانی به آسمان نگاه کردند. قدم هایش را تند تر کرد تا بتواند قبل از شروع حمله خود را به پناهگاه برساند. کنار پله های زیرگذر زنی با کالسکه ی یک نوزاد ایستاده بود. شاید انتظار داشت متیو در پایین بردن کالسکه از پله ها کمکش کند اما متیو با بی اعتنایی و به سرعت از کنارش رد شد و پله ها را پایین رفت. هر لحظه به تعداد کسانی که در آن مکان مسقف جمع می شدند اضافه می شد. گوشه ای ایستاد و به اطراف نگاهی انداخت. بچه ها با وحشت به پدر و مادر هایشان آویزان شده بودند. برای اینکه آرامشش را حفظ کند صلاح دید خود را به کاری مشغول کند. تقویمش را جیب در آورد تا برنامه کاری هفته ی آینده اش را مرور کند. درست یک هفته از رفتن ماتیلدا می گذشت. ماتیلدا معتقد بود اخلاق متیو خیلی تغییر کرده...به خصوص بعد از استخدام در آن کارخانه اسلحه سازی نسبت به سابق خشن تر هم شده است. یک روز صبح که از خواب بیدار شد ماتیلدا سر جای همیشگی اش نبود. به آشپزخانه رفت اما آنجا هم نبود. کنار قهوه جوش یک یادداشت به خط ماتیلدا بود. ماتیلدا می دانست متیو هرروز صبح باید یک فنجان قهوه تلخ بنوشد و بعد سر کار رود.

یک نفر که رادیوی ترانزیستوری داشت گفت که وضعیت سفید اعلام شده است. مردم به طرف پله ها راه افتادند تا از پناهگاه بیرون روند. دختر جوانی به زنی کمک می کرد تا کالسکه ی نوزادش را از پله ها بالا ببرد. وقتی به فضای آزاد رسیدند بچه ها دست پدر و مادرهایشان را ول کردند تا از روی چاله های آب بپرند. چند جوان به رنگین کمانی که در آسمان نقش بسته بود اشاره می کردند. متیو با خود گفت:"پس تلفات سنگین نبوده است... " و به طرف خانه راه افتاد.

پست نگار:بنفشه رافع  banafsheh.rafe@gmail.com

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 20:54 توسط ما علامه اي ها |

یکی از اون بعدازظهر های سگی تیر ماه بود. هوای گرم و شرجی آدمو خل می کرد. داشتم از پله های مترو می رفتم پایین. فقط خدا خدا می کردم یه جایی کف واگن مترو پیدا بشه تا ولو بشم. از فکر اینکه باید بچپم توی یه واگن بو گندو دلم پیچ زد اما خوشحال بودم که دارم می رم خونه. وارد راهرو ی مترو که شدم صدای گریه ی یه بچه به گوشم خورد. یه پسر بچه ی ۴-۵ ساله بود. با بی قراری این ور و اون ور رو نگاه می کرد و زار می زد. ظاهرا کسی بهش اعتنایی نمی کرد. رفتم پیشش و زانو زدم تا هم قد اش بشم.

-- پسر جون چی شده؟

-- مامان! من مامانمو می خوام!(هق هق)

-- مامانتو گم کردی؟ خوب اینکه گریه نداره. بیا بریم اطلاعات. اونجا مامانتو صدا می زنند.

سعی کردم دستش را بگیرم اما دستش را پس کشید و با نگرانی به من خیره شد.

-- نمی آیی؟ خوب بگو اسمت چیه؟

پا به زمین کوبید و  عقب رفت. مثل اینکه مامانش بهش گفته بود با غریبه ها حرف نزند.

-- خوب لااقل بگو اسم مامانت چیه تا صداش بزنم؟

--مامان زینب! (گریه همراه با ضجه)

بلند شدم و با صدایی دو رگه هوار زدم: مامان زینب! مامان زینب! پسرتون اینجاست! داره دنبال شما می گرده! مامان زینب!

چند پسر جوان برگشتند و با تعجب به من نگاه کردند. فرصت ندادم متلک بارم کنند. دوباره فریاد زدم:

-- مامااااااااان زیییییییینب!

ناگهان یک خانم چادوری دوان دوان به طرف ما آمد. صورت زن را نمی توانستم ببینم اما پسرک او را شناخت. وقتی پسرک خودش را در آغوش او انداخت خیالم راحت شد.

