گفتم:
"اوه؟ یعنی چی می ترکه؟"
گفت:
"یه چیزی توی مایه های طوفان نوح اتفاق می افته...بیش از نود و نه درصد جمعیت زمین
می میرند!"
گفتم:
" یعنی این سرنوشت محتومه؟"
گفت:"
آره! قراره این اتفاق در سال 2012 بیافته! تقویم مایا ها هم نشون می ده اون سال قراره یه بلای عظیمی رخ بده و نسل بشر
منقرض بشه!"
گفتم:"
چه بد!"
گفت:"
البته کسانی مثل ما (خودش رو می گفت که از این کلاس های ریکی و سایکی می ره) که با
انرژی زمین همسو شده ایم، در امانیم..."
توی دلم
گفتم: "آره مثل جانور هایی که توی کشتی حضرت نوح وول می خوردند!"
کنجکاو
شدم ببینم این موضوع تا چه حد صحت داره. توی اینترنت جستجو کردم و به مطلب جالبی
برخوردم که خوندنش خالی از لطف نیست:
در سال
2012 دگرگونی مثبتی اتفاق خواهد افتاد. بر خلاف تصور عامه، سال 2012 سال پایان عمر
زمین نیست! در سال 1899 تپش قلب زمین، که همان فرکانس آن است، کشف شد. از آن سال
تا سال 1986 فرکانس زمین معادل 7.8 هرتز بر ثانیه بود. از سال 1986 تا کنون این
عدد به مقدار قابل ملاحظه ای افزایش یافته است. در سال 1998 اعلام شد که فرکانس
زمین به 10 هرتز بر ثانیه رسیده است. از طرف دیگر، هر چه می گذرد امواج مغناطیسی زمین ضعیف تر می شود. بر اساس
محاسبات گفته می شود که در سال 2012 عدد امواج مغناطیسی زمین به صفر برسد. انواع
تقویم های تمدن های قدیمی از جمله تقویم مایا ها در سال 2012 به پایان می رسند.
اما این به معنای پایان عمر زمین نیست، بلکه هر 26000 سال، زمین وارد چرخه ی دیگری
از تکامل می شود.
خوب دوستان! خطر از بیخ گوشمان رد شد!
پشت کنکوری ها! همچنان بخونید برای شکستن سد کنکور! کارمند ها! همچنان سگ دو بزنید برای امرار معاش! اقشار مستضعف! همچنان له شوید زیر مخارج! زندگی ادامه دارد!
پست نگار: بنفشه رافع
معلوم
نبود چه ساعتی از خانه بیرون می آید...صبح...ظهر...عصر...اما انگار شب ها بیرون نمی
آمد. همیشه هم عجله داشت. این ور و آن ور را نگاه نمی کرد. یک بار که از در خانه شان بیرون آمد خیلی اتفاقی
صورتش را به طرف پنجره من برگرداند. انگار سنگینی نگاه کسی را احساس کرده بود .
ناگهان نگاهمان با هم تلاقی کرد. سرم را پایین انداختم و وقتی دوباره سرم را بلند
کردم، رفته بود.
داشتم
با خودم فکر می کردم چطوری سر حرف را با او باز کنم...هر دفعه تا می آمدم به خودم
بجنبم، او رفته بود. تا اینکه بالاخره یک روز صبح تصمیم گرفتم هیچ کاری نکنم و فقط
و فقط منتظر بیرون آمدن او از خانه بمانم. طرف های ظهر بود که لنگه در خانه شان
باز شد. فورا نیم خیز شدم اما خانم مسنی را دیدم که به نظر می رسید مادرش باشد. او
هم پشت سر آن خانم بیرون آمد. نگاهی به من انداخت و سبد خرید را طوری گرفت که
بفهمم دارند می روند خرید. شاید می خواست دنبالشان بروم... شاید هم می خواست نشان
دهد دختر خانه است...نمی دانم... به هر حال باز هم حرکتی نکردم.
یک روز
صبح وقتی داشتم پنجره را باز می کردم او هم بیرون آمد. هر دو ناگهان خشکمان زد.
گفتم یا حالا یا هیچ وقت. داد زدم:" خانم ببخشید؟" یک قدم عقب رفت و
گفت:" بله؟ با من هستید؟" و دور و برش را نگاه کرد. گفتم:" بله با
شمام. ممکنه چند لحظه صبر کنید تا بیام پایین؟" دست هایش را به هم فشار داد و
گفت:" چی؟ آها! بله! خواهش می کنم!"
