تبليغاتX
كلاغ پر در ميدان غاز
چند وقت پیش داشتم با یکی از دوستانم درباره ی انرژی کائنات و فیلم راز صحبت می کردم.
دوستم گفت:" تمام خلاف کاری هایی که انسان ها انجام می دهند و انرژی های منفی ای که تولید می کنند آخر سر به ضرر خودشون تموم میشه...این انرژی های منفی درون زمین جمع می شه و بالاخره یه روز مثل بادکنک می ترکه!"

گفتم: "اوه؟ یعنی چی می ترکه؟"

گفت: "یه چیزی توی مایه های طوفان نوح اتفاق می افته...بیش از نود و نه درصد جمعیت زمین می میرند!"

گفتم: " یعنی این سرنوشت محتومه؟"

گفت:" آره! قراره این اتفاق در سال 2012 بیافته! تقویم مایا ها هم نشون می ده اون سال قراره یه بلای عظیمی رخ بده و نسل بشر منقرض بشه!"

گفتم:" چه بد!"

گفت:" البته کسانی مثل ما (خودش رو می گفت که از این کلاس های ریکی و سایکی می ره) که با انرژی زمین همسو شده ایم، در امانیم..."

توی دلم گفتم: "آره مثل جانور هایی که توی کشتی حضرت نوح وول می خوردند!"

کنجکاو شدم ببینم این موضوع تا چه حد صحت داره. توی اینترنت جستجو کردم و به مطلب جالبی برخوردم که خوندنش خالی از لطف نیست:

در سال 2012 دگرگونی مثبتی اتفاق خواهد افتاد. بر خلاف تصور عامه، سال 2012 سال پایان عمر زمین نیست! در سال 1899 تپش قلب زمین، که همان فرکانس آن است، کشف شد. از آن سال تا سال 1986 فرکانس زمین معادل 7.8 هرتز بر ثانیه بود. از سال 1986 تا کنون این عدد به مقدار قابل ملاحظه ای افزایش یافته است. در سال 1998 اعلام شد که فرکانس زمین به 10 هرتز بر ثانیه رسیده است. از طرف دیگر، هر چه می گذرد  امواج مغناطیسی زمین ضعیف تر می شود. بر اساس محاسبات گفته می شود که در سال 2012 عدد امواج مغناطیسی زمین به صفر برسد. انواع تقویم های تمدن های قدیمی از جمله تقویم مایا ها در سال 2012 به پایان می رسند. اما این به معنای پایان عمر زمین نیست، بلکه هر 26000 سال، زمین وارد چرخه ی دیگری از تکامل می شود.

خوب دوستان! خطر از بیخ گوشمان رد شد!

پشت کنکوری ها! همچنان بخونید برای شکستن سد کنکور! کارمند ها! همچنان سگ دو بزنید برای امرار معاش! اقشار مستضعف! همچنان له شوید زیر مخارج!  زندگی ادامه دارد!

پست نگار: بنفشه رافع

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت 20:7 توسط ما علامه اي ها |

 همه چیز از اون روزی شروع شد که بالاخره توانستم بعد از ماه ها جستجو، یک واحد آپارتمان کوچک در انتهای یک کوچه بن بست اجاره کنم. آپارتمان من در طبقه ی همکف قرار داشت و بقیه واحد ها در اختیار صاحبخانه و فرزندانش بود. بر خلاف صاحبخانه های قبلی، صاحبخانه ی جدیدم وقتی فهمید نویسنده هستم کلی ذوق کرد و وقتی بهش گفتم سخت درگیر نوشتن آخرین رمانم هستم و نمی توانم حتی با خانواده ام رفت و آمد داشته باشم، از خوشحالی بال در آورد.  از آنجایی که منزلم یک خوابه بود مجبور شدم میز کارم را جلوی پنجره ی سالن پذیرایی قرار بدهم. پنجره ی پذیرایی مشرف به کوچه بود. صاحبخانه برای ایمنی بیشتر جلوی پنجره ها را نرده زده بود ولی به راحتی می توانستم کسانی را که سر و کله شان در کوچه پیدا می شد، ببینم. عرض کوچه کم بود و  در خانه ی روبرویی درست مقابل در ورودی ما قرار داشت. روز ها پرده ها را کنار می زدم تا هم از نور طبیعی استفاده کنم ، هم لای پنجره را باز بگذارم تا هوای اتاق تهویه شود. یک روز صبح که پشت میزم نشسته بودم و به کوچه خیره نگاه می کردم ناگهان در خانه ی روبرویی باز شد و او بیرون آمد. به نظر17-18 ساله می رسی د اما هیکلش درشت بود. مانتوی گشادی پوشیده بود ولی دکمه هایش را نبسته بود. زیر مانتو پیراهن گل داری پوشیده بود. روسری را فقط روی سرش انداخته بود. موهای سیاه بلندش از جلو و پشت روسری بیرون افتاده بود. در فاصله یک چشم به هم زدن غیب شد. صدای بسته شدن در خانه شان مرا به خودم آورد. سرم را خاراندم و دوباره مشغول نوشتن شدم.