-- خوب خدا رو شکر!

-- دختر خانم...خیلی ببخشید ها ولی لطفا دفعه ی دیگه اسم کوچیک مردم رو توی یه جای عمومی این طور جار نزنید!

-- من..فقط...می خواستم...کمک...کنم!

مامان زینب دست پسرش را کشید و هر دو به راه افتادند. پسرک برای لحظه ای برگشت و بهت زده به من نگاه کرد. سعی کردم برایش دست تکان دهم اما رویش را زود برگرداند. من هم رفتم تا توی یه واگن بو گندو و شلوغ بچپم...

بنفشه رافع banafsheh.rafe@gmail.com

 

+ نوشته شده در سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 20:19 توسط ما علامه اي ها |

بابام رو خیلی کم می دیدم. همیشه در ماموریت بود. هر بار از سفر بر می گشت برای من و مامان سوغاتی های رنگارنگ می آورد. مامان می گفت بابا با این کار هاش خونه رو به سمساری تبدیل کرده اما بابا اصلا توجهی نمی کرد. همیشه بهترین هدیه برای مامان بود. اواخر بهار بود که بابا به مامان گفت باید بره به یه ماموریت چند ماهه. گفت اونجا دسترسی به تلفن و کامپیوتر نداره. مامان سعی کرد ناراحتی اش رو بروز نده. اصولا مامان زن توداری بود. مهر ماه اون سال می رفتم به کلاس اول ابتدایی. به بابا گفتم یه کیف مدرسه خوشگل برام بیاره. بابا قول داد حتما این کار رو بکنه. چند روز بعد صبح زود وقتی من و مامان خواب بودیم بابا رفت. روز ها و روز ها گذشت. برای برگشتن بابا روز شماری می کردیم. غروب یه روز شهریوری بود که بعد از بازی با بچه های همسایه برگشتم خونه دیدم خاله فریبا هم اونجاست. با مامان توی آشپزخانه نشسته بودند. مامان تا منو دید رویش رو برگردوند تا اشک هاشو نبینم. تا اومدم بپرسم چی شده خاله فریبا گفت:" سلام عزیز دلم! اومدم با هم بریم کیف و کفش مدرسه بخریم. می آی؟" به مامان نگاه کردم. مامان سر تکان داد که برو. هنوز داشت اشک می ریخت.

وقتی اومدیم بیرون از خاله فریبا پرسیدم:"خاله؟ مامان چرا داشت گریه می کرد؟" خاله فریبا چشم هایش را گرداند و گفت:" خوب مامان دلش برای بابات تنگ شده..." با خودم گفتم خوب منم دلم برای بابا یه ذره شده اما این قدر گریه و زاری نمی کنم که! می دونم که بابا بر می گرده با یه عالمه سوغاتی!

اول مهر رسید. من با کیف و کفشی که خاله برایم خریده بود روانه ی مدرسه شدم. چرا ماموریت بابا این قدر طول کشیده بود؟ هیچ خبری ازش نداشتیم. مامان خیلی  بی حوصله و عصبی شده بود. یه روز که از مدرسه برگشتم خونه دیدم مامان داره لباس ها و وسایل بابا رو جدا می کنه و توی یه چمدون بزرگ می چپونه. به مامان گفتم:" چی کار می کنی؟" مامان گفت:" هوا داره سرد میشه. می خوام لباس زمستونی های باباتو براش بفرستم." با خوشحالی پرسیدم:" مگه بابا تلفن کرد؟" مامان با لبخند کمرنگی جواب داد:" آره...همین روز ها پیداش میشه." کلی ذوق کردم. مامان چقدر به فکر بابا بود. با خودم فکر کردم کاشکی من هم در آینده بتونم همین قدر شوهرم رو دوست داشته باشم.

یه روز زمستون که برف قشنگی می بارید بابا اومد. از صدای کلید انداختنش فهمیدم که خودشه. رفتم جلوی آینه اتاقم تا موهامو شونه کنم.

 صدای مامان اومد:" بالاخره اومدی..."

 صدای بابا(خسته):" سلام..."

صدای مامان (عصبی):" چطور تونستی؟ تو...(صدایش را بلند تر کرد) برو بیرون!"