دستی به موهایم کشیدم، کلید را برداشتم و دویدم بیرون. وقتی رسیدم به کوچه دیدم چند تا از دکمه های مانتو یش را بسته و روسری اش را مرتب کرده است. گفتم:" ببخشید میشه تا سر کوچه با هم قدم بزنیم؟" با نگرانی گفت:" چی؟...آخه..." گفتم:"زیاد وقتتون رو نمی گیرم...ممکنه؟" گفت:" باشه...فقط شما یه کم جلوتر از من برید." گفتم:" باشه." و راه افتادم او هم مانند بره ای رام پشت سرم حرکت کرد. گفتم:" خیلی وقته می خوام موضوعی رو بهتون بگم اما فرصتش پیش نیومد تا امروز..." برگشتم و نگاهی بهش انداختم. سرش پایین بود و صورتش گل انداخته بود. ادامه دادم:" شما دختر خانم بسیار موقر و با شخصیتی به نظر می آیید..." گفت:"لطف دارید..." در همین حال به سر کوچه رسیدیم. گفتم:" و مسلما می دونید این مخازن آشغال برای چیه؟" با تعجب نگاهم کرد و گفت:"بله؟ منظورتون چیه؟" گفتم:" مگه توی تلویزیون نمی بینید اون دو تا گربه که میان می گن آشغال هاتون رو راس ساعت نه شب توی این مخازن بریزید؟" گفت:" آها... بله..." گفتم:" پس شما چرا آشغال هاتون رو این موقع روز جلوی در خانه ی ما می گذارید؟" ناگهان چشم هایش گشاد شد. بدون اینکه حرفی بزند برگشت و با قدم های بلند به طرف خانه شان رفت. وقتی به کیسه زباله ها رسید با غیظ لگدی به آن زد، وارد خانه شد و در را محکم بست. از آن به بعد دیگر ندیدم برای گذاشتن وقت و بی وقت آشغال از خانه بیرون بیاید.
نویسنده: بنفشه رافع
banafsheh.rafe@gmail.com
فرد بی سواد مثل یک تکه چوب کنده کاری نشده است.
گل از خار می روید و خار از گل.
حقیقت را از بچه و دیوانه بشنو.
جوان تنبل در کهن سالی به گدایی می افتد.
بهم کمکم کن تا من هم کمکت کنم و با هم از کوه بالا
رویم.
فلانی جایی رو که زمانی تف می انداخت حالا داره لیس
می زنه!
روباه پیر به دام نمی افتد.
زنی که حوصله ی نان پختن نداشته باشد، پنج روز هفته
آرد الک می کند!
با یک فاخته بهار نمی شود.
یا زود ازدواج کنید یا زود به صومعه بروید.
کشیش هم که باشی باید توی صف بایستی.
بهتر است مردم بهت حسودی کنند تا برایت دل بسوزانند.
کلاغ ها چشم همدیگر را در نمی آورند.
وقتی فقر از در خانه وارد می شود، عشق از پنجره خارج
می شود.
گربه که نباشه، موش می رقصه!
گرگ پیر دلقک سگ ها می شود.
کسی که شیر داغ رویش ریخته شده باشد، ماست را هم فوت
می کند.
جایی که هزاران نفر می میرند، ترس از مرگ معنایی
ندارد.
کسی که دارد غرق می شود به موی خودش هم چنگ می زند.
چینی ترک خورده را نمی توان بند زد.
عشق و سرفه را نمی شود کتمان کرد.
در مراسم تجلیل از دانش آموزان نخبه ی کشور،
خبرنگاری به سراغ دانش آموزی رفت که رتبه نخست المپیاد ریاضی کشوری را به دست آورده بود و پرسید: "شما موفقیت خود را مدیون
چه کسانی هستید؟"
و این طور پاسخ شنید: " به نام خدا. جا داره از تمامی معلمین دلسوزم تشکر کنم. پدر و مادر عزیزم هم سهم به سزایی در موفقیتم داشتند چون همیشه در حال جنگ و دعوا و کتک کاری بودند و برای اینکه جلوی دست و پایشان نباشم مرا در اتاقم حبس می کردند. وقتی هم که در اتاقم زندانی بودم کاری به غیر از درس خواندن نمی توانستم انجام دهم...!"
پست نگار: بنفشه رافعbanafsheh.rafe@gmail.com
He who makes a beast of himself gets rid of the pains of being a man
Dr Johnson
IF
If you can keep your head
when all about you are losing theirs
And blaming it on you.
