مسئول فروش، منشی دفتر و مدیر شرکت برای صرف ناهار به سمت سلف می روند... ناگهان یک چراغ جادو روی زمین پیدا می کنند و روی ان دست می کشند تا غول چراغ ظاهر شود...
غول: من یک ارزو برای هر کدام از شما بر اورده می کنم...
منشی: من میخواهم در باهاماس سوار یک قایق شیک باشم! هیچ نگرانی و غمی هم نداشته باشم...
پووووف، منشی ناپدید می شود.
مسئول فروش: حالا من، حالا من. من می خواهم در هاوایی لب ساحل دراز بکشم یک خدمتکار شخصی و یک منبع بی انتهای نوشیدنی داشته باشم و تمام عمرم حال کنم ...
پووووف! مسئول فروش هم ناپدید می شود..
بعد غول به مدیر می گوید : حالا نوبت شماست.
مدیر: من می خواهم ان دو کارمند بعد از ناهار پشت میز کارشان باشند!
نتیجه اخلاقی: همیشه اجازه بدهید اول رئیستان حرف بزند J
پست نگار: م. رحیمی