صدای بابا (دو رگه): "بذار برات توضیح بدم...باور کن نمی خواستم این جوری بشه..."

صدای مامان(جیغ):" گفتم گورتو گم کن! تو یه جونور کثیفی! برگرد توی اون کثافت خونه با اون کثافت! تو لیاقت من و این زندگی رو دیگه نداری!" 

در اتاق رو باز کردم و توی چارچوب در ایستادم. بابا به طرف من برگشت:" مینا جان...". مامان پرید جلو و من رو توی اتاق هل داد و در رو بست:" برو توی اتاقت!" صدایش را از پشت در شنیدم:" پشت گوشتو دیدی مینا رو هم می بینی! حالا هم راهتو بکش و برو! درخواست طلاق دادم! احضاریه همین روز ها می رسه در همون لجنزار که اسمشو گذاشتی بهشت! از جلوی چشمم گورتو گم کن!"

بابا رفت... به یه ماموریت مادام العمر... و من هیچ وقت نفهمیدم برای من و مامان چی سوغاتی آورده بود...

پست نگار: بنفشه رافع banafsheh.rafe@gmail.com

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 20:50 توسط ما علامه اي ها |

شکم روباه به قار و قور افتاده بود. همینطور که با حال نزار داشت سلانه سلانه راه می رفت به فست فودی رسید. توی فست فود جای سوزن انداختن نبود. جماعت گرسنه وارد می شدند، غذایی سفارش می دادند، در یک چشم به هم زدن می بلعیدند و از همان دری که وارد شده بودند، خارج می گشتند. روباه وارد فست فود شد و به اطراف نظری انداخت. زاغی را دید که داشت دولپی ساندویچ می خورد. صندلی جلوی زاغ خالی بود. روباه با یک جست خود را به پیش خوان رساند و قیمت های انواع فست فود ها را از نظر گذراند. فقط به اندازه ی خریدن یک سالاد فصل، پول داشت. همان را سفارش داد. بعد با سینی سالاد برگشت و به طرف میزی که زاغ نشسته بود رفت. وقتی به زاغ رسید لبخندی زد و گفت:" اینجا جای کسیه؟" زاغ سر تکان داد که نه. روباه پرسید:" می تونم بشینم؟" زاغ سر تکان داد که آره. روباه دمش را جمع کرد و با وقار نشست. زاغ همچنان با ولع ساندویچ خود را می لمباند. روباه به سالاد فصل نگاه کرد...چه چندش آور! سعی کرد با گوجه فرنگی شروع کند. بی فایده بود. به زور آن را فرو داد و خیره به زاغ نگاه کرد. سس سفید ساندویچ روی منقار سیاه زاغ مالیده بود. روباه با احترام دستمالی را به طرف زاغ گرفت:" منقارتون سسی شده!" زاغ دستمال را گرفت و منقارش را پاک کرد. روباه ادامه داد:" نمی فهمم این همه سس می زنند به ساندویچ که چی بشه؟ همش چربی اضافی! خدا رو شکر که شما اندام متناسبی دارید وگرنه اگر از این ساندویچ ها...ببخشید چی میل می کنید؟" زاغ گفت: "چیزبرگر دوبل!" روباه آب دهانش را قورت داد و گفت: "آه بله! همین پنیر اضافی می دونید چقدر کالری به بدن شما وارد می کنه؟ حالا اگر نتونید این کالری رو بسوزونید که دیگه وا مصیبتا! درگیر صد جور مرض می شوید خدای نکرده! از کلسترول و چربی خون گرفته تا دیابت و اسهال!" زاغ همچنان با اشتها می خورد. روباه ادامه داد:" می دونید، من طرفدار زندگی سالم هستم. برای همین سالاد فصل سفارش دادم. می بینید منبع ویتامینه! شما هم بهتره بیشتر به سلامتتون توجه کنید و از این هله هوله های مضر کمتر نوش جون کنید." زاغ آخرین تکه سانودیچ را نیز فرو داد، نوشابه اش را با سر و صدا سر کشید، منقارش را پاک کرد و گفت:" باشه دفعه ی دیگه! در ضمن سس سالادتون ریخته روی سینه تون!" و رفت. روباه سر خورده و ناامید به دیگر مشتریان فست فود نگاه کرد. ناگهان چشمانش برقی زد. از جا بلند شد و با ظرف سالاد بیرون رفت. با خودش فکر کرد شاید بتواند ظرف سالاد را به گرگ قالب کند تا با آن شنگول، منگول و حبه انگور را فریب دهد! پست نگار: بنفشه رافع banafsheh.rafe@gmail.com
+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم تیر 1386ساعت 19:28 توسط ما علامه اي ها |