If you can trust yourself
when all men doubt you
But make allowance for their doubting too.
If you can dream and not make dreams your master.
If you can think and not make thoughts your aim.
If you can meet with triumph and disaster.
And treat those two impostors just the same.
If you can bear to hear the truth you've spoken
Twisted by knaves to make a trap for fools
Or watch the things you gave your life to, broken
And stoop and build'em up with worn out tools.
If you can make one heap of all your winnings
And risk it on one turn of pitch and toss
And lose, and start again at your beginnings
And never breathe a word about your loss.
If you can force your heart, and nerve, and sinew
To serve your turn long after they are gone
And so "hold on" when there is nothing on you
except the will which says to them "hold on!"
If you can talk with crowds and keep your virtue
Or walk with kings, nor lose the common touch.
If neither foe nor loving friend can hurt you.
If all men count with you ... but none too much.
If you can fill the unforgiving minute
with sixty seconds worth of distant run.
Yours is the earth, and everything that's in it.
And which is more ... You'll be a Man, my son
by Kippling
پست نگار: م. رحيمي
Mary.rahimi.84@gmail.com
زن و
مردی در یکی از بار های محله های بدنام پاریس نشسته بودند. از طرز لباسی که پوشیده
بودند و نوشیدنی ایی که می نوشیدند معلوم بود مشتری همیشگی آنجا نیستد و فقط برای
تفریح آمده اند. زن لباس گشادی پوشیده بود و کلاه مردانه ای به سر گذاشته بود. مرد
زیاده روی کرده بود اما از قیافه ی زن نمی شد حدس زد چقدر نوشیده است. داشتند با هم پچ پچ می کردند. بیرون هوا تاریک
بود و باران می بارید.
-یه گیلاس
دیگه برام بریز...
- نه دیگه
برای امشب کافیه.
-به
نظرت چه جوریه؟
- به
نظرم دریده است...ممکنه کولی بازی دربیاره...
-از کجا
می دونی؟
-از
چشمهاش...
- با
اون همه کثافتی که به صورتش مالیده مگه می تونی چشمهاش رو ببینی؟
-حتی
اگه عینک آفتابی زده بود هم می تونستم چشمهاش رو تشخیص بدم...
-الحق
که شما زن ها جنس خودتون رو بهتر می شناسید...
-(با
لحنی تمسخر آمیز) دیگه توی این کار خبره شدم!
مگسی روی
میزشان نشست. مرد سعی کرد با گیلاس خالی خود مگس را گیر بیندازد. چند بار مگس سریع
تر عمل کرد اما عاقبت به دام افتاد. زن با خودش فکر کرد لابد مگس مست تر از مرد است...
-تو
واقعا مشاور خوبی هستی...
-بله...مشاوری
خوب اما همسری...
مرد مشتش
را روی میز کوبید.
-بس کن!
قبلا در موردش حرف زدیم!
-حرف زدیم
اما به نتیجه ای نرسیدیم...
-چرا رسیدیم!
تو یه حساب پر پول می خوای، منم یه شریک سنگین و رنگین که توی جلسات شرکت همراهی
ام کنه و چشم رقبا رو در بیاره.
-تو
اصلا می دونی معنی سنگین و رنگین چیه؟ تو که اخلاقیات رو بالا آوردی!
-اشتباه
نکن. من تورو می شناسم. برای همین نمی تونم باهات مثل یه زن هر جایی رفتار کنم.
حالا هم برو هتل. یه دوش بگیر و راحت بخواب. چتر رو می ذارم برات. شاید مثل دفعه ی
قبل دیوونه بشی بخوای پیاده برگردی.
-مگه
برات فرقی هم می کنه؟
-برای
من نه، اما نمی خوام فردا توی جلسه پای چشمات گود افتاده باشه و هی دماغتو بالا
بکشی.
-خودت کی
بر می گردی؟
-چهار-پنج
صبح...تا شما متن قرارداد رو آماده کنید منم یه
دوش می گیرم و خودمو می رسونم.
مرد
بلند شد و تلو تلو خوران به سمت زنی رفت که کنار میز بار نشسته بود و آرایش زننده
ای داشت. یک اسکناس درشت از جیبش در آورد، آن را از وسط جر داد، نصفش را به زن داد
و نصف دیگرش را در جیب کتش گذاشت. چشمان زن درخشید، گیلاسش را سر کشید و همراه با
مرد به طرف بیرون راه افتاد.