معلوم نبود چه ساعتی از خانه بیرون می آید...صبح...ظهر...عصر...اما انگار شب ها بیرون نمی آمد. همیشه هم عجله داشت. این ور و آن ور را نگاه نمی کرد. یک بار که از در خانه شان بیرون آمد خیلی اتفاقی صورتش را به طرف پنجره من برگرداند. انگار سنگینی نگاه کسی را احساس کرده بود . ناگهان نگاهمان با هم تلاقی کرد. سرم را پایین انداختم و وقتی دوباره سرم را بلند کردم، رفته بود.

داشتم با خودم فکر می کردم چطوری سر حرف را با او باز کنم...هر دفعه تا می آمدم به خودم بجنبم، او رفته بود. تا اینکه بالاخره یک روز صبح تصمیم گرفتم هیچ کاری نکنم و فقط و فقط منتظر بیرون آمدن او از خانه بمانم. طرف های ظهر بود که لنگه در خانه شان باز شد. فورا نیم خیز شدم اما خانم مسنی را دیدم که به نظر می رسید مادرش باشد. او هم پشت سر آن خانم بیرون آمد. نگاهی به من انداخت و سبد خرید را طوری گرفت که بفهمم دارند می روند خرید. شاید می خواست دنبالشان بروم... شاید هم می خواست نشان دهد دختر خانه است...نمی دانم... به هر حال باز هم حرکتی نکردم.

یک روز صبح وقتی داشتم پنجره را باز می کردم او هم بیرون آمد. هر دو ناگهان خشکمان زد. گفتم یا حالا یا هیچ وقت. داد زدم:" خانم ببخشید؟" یک قدم عقب رفت و گفت:" بله؟ با من هستید؟" و دور و برش را نگاه کرد. گفتم:" بله با شمام. ممکنه چند لحظه صبر کنید تا بیام پایین؟" دست هایش را به هم فشار داد و گفت:" چی؟ آها! بله! خواهش می کنم!"

دستی به موهایم کشیدم، کلید را برداشتم و دویدم بیرون. وقتی رسیدم به کوچه دیدم چند تا از دکمه های مانتو یش را بسته و روسری اش را مرتب کرده است. گفتم:" ببخشید میشه تا سر کوچه با هم قدم بزنیم؟" با نگرانی گفت:" چی؟...آخه..." گفتم:"زیاد وقتتون رو نمی گیرم...ممکنه؟" گفت:" باشه...فقط شما یه کم جلوتر از من برید." گفتم:" باشه." و راه افتادم او هم مانند بره ای رام پشت سرم حرکت کرد. گفتم:" خیلی وقته می خوام موضوعی رو بهتون بگم اما فرصتش پیش نیومد تا امروز..." برگشتم و نگاهی بهش انداختم. سرش پایین بود و صورتش گل انداخته بود. ادامه دادم:" شما دختر خانم بسیار موقر و با شخصیتی به نظر می آیید..." گفت:"لطف دارید..." در همین حال به سر کوچه رسیدیم. گفتم:" و مسلما می دونید این مخازن آشغال برای چیه؟" با تعجب نگاهم کرد و گفت:"بله؟ منظورتون چیه؟" گفتم:" مگه توی تلویزیون نمی بینید اون دو تا گربه که میان می گن آشغال هاتون رو راس ساعت نه شب توی این مخازن بریزید؟" گفت:" آها... بله..." گفتم:" پس شما چرا آشغال هاتون رو این موقع روز جلوی در خانه ی ما می گذارید؟" ناگهان چشم هایش گشاد شد. بدون اینکه حرفی بزند برگشت و با قدم های بلند به طرف خانه شان رفت. وقتی به کیسه زباله ها رسید با غیظ لگدی به آن زد، وارد خانه شد و در را محکم بست. از آن به بعد دیگر ندیدم  برای گذاشتن وقت و بی وقت آشغال از خانه بیرون بیاید.