زانتیای سیاه رنگی پشت چراغ قرمز ایستاده بود. داخل زانتیا یک دختر جوان و یک مرد نشسته بودند. شیشه های ماشین پایین بود و صدای موزیک بلند. پسرکی گل فروش به سمت آنها رفت. دختر جوان صدای موزیک را کم نمود و تک سرفه ای کرد. پسرک گفت:

-- آقا گل نمی خواهید؟

-- نه!

پسرک با سر به دختر جوان اشاره کرد و گفت:

-- تو رو جون خانمتون گل بخرید!

نیش مرد باز شد و دندان های کج و کوله اش ریخت بیرون.

--اینکه خانمم نیست!

--پس تورو جون دوست دخترتون بخرید!

-- برو کنار چراغ سبز شد!

پسرک رفت. مرد شیشه ها را داد بالا و کولر را روشن کرد. زد توی دنده و آماده حرکت شد که دخترک با لحن تندی گفت:

--واقعا که! یعنی من برای تو به اندازه ی چهار تا شاخه گل پلاسیده هم ارزش ندارم؟

-- این چه حرفیه که می زنی! معلومه که داری! خیلی بیشتر از اینا ارزش داری!

-- آره دیدم! بزن کنار می خوام پیاده شم! گفتم نگه دار!

-- اوه؟ چی شد؟ چرا یهو قاطی می کنی؟

-- آره اصلا من قاطی ام! بزن کنار وگرنه جیغ و داد راه می اندازم و آبروتو می برم! برو پیش همون خانم غرغرو و بی ریختت!

دختر در ماشین را کمی باز کرد تا به مرد نشان دهد شوخی ندارد. مرد چهار راه را رد کرد و زد کنار.

--دختره ی (...)!

-- مرتیکه ی (...)!

دختر پیاده شد و در را محکم بست. مرد پا را روی گاز گذاشت و رفت. پسرک گل فروش دوان دوان خودش را رساند به دختر.

-- چی شد؟

-- هیچی ردش کردم رفت!

-- حیف! تیکه ی خوبی بود ها!

-- خفه! این فضولی ها به تو نیومده! داشتی ضایع می کردی! عین اون یارو که جواب بیست سوالی رو بهش رسونده بودند!

-- خوب بابا! حالا کجا میری؟

-- چه می دونم...می رم خونه.

-- تو که به ننه گفتی امشب نمی آی خونه... می ری خونه ی آبجی نرجس...

--آره خوب...بهش می گم خونه نبودند... می گم رفته بودند بهشت زهرا زیارت قبر بابا. تو هم برو اینجا پیش من واینستا! ممکنه گرد کنه برگرده ما رو با هم ببینه!

پسرک دوید به سمت چهار راه و دخترک پیچید توی خیابان سمت چپ.

پست نگار: بنفشه رافع

+ نوشته شده در جمعه یکم تیر 1386ساعت 19:3 توسط ما علامه اي ها |

ساعت از دوازده شب گذشته بود. پطرس پشت کامپیوتر نشسته بود و داشت تند تند تایپ می کرد. آن طرف خط کبری نشسته بود و دست به کیبورد نمی زد...اگر هم چیزی می نوشت آن جمله با "نه" شروع می شد.

پطرس: آخه چی شده؟ به من بگو؟ خطایی از من سر زده؟

کبری: ...

پطرس: خواهش می کنم با من حرف بزن! آخه اینجوری که نمیشه! باید دلیلی داشته باشه! نمیشه به من یه فرصت دیگه بدی؟

کبری: نه پطرس من تصمیمم رو گرفته ام. دیگه همه چی تموم شد.

پطرس: باورم نمیشه! حالا من چی کار کنم؟ بدون تو چطوری زندگی کنم؟

کبری: ...

پطرس: نمیشه از تصمیمت صرف نظر کنی؟

کبری: نه نمیشه! تصمیم گرفتن های من زبانزد خاص و عامه! به خاطر تو که نمی تونم گند بزنم به سابقه ام!