زن شنید
که مرد یک تاکسی گرفت. کم کم سنگینی نگاه ها را احساس می کرد. به مگس نگاه کرد که
زیر گیلاس بی حرکت نشسته بود. شاید از بوی الکل غش کرده بود. زن به گیلاس تلنگر
زد. مگس تکانی خورد. زن گیلاس را به لبه ی میز نزدیک کرد و یک راه در رو باریک برای
مگس ایجاد نمود. اگر مگس آنقدرهشیار باشد که راه رهایی را پیدا کند...
یک روز قبل از کریسمس، پیرمردی که در شیکاگو زندگی می کرد به پسرش در نیویورک تلفن زد و گفت:" پسرم، نمی خواستم تعطیلات کریسمس ات رو خراب کنم اما من و مادرت می خواهیم از هم جدا بشیم. چهل و پنج سال عذاب و بدبختی دیگه کافیه!"
پسر فریاد زد:" بابا! چی داری می گی؟" پدرش گفت: "دیگه حتی تحمل دیدن ریخت همدیگه رو هم نداریم. حالمون از همدیگه به هم می خوره. منم نمی خوام بیشتر از این درباره اش حرف بزنم. با خواهرت در آتلانتا تماس بگیر و جریان رو بهش بگو."
پسر، در حالی که به شدت عصبانی بود، به خواهرش زنگ زد و گفت: " می خوان از هم جدا بشن!"
خواهرش هوار زد:"بسپارش به من!" و سریعا با پدرش در شیکاگو تماس گرفت و جیغ زد:" شما ها از هم جدا نمی شین! هیچ کاری نکنین تا من خودمو برسونم. الان به برادرم هم زنگ می زنم. ما فردا اونجاییم. هیچ کاری نکنین! فهمیدین؟" و تلفن را قطع کرد.
مرد سالخورده تلفن را گذاشت و رو به همسرش کرد و گفت:" حل شد. حالا هر دوشون برای کریسمس می آن و پول بلیت هاشون رو هم خودشون می دن!
مترجم: بنفشه رافع
نوشته ی
روی برگه یادداشت:
مادر
جان روزت مبارک. می خاهم همیشه پیشت بمانم. خیلی دوستت می دارم.
پسرت
نوشته ی
روی ورقه ی امتحانی:
سلام
مامان. امروز معلم زنگ آخرمون نیومد. دو ساعت زودتر تعطیل شدیم. من با بچه ها می
رم دوچرخه سواری. تمام ساندویچ های توی یخچال رو بردم با بچه ها بخوریم. لطفا برای
خودت و بابا یه چیزی درست کن.
پسرت
نوشته ی
روی پاکت سیگار:
سلام
مامان. نگفتی امروزاضافه کاری داری...من و رفقا به مناسبت آخرین روز کالج می ریم بیرون.
لطفا اگه خواستی تماس بگیری اس ام اس بده، زنگ نزن. نمی خوام آنا فکر کنه بچه ننه
ام. امشب دیروقت می آم.
پسرت
متن ایمیل:
سلام
مامان. پیغامت رو گرفتم. الان نمی تونم بیام خونه چون امتحانات پایان ترم دو هفته
دیگه شروع میشه. تو و بابا هم یه جوری
اسباب کشی کنین دیگه! اتاق من رو هم هر جور خواستین بچینین. راستی اگه میشه این
ماه یه کم بیشتر پول بفرستید. تولد شرلی است. می خوام براش یه کادوی حسابی بخرم.
پسرت
متن
فکس:
سلام
مامان. می خواستم بگم من و میریام قرار گذاشتیم تا آخر این ماه با هم عروسی کنیم.
می دونم تو و بابا مخالف این ازدواج هستین اما از قدیم گفته اند علف باید به دهن
بزی شیرین بیاد! اگه نمی خواهید در جشن شرکت کنید لااقل کادوی عروسی مون رو سر
موعد پست کنید. نمی خوام جلوی خانواده ی میریام کم بیارم.
پسرت
پیغام گیرتلفن:
سلام
مامان. یه سری خرت و پرت از شرکت براتون فرستادم. فکر کنم به درد بابا بخوره. راستی
مامان، دیروز صبح با میریام دعوام شد. اونم وسایلش رو ریخت توی یه چمدون و در رو
کوبید و رفت. پیتر از دیروز منو ذله کرده! همش سراغ مادرش رو می گیره. می خواستم
خواهش کنم یه زنگ بزنی به موبایلش، باهاش صحبت کنی. شاید بتونی قانعش کنی برگرده
خونه.
پسرت
نامه
سفارشی: