تبليغاتX
كلاغ پر در ميدان غاز
All my life I've been waiting 
For you to bring a fairy tale my way 
Been living in a fantasy without meaning 
It's not okay 
I don't feel save 

Left broken empty in despair 
Wanna breath can't find air 
Thought you were sent from up above 
But you and me never had love 
So much more I have to say 
Help me find a way 

And I wonder if you know 
How it really feels 
To be left outside alone 
When it's cold out here 
Well maybe you should know 
Just how it feels 
To be left outside alone 
To be left outside alone 

All my life I've been waiting 
For you to bring a fairy tale my way 
Been living in a fantasy without meaning 
It's not okay 
I don't feel save 
I need to pray 

Why do you play me like a game? 
Always someone else to blame 
Careless, helpless little man 
Someday you might understand 
There's not much more to say 
But I hope you find a way 

Still I wonder if you know 
How it really feels 
To be left outside alone 
When it's cold out here 
Well maybe you should know 
Just how it feels 
To be left outside alone 
To be left outside alone 
I'll tell you 

All my life I've been waiting 
For you to bring a fairy tale my way 
Been living in a fantasy without meaning 
It's not okay 
I don't feel save 
I need to pray: 

Heavenly Father (heavenly father) 
Please (please) 
Save me (save me) 

And I wonder if you know 
How it really feels 
To be left outside alone 
When it's cold out here 
Well maybe you should know 
Just how it feels 
To be left outside alone 
To be left outside alone 
(2 mal)) 

All my life I've been waiting 
For you to bring a fairy tale my way 
Been living in a fantasy without meaning 
It's not okay 
I don't fell save
I need to pray

پست نگار: م. رحيمي

Mary.rahimi.84@gmail.com

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت 21:16 توسط ما علامه اي ها |

 

بعضي وقتا... نه، بيشتر وقتا به خودم مي گم، واقعا گفتن اين حرفا چه فايده اي داره؟ اينكه هي هر روز و هر روز به خودت بگي

ادما ديگه عاشق نمي شن، ديگه ته ته چشاشون ستاره سو سو نمي زنه يا اشك جمع نمي شه؟

اينقد گفتيم و گفتيم كه شد يه قصه ي تكراري بي بو و بي خاصيت!

 و اين شد كه شد!!!!

 ابن روزا با خودت فكر كردي اخرين باري كه سرتو گرفتي بالا و ستاره ها رو تماشا كردي كي بود؟

من از اون اسمون ابي مي خوام من از اون شبهاي مهتابي مي خوام

نه نه نهههههههههه اين اسمونو دوست ندارم، اسمون بايد شبش سياه باشه (واي كه چه شكوهي داره سياهي مطلق، چشم سياه پر خمار، موي شبق، ابروي مشكي كمون، واي كه چه شكوهي داره اين سياه پر كلك!)

اره سياه سياه با خط خطي ستاره.انگاري يكي دور از غصه ها و تنگياي چشمو دل خلق اين عالم مشت مشت ستاره پاشيده تو دامن اسمون. يكي كه از تموم شدن و قحطي و فقر و خجالت و شرمندگي و بغض فرو خورده توگلو هيچ ترسي نداشته، يكي كه غصه به دلش راه نداشته، يكي كه گل لباش هميشه باز بوده با يه چال رو گونش!

*

اخ كه چه چالي رو گونش بود وقتي مي خنديد و من تو عالم بچگي ام مي تونستم قشنگيشو بفهمم و يواشكي يواشكي حسودي كنم!

اون چال هنوزم هست اما ديگه لبي نيست كه بخنده، فقط يه جفت چشم مونده با يه نگاه ساكت كه حالا ديگه خيلي وقته نمي خنده....