پطرس: خواهش می کنم کبری...با من این کار رو نکن...من می رم خودمو می کشم!

کبری: ...

پطرس: لااقل بیا رومانتیک خداحافظی کنیم.

کبری لاگ اوت کرد. پطرس مات و مبهوت پشت کامپیوتر نشسته بود و به چراغ خاموش آی دی کبری نگاه می کرد. نمی توانست حتی پنجره چت را ببندد. بعد یادش آمد که با اینترنت دقیقه ای پنج تومان آنلاین شده و قبض تلفن این ماه یک فاجعه تمام عیار خواهد شد. کامپیوتر را به سرعت خاموش کرد. احساس می کرد در و دیوار خانه دارد روی سرش خراب می شود. چاره ای ندید جز اینکه لباس بپوشد و بزند بیرون. مادرش که از سر و صدای پطرس بیدار شده بود گفت:" کجا میری نصفه شبی؟ داره بارون می آد! برو بکپ سر جات!" اما پطرس رفته بود. انگار آسمان هم آن شب به حال پطرس گریه می کرد. مدتی پیاده روی کرد تا رسید به سدی که سرریز شده بود. کنار دیواره ی سد نشست و سعی کرد اشک بریزد. ناگهان صدایی به گوشش رسید: چیک چیک چیک چیک...

پطرس به طرف صدا رفت و دید سد ترک برداشته و در حال شکستن است. از فکر اینکه تمام شهر به زیر آب برود لرزید. تلاش کرد راهی پیدا کند تا جلوی این بدبختی عظیم را بگیرد...اما ناگهان حرف های کبری یادش آمد: "من تصمیمم رو گرفتم." پطرس سعی کرد دست و پا زدن کبری در سیلاب را تجسم کند...آیا کبری می توانست تصمیم بگیرد که بمیرد یا نمیرد؟ پطرس تصمیم گرفت فرصت این تجربه را به کبری بدهد!

 

پست نگار: بنفشه رافع

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 10:51 توسط ما علامه اي ها |

-- استاد؟ مثال های اضافی رو هم برای امتحان باید بلد باشیم؟

-- خوب معلومه! چیه نکنه هنوز تو حال و هوای دبیرستان سیر می کنید؟ پاورقی ها حذف؟ خود آزمایی ها حذف؟

-- نه استاد! آخه خیلی زیادند استاد! رحم کنید!

-- شما ها بعد از این همه سال درس خوندن هنوز از امتحان می ترسید؟

-- استاد آخه چهار واحدیه! درس تخصصیه! اگه بیفتیم پدرمون در می آد!

-- ببینید یا پاس می کنید یا نمی کنید! از دو حال که خارج نیست. این که اولین امتحان زندگی تون نیست. مسلما آخرین هم نخواهد بود! پس توکل کنید به خدا و درس هاتون رو خوب بخونید. ان شالله نتیجه ی مطلوب هم می گیرید.

-- به زبان آسون می آد استاد ولی در عمل... 

-- ببینید امتحان هم بخشی از روند آموزشیه! من که دیگه از هیچ امتحانی نمی ترسم. اصلا برام مهم نیست.

-- آخه شما خرتون از پل گذشته استاد!

-- حالا! برای هفته ی آینده کسانی که کنفرانس دارند آماده باشند. عکس و کلیپ هم تهیه کنند. تا هفته ی بعد خدا نگهدار!

-- چشم استاد! خداحافظ!

بیرون کلاس مهرانه منتظرش بود.

-- سلام آقای دکتر...احوالتون خوبه که؟

-- سر به سرم نذار مهرانه! مدارک رو آوردی؟

-- بعله که آوردم. چیه آقای دکتر؟ حالا چی میشه ما یه کم زودتر از اینکه مدرکتون بیاد بهتون بگیم دکتر؟

-- من که هنوز امتحان ندادم!

-- خوب تا سه ساعت دیگه امتحان هم میدی! قبول هم می شی! زود باش بریم ماشین رو بد جایی پارک کردم.