نویسنده: بنفشه رافع

banafsheh.rafe@gmail.com

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 22:14 توسط ما علامه اي ها |

  یکی می کارد و درو می کند، دیگری می می نوشد و مست می کند.

فرد بی سواد مثل یک تکه چوب کنده کاری نشده است.

گل از خار می روید و خار از گل.

حقیقت را از بچه و دیوانه بشنو.

جوان تنبل در کهن سالی به گدایی می افتد.

بهم کمکم کن تا من هم کمکت کنم و با هم از کوه بالا رویم.

فلانی جایی رو که زمانی تف می انداخت حالا داره لیس می زنه!

روباه پیر به دام نمی افتد.

زنی که حوصله ی نان پختن نداشته باشد، پنج روز هفته آرد الک می کند!

با یک فاخته بهار نمی شود.

یا زود ازدواج کنید یا زود به صومعه بروید.

کشیش هم که باشی باید توی صف بایستی.

بهتر است مردم بهت حسودی کنند تا برایت دل بسوزانند.

کلاغ ها چشم همدیگر را در نمی آورند.

وقتی فقر از در خانه وارد می شود، عشق از پنجره خارج می شود.

گربه که نباشه، موش می رقصه!

گرگ پیر دلقک سگ ها می شود.

کسی که شیر داغ رویش ریخته شده باشد، ماست را هم فوت می کند.

جایی که هزاران نفر می میرند، ترس از مرگ معنایی ندارد.

کسی که دارد غرق می شود به موی خودش هم چنگ می زند.

چینی ترک خورده را نمی توان بند زد.

عشق و سرفه را نمی شود کتمان کرد.

 

مترجم: بنفشه رافع

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 13:0 توسط ما علامه اي ها |

در مراسم تجلیل از دانش آموزان نخبه ی کشور، خبرنگاری به سراغ دانش آموزی رفت که  رتبه نخست المپیاد ریاضی کشوری را به دست آورده بود و پرسید: "شما موفقیت خود را مدیون چه کسانی هستید؟"

و این طور پاسخ شنید: " به نام خدا. جا داره از تمامی معلمین دلسوزم تشکر کنم. پدر و مادر عزیزم هم سهم به سزایی در موفقیتم داشتند چون همیشه در حال جنگ و دعوا و کتک کاری بودند و برای اینکه جلوی دست و پایشان نباشم مرا در اتاقم حبس می کردند. وقتی هم که در اتاقم زندانی بودم کاری به غیر از درس خواندن نمی توانستم انجام دهم...!"

پست نگار: بنفشه رافع

 

banafsheh.rafe@gmail.com
+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 17:13 توسط ما علامه اي ها |

یک مرد می تواند با هر زنی خوشبخت شود...به شرطی که عاشقش نباشد.
تجربه نامی است که همه مردم روی اشتباه هایشان می گذارند.
همیشه دشمنان خود را ببخش...هیچ چیز بیشتر از این کفرشان را در نمی آورد.
زنان با مقاومت در برابر خواسته های مردان شروع می کنند و در پایان راه برگشت آنها را می بندند.
تنها راه خلاص شدن از شر وسوسه، تسلیم آن شدن است.
وقتی کارت های برنده توی دستت داری، جوانمردانه بازی کن.
دوستان حقیقی از جلو به شما خنجر می زنند.
هرگز به زنی که سن حقیقی اش را بهت می گوید اعتماد نکن. اگر سن حقیقی اش را لو دهد باقی چیز ها را هم لو خواهد داد.
اگه قول بدی زیاد طولش ندهی، تمام عمرم را منتظرت خواهم ماند.
دل برای شکسته شدن آفریده شده است.
وقتی جوانتر بودم فکر می کردم پول مهم ترین چیز در زندگی است. حال که پیر شده ام می بینم درست فکر کرده بودم.
همگی در لجن فرو رفته ایم اما بعضی از ما به ستاره ها چشم دوخته ایم.

مترجم: بنفشه رافع
banafsheh.rafe@gmail.com
 
+ نوشته شده در شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 21:5 توسط ما علامه اي ها |

He who makes a beast of himself gets rid of the pains of being a man

 Dr Johnson

IF      

If you can keep your head

when all about you are losing theirs

And blaming it on you.

If you can trust yourself

when all men doubt you

But make allowance for their doubting too.

If you can dream and not make dreams your master.

If you can think and not make thoughts your aim.

If you can meet with triumph and disaster.

And treat those two impostors just the same.

If you can bear to hear the truth you've spoken

Twisted by knaves to make a trap for fools

Or watch the things you gave your life to, broken

And stoop and build'em up with worn out tools.

If you can make one heap of all your winnings

And risk it on one turn of pitch and toss

And lose, and start again at your beginnings

And never breathe a word about your loss.

If you can force your heart, and nerve, and sinew

To serve your turn long after they are gone

And so "hold on" when there is nothing on you

except the will which says to them "hold on!"

If you can talk with crowds and keep your virtue

Or walk with kings, nor lose the common touch.

If neither foe nor loving friend can hurt you.

If all men count with you ... but none too much.

If you can fill the unforgiving minute

with sixty seconds worth of distant run.

Yours is the earth, and everything that's in it.

And which is more ... You'll be a Man, my son

 

by Kippling

 

پست نگار: م. رحيمي

Mary.rahimi.84@gmail.com

+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 16:56 توسط ما علامه اي ها |

زن و مردی در یکی از بار های محله های بدنام پاریس نشسته بودند. از طرز لباسی که پوشیده بودند و نوشیدنی ایی که می نوشیدند معلوم بود مشتری همیشگی آنجا نیستد و فقط برای تفریح آمده اند. زن لباس گشادی پوشیده بود و کلاه مردانه ای به سر گذاشته بود. مرد زیاده روی کرده بود اما از قیافه ی زن نمی شد حدس زد چقدر نوشیده است.  داشتند با هم پچ پچ می کردند. بیرون هوا تاریک بود و باران می بارید.

-یه گیلاس دیگه برام بریز...

- نه دیگه برای امشب کافیه.

-به نظرت چه جوریه؟

- به نظرم دریده است...ممکنه کولی بازی دربیاره...

-از کجا می دونی؟

-از چشمهاش...

- با اون همه کثافتی که به صورتش مالیده مگه می تونی چشمهاش رو ببینی؟

-حتی اگه عینک آفتابی زده بود هم می تونستم چشمهاش رو تشخیص بدم...

-الحق که شما زن ها جنس  خودتون رو بهتر می شناسید...

-(با لحنی تمسخر آمیز) دیگه توی این کار خبره شدم!

مگسی روی میزشان نشست. مرد سعی کرد با گیلاس خالی خود مگس را گیر بیندازد. چند بار مگس سریع تر عمل کرد اما عاقبت به دام افتاد. زن با خودش فکر کرد لابد مگس مست تر از مرد است...

-تو واقعا مشاور خوبی هستی...

-بله...مشاوری خوب اما همسری...

مرد مشتش را روی میز کوبید.

-بس کن! قبلا در موردش حرف زدیم!

-حرف زدیم اما به نتیجه ای نرسیدیم...

-چرا رسیدیم! تو یه حساب پر پول می خوای، منم یه شریک سنگین و رنگین که توی جلسات شرکت همراهی ام کنه و چشم رقبا رو در بیاره.

-تو اصلا می دونی معنی سنگین و رنگین چیه؟ تو که اخلاقیات رو بالا آوردی!

-اشتباه نکن. من تورو می شناسم. برای همین نمی تونم باهات مثل یه زن هر جایی رفتار کنم. حالا هم برو هتل. یه دوش بگیر و راحت بخواب. چتر رو می ذارم برات. شاید مثل دفعه ی قبل دیوونه بشی بخوای پیاده برگردی.

-مگه برات فرقی هم می کنه؟

-برای من نه، اما نمی خوام فردا توی جلسه پای چشمات گود افتاده باشه و هی دماغتو بالا بکشی.