اه پس چي شد اين اس ام اس كوفتي؟

*

چه عالمي بود؟! دلم الاسكا مي خواد، دلم اون مزه ها رو مي خواد! مهم نيست دارم تكراري حرف مي زنم. خوب تكراريه كه تكراريه. حتي تكرار هم گاهي لذت داره نه ابتذال. همه چي همه چي مي تونه استثنا داشته باشه!

*

چه عالمي، چه عالمي.... هر چي كردم از نا مردياش چيزي دستگيرم نشد. كاش گوشه داشت مي شد برم يه گوشش ساكت كز كنم، اما تو دايره اسيرم. نقطه ي اول همون نقطه ي اخره. درست مثل همه چي رو باختن. اخ كه چه سخته اين همه چي رو باختن.

و من منتظر اس ام اسي هستم كه هيچ وقت نمي اد. ادمي كه هيچ وقت نمي اد، روزي كه هيچ وقت نمي اد. از همه بدتر روزگاري كه هيچ وقت نمي اد....

*

خاطره ها، خاطره ها، خاطره هاي در هم و بر هم روزاي رفته! روزايي كه پارك نزديك خونه قشنگ ترين و دور ترين پارك دنيا بود. اون وقتا اگه سر و تهشو تنهايي مي رفتيم حتما گم مي شديم!!! چه كوچيك بود اون دختر كوچولو!

حالا پارك بزرگه كوچيك شده و دختر كوچيكه بزرگ.ا اي كاش پارك بزرگه بزرگ مي موند و دختر كوچيكه كوچيك!

بي خيال منتظر اس ام اسه نباش ، نمي اد.

 

پست نگار: م. رحيمي

Mary.rahimi.84@gmail.com

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت 21:4 توسط ما علامه اي ها |

خواننده ی معروف جلوی تلویزیون نشسته بود و در حالی که کانال ام تی وی تماشا می کرد، به ناخن هایش لاک می زد. ناگهان آهنگی در باره ی صلح جهانی پخش شد.
- " اه! بازم این آهنگه که می ره روی اعصاب!"
به سمت کنترل ماهواره دست دراز کرد تا کانال را عوض کند اما یادش آمد لاک ناخن های بلندش هنوز خشک نشده... تصاویر آن موزیک ویدئو عبارت بود از آوارگان جنگ، مبتلایان به بیماری های لاعلاج و کودکان گرسنه ی آفریقایی...نگاهش روی بچه هایی که از ضعف و گرسنگی پوست استخوان شده بودند ثابت ماند...
-" البته دلم می خواست به لاغری اون ها بودم ولی نه توی اون همه کثافت و بدبختی...وای من حاضرم هر چی دارم بدم تا رنگ پوستم مثل اون ها بشه...اما واقعا یکی باید یه کاری بکنه...این خیلی رقت انگیزه! آدم گریه اش می گیره!"
ناگهان چشم هایش برقی زد...تند تند به ناخن هایش فوت کرد تا زودتر خشک شوند. بعد به طرف گوشی تلفن پرید و شماره گرفت:
-" سلام مایک! آره منم! ببین همین الان یه فکر عالی برای موزیک ویدئوی بعدی ام به ذهنم رسید...می خوام موهامو مثل آفریقایی ها ببافم، بدنم رو سولاریزه کنم، لباس پاره پاره بپوشم، توی لجن غلت بخورم و برقصم و آواز بخونم! می ترکونه ها! با جورج هماهنگ می کنی؟ باشه پس خبرش رو بهم بده! فعلا بای!"

پست نگار: بنفشه رافع
+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 17:47 توسط ما علامه اي ها |

سکوت بهترین شکل بروز تمسخر است.
در زندگی دو تراژدی وجود دارد. اولی اینکه به مراد قلبت نرسی و دومی اینکه به آن برسی.
تمام حقایق بزرگ روزگاری کفر تلقی می شدند.
وقتی چیزی مسخره است، در آن به دنبال حقیقتی نهفته بگردید.
وقتی یک احمق کاری را انجام می دهد که از آن شرمسار است، مرتب تکرار می کند که