-- مهرانه؟ قرص آرام بخش داری؟

 

پست نگار: بنفشه رافع

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم خرداد 1386ساعت 1:34 توسط ما علامه اي ها |

مترو... ایستگاه میرداماد... ساعت ۲:۱۰ بعد از ظهر

در های واگن داشت بسته می شد که دختر پرید تو. نفس نفس می زد. معلوم بود مسافت زیادی را دویده است. این واگن مردانه نزدیک ترین واگن به پله های برقی بود. انگار معذب بود اما چند خانم دیگر هم سوار شده بودند. به اطراف نگاهی انداخت بلکه جایی پیدا شود و بنشیند. پسری که کنار دیوار شیشه ای نشسته بود یک صندلی جا به جا شد و جایش را به او تعارف کرد. دختر نشست و با نگرانی به سکو خیره شد.

-- نزدیک بود ها!!

دختر با چشمان گشاد به پسر نگاه کرد.

-- منظورتون چیه؟

-- می گم نزدیک بود جا بمونی...

-- آها آره...نزدیک بود...

-- دانشجو هستی؟

-- من؟ چطور؟

-- از کاغذ هایی که از کلاسورت زده بیرون حدس زدم.

دختر به کلاسورش نگاه کرد. کاغذی بیرون نزده بود.

-- منظورم اینه که تیپ شما مثل آدم های درس خوانده است. صنعتی شریف؟

-- اوه بله... الانم کلاسم دیر شده...

-- نگران نباش... ماشالله قهرمان دو هستی می رسی. من چهار سال پیش لیسانس رو گرفتم و زدم توی بیزینس. حالا یه شرکت خصوصی دارم توی هفت تیر. اینم کارت شرکتمه. بفرمایید.

(دختر سعی کرد بدون تماس انگشتانش با انگشتان پسر کارت را بگیرد. کارت روی زمین افتاد. پسر خم شد و کارت را برداشت و به طرف دختر گرفت. دختر این بار کارت را بدون وسواس گرفت.)

-- وای ببخشید...ممنون.

-- دوست دختر قبلی ام هم دانشگاهی شما بود. یه بورسیه گرفت رفت کانادا. همون بهتر که رفت! سن منم از دختر بازی گذشته...دنبال روابط جدی تر هستم. یه چیزی توی قیافه ات است که می گه دختر با اصل و نصبی هستی. رفتارت هم نشون میده نجابت داری.

-- لطف دارید. شما هم جنتلمن و با شرافت هستید.

-- چند تا غیبت داری؟

-- چطور؟

-- هیچی گفتم شاید بتونی کلاست رو بپیچونی با هم بریم ناهار بخوریم.

-- اوه نه...متاسفانه امروز باید یه پروژه تحویل بدم. حالا وقت بسیار است...آقای...(نگاهی به کارت انداخت) احتسابی...میثم احتسابی.

-- بله... می تونم شماره ات رو داشته باشم؟

-- من باهاتون تماس می گیرم. اوه رسیدیم به هفت تیر...شما باید پیاده بشید نه؟

-- آره متاسفانه...پس منتظرتم ها! مواظب خودت باش.

-- تو هم همین طور... خدا نگهدار.

پسر پیاده شد و برگشت تا برای دختر دست تکان دهد. دختر هم دستش را بالا آورد تا برای پسر بوس بفرستد. پسر کیف پول خودش را دید که در دستان دخترک بالا آمد و پایین رفت.

پست نگار: بنفشه رافع

+ نوشته شده در جمعه یازدهم خرداد 1386ساعت 13:39 توسط ما علامه اي ها |

سر کلاس ریاضی دوم دبیرستان نشسته بودیم. معلممون داشت تند تند فرمول ها رو پای تخته می نوشت و بچه ها با صدای بلند تکرار می کردند. همه داشتیم با دقت و توجه فراوان! به درس گوش می دادیم که یهو سر و کله اش پیدا شد. اول چند تا از بچه های ردیف آخر دیدنش. بعد به سولماز که بغل دستم نشسته بود اشاره کردند که منو صدا کنه. سولماز با آرنج زد به کنارم. گفتم:" اه...چیه؟" گفت: "اومد!" 

سرم رو چرخوندم و به بیرون نگاه کردم...وای خودش بود...چرا ول نمی کنه؟! این بار سومه که امروز اومده پای پنجره! برگشتم به بچه های ردیف آخر نگاه کردم که زاویه دیدشون بهتر از من بود. داشتند ریز ریز می خندیدند و با چشم و ابرو اشاره می کردند که آره اومد دوباره! تحویل بگیر! یواش گفتم:" زهر مار! ضایع نکنین!"