-خودت کی بر می گردی؟

-چهار-پنج صبح...تا شما متن قرارداد رو آماده کنید منم یه دوش می گیرم و خودمو می رسونم.

مرد بلند شد و تلو تلو خوران به سمت زنی رفت که کنار میز بار نشسته بود و آرایش زننده ای داشت. یک اسکناس درشت از جیبش در آورد، آن را از وسط جر داد، نصفش را به زن داد و نصف دیگرش را در جیب کتش گذاشت. چشمان زن درخشید، گیلاسش را سر کشید و همراه با مرد به طرف بیرون راه افتاد.

زن شنید که مرد یک تاکسی گرفت. کم کم سنگینی نگاه ها را احساس می کرد. به مگس نگاه کرد که زیر گیلاس بی حرکت نشسته بود. شاید از بوی الکل غش کرده بود. زن به گیلاس تلنگر زد. مگس تکانی خورد. زن گیلاس را به لبه ی میز نزدیک کرد و یک راه در رو باریک برای مگس ایجاد نمود. اگر مگس آنقدرهشیار باشد که راه رهایی را پیدا کند...

 پست نگار: بنفشه رافع

banafsheh.rafe@gmail.com
+ نوشته شده در دوشنبه دهم دی 1386ساعت 19:30 توسط ما علامه اي ها |

در امتحان رانندگی رد شدم. افسری که کنارم نشسته بود پرسید:"وقتی به چراغ قرمز می رسیم باید چکار کنیم؟" گفتم:" خوب...نمی دونم...این ور و اون ور رو نگاه می کنیم...به رادیو گوش می دیم..."
Bill Braudis

اگه روزی روزگاری دو قلو دار شوم، یکی را به عنوان یدکی استفاده خواهم کرد.
Steven Wright

من و همسرم خودمان را بیمه ی عمر کردیم...حالا فقط باید صبر کنیم.
Bill Dwyer

هیچ چیز وحشتناک تر از این نمی تونه باشه که بعد از یه شب خوش گذرانی، صبح از خواب بیدار شوی و کنارت کسی را ببینی که نه اسمش را به خاطر می آوری، نه به یاد می آوری چگونه با هم آشنا شدید و نه اینکه چرا مرده است.
Laura Kightlinger

مادرم می گفت شنا کردن را زمانی یاد گرفت که شخصی او را با قایق به دریاچه برد و توی آب انداخت. به او گفتم:" مامان...اون نمی خواست شنا کردن رو بهت یاد بده..."
Paula Poundstone

گاهی فکر می کنم جنگ روش خداست برای یاد دادن جغرافی به ما.
Paul Rodriguez
 
یادتان می آید در دبستان به شما این گونه آموزش دادند که اگر جایی آتش گرفت، در کمال خونسردی به ترتیب قد صف بکشید و از در خارج شوید...آخه چه دلیل منطقی ایی برای این کار وجود داره؟ مگه قد بلند ها دیرتر می سوزند؟
Warren Hutcherson

بمب های ما باهوش تر از یک شاگرد متوسط دبستانی هستند...لااقل می توانند افغانستان را پیدا کنند.
Whitney Brown

می خواهم مانند پدر بزرگم  که در کمال آرامش در خواب فوت کرد، بمیرم...نه مانند مسافران اتومبیلش با جیغ و فریاد!
گمنام

مترجم: بنفشه رافع
banafsheh.rafe@gmail.com
+ نوشته شده در پنجشنبه ششم دی 1386ساعت 22:22 توسط ما علامه اي ها |

یک روز قبل از کریسمس، پیرمردی که در شیکاگو زندگی می کرد به پسرش در نیویورک تلفن زد و گفت:" پسرم، نمی خواستم تعطیلات کریسمس ات رو خراب کنم اما من و مادرت می خواهیم از هم جدا بشیم. چهل و پنج سال عذاب و بدبختی دیگه کافیه!"

پسر فریاد زد:" بابا! چی داری می گی؟" پدرش گفت: "دیگه حتی تحمل دیدن ریخت همدیگه رو هم نداریم. حالمون از همدیگه به هم می خوره. منم نمی خوام بیشتر از این درباره اش حرف بزنم. با خواهرت در آتلانتا تماس بگیر و جریان رو بهش بگو."