به معلم نگاه کردم..داشت یه فرمول طولانی رو می نوشت...خوب تا یکی دو دقیقه بر نمیگرده طرف ما...برگشتم به سمت پنجره و سعی کردم با ایما و اشاره بهش بفهمونم الان وقتش نیست! وای ریختش رو ببین! نخیر ول کن معامله نبود. تیپ طلبکارانه ای داست. شایدم زیادی با اعتماد به نفس بود. سولماز گفت: "چرا این جوری تلو تلو می خوره و راه میره؟" شونه هامو بالا انداختم. همراه بچه ها فرمول ها رو بلند بلند تکرار می کردم اما خودمم نمی دونستم چی دارم می گم. فقط برای اینکه در گروه کر شرکت کرده باشم و خانم معلم بویی نبره که یهو...

آخ!

خانم معلم گچ رو پرت کرد طرفم و خورد توی سرم! از صدای داد من اونم پر زد و رفت! خانم معلم گفت: "آهای اونجا چه خبره؟ حواست کجاست؟" منم دست پاچه گفتم:" هیچی خانم یه کلاغ بود...اومده بود دم پنجره!"

و شلیک خنده ی بچه های کلاس...!

 

پست نگار: بنفشه رافع

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386ساعت 22:39 توسط ما علامه اي ها |

من هیچ تصویری از پدرم در ذهن ندارم. زمانی که تاتی تاتی می کردم برای پیدا کردن یه کار بهتر با در آمد بیشتر از روستامون به شهر رفت. او عادت داشت هر ماه برای مادرم نامه بده. مادرم تمام نامه های پدرم رو توی یه صندوق کوچیک می گذاشت و مهر و مومشون می کرد. یه روز که مادرم داشت توی آینه تار موهای سفیدش رو می شمرد رفتم سراغ صندوقچه. هفت-هشت تا نامه بیشتر نبود. از روی تاریخ نامه ها اولین نامه رو پیدا کردم:

نامه اول

محبوبم...هرگز نمی توانم صورت خیس تو را فراموش کنم. از روزی که از هم جدا شده ایم مرتب به بازگشت فکر می کنم. زندگی بدون تو مثل یه قهوه ی تلخ بدمزه و بد رنگ است. اون روز بعد از جدایی از شماها به ایستگاه اتوبوس رفتم و یه بلیت برای شهر گرفتم. خوبی اتوبوس به این است که مسیرش مشخصه و قابل اعتماده. سر یه ساعت خاصی می آد و میره. قبل از مقصد نمی تونی پیاده بشی. آدمایی که سوارش میشن هم کم و بیش شبیه خودتن. می تونی یه کتاب بگیری دستت و بخونی و یا یه چرت بخوابی. تصویر برگ های درخت ها از پشت شیشه های بخار کرده ی اتوبوس دیدنیه. دلم برای تو و کوچولومون تنگ شده.

((شوهر وفادار تو))

با خودم گفتم این همه دلتنگی با این همه دوری نمی خواند. پس رفتم سراغ آخرین نامه:

نامه آخر

می دونی من دیگه توی شهر جا افتاده ام. تمام سوراخ سمبه های شهر رو بلدم. خیلی وقته که دیگه سوار اتوبوس نمی شم. با تاکسی بیشتر حال می کنم چون همیشه و همه جا حاضره. فقط کافیه دستم را ببرم بالا و اسکناس ها رو نشون بدم. تاکسی هر جایی که بخوام منو می بره و هر زمان که بخوام ازش پیاده می شم. توی تاکسی میشه سیگار کشید یا نوشایه نوشید. نور چراغ های خونه ها روی شیشه پنجره ی تاکسی منعکس میشه و خیال می کنی ستاره ها جلوی چشمت صف کشیده اند... بدون اینکه نیازی باشه سرتو بالا کنی و آسمون رو نگاه کنی. کمی بیشتر صرفه جویی کن.

((شوهرت))

به مادرم نگاه کردم که داشت در نور ضعیف لامپا لباس هاس مرا وصله می زد و گهگاه آه می کشید: هی بخت سیاه!

پست نگار: بنفشه رافع

+ نوشته شده در سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386ساعت 19:0 توسط ما علامه اي ها |