پسر، در حالی که به شدت عصبانی بود، به خواهرش زنگ زد و گفت: " می خوان از هم جدا بشن!"

خواهرش هوار زد:"بسپارش به من!" و سریعا با پدرش در شیکاگو تماس گرفت و جیغ زد:" شما ها از هم جدا نمی شین! هیچ کاری نکنین تا من خودمو برسونم. الان به برادرم هم زنگ می زنم. ما فردا اونجاییم. هیچ کاری نکنین! فهمیدین؟" و تلفن را قطع کرد.

مرد سالخورده تلفن را گذاشت و رو به همسرش کرد و گفت:" حل شد. حالا هر دوشون برای کریسمس می آن و پول بلیت هاشون رو هم خودشون می دن!

مترجم: بنفشه رافع

+ نوشته شده در دوشنبه سوم دی 1386ساعت 22:32 توسط ما علامه اي ها |

نوشته ی روی برگه یادداشت:
مادر جان روزت مبارک. می خاهم همیشه پیشت بمانم. خیلی دوستت می دارم.
پسرت

نوشته ی روی ورقه ی امتحانی:

سلام مامان. امروز معلم زنگ آخرمون نیومد. دو ساعت زودتر تعطیل شدیم. من با بچه ها می رم دوچرخه سواری. تمام ساندویچ های توی یخچال رو بردم با بچه ها بخوریم. لطفا برای خودت و بابا یه چیزی درست کن.
پسرت

نوشته ی روی پاکت سیگار:

سلام مامان. نگفتی امروزاضافه کاری داری...من و رفقا به مناسبت آخرین روز کالج می ریم بیرون. لطفا اگه خواستی تماس بگیری اس ام اس بده، زنگ نزن. نمی خوام آنا فکر کنه بچه ننه ام. امشب دیروقت می آم.
پسرت

متن ایمیل:

سلام مامان. پیغامت رو گرفتم. الان نمی تونم بیام خونه چون امتحانات پایان ترم دو هفته دیگه شروع میشه. تو و بابا هم یه جوری اسباب کشی کنین دیگه! اتاق من رو هم هر جور خواستین بچینین. راستی اگه میشه این ماه یه کم بیشتر پول بفرستید. تولد شرلی است. می خوام براش یه کادوی حسابی بخرم.
پسرت

متن فکس:

سلام مامان. می خواستم بگم من و میریام قرار گذاشتیم تا آخر این ماه با هم عروسی کنیم. می دونم تو و بابا مخالف این ازدواج هستین اما از قدیم گفته اند علف باید به دهن بزی شیرین بیاد! اگه نمی خواهید در جشن شرکت کنید لااقل کادوی عروسی مون رو سر موعد پست کنید. نمی خوام جلوی خانواده ی میریام کم بیارم.
پسرت

پیغام گیرتلفن:

سلام مامان. یه سری خرت و پرت از شرکت براتون فرستادم. فکر کنم به درد بابا بخوره. راستی مامان، دیروز صبح با میریام دعوام شد. اونم وسایلش رو ریخت توی یه چمدون و در رو کوبید و رفت. پیتر از دیروز منو ذله کرده! همش سراغ مادرش رو می گیره. می خواستم خواهش کنم یه زنگ بزنی به موبایلش، باهاش صحبت کنی. شاید بتونی قانعش کنی برگرده خونه.
پسرت

نامه سفارشی:

سلام مامان. می خوام بفرستمت یه خانه ی سالمندان دیگه. اونجا بهتر بهت می رسند. هزینه اش هم کمتره. البته کمی به خانه ی ما دوره ولی قول می دم آخر هفته ها با شرلی و پیتر بیاییم دنبالت دسته جمعی بریم بیرون. راستی به یه وکالت نامه از طرف تو نیاز دارم تا املاک و دارایی بابا رو جمع و جور کنم. هفته ی دیگه با وکیلم میاییم اونجا. یه لباس خوشگل بپوش، موهات رو هم درست کن، باشه؟
پسرت

پست نگار: بنفشه رافع banafsheh.rafe@gmail.com
+ نوشته شده در شنبه یکم دی 1386ساعت 12:12 توسط ما علامه اي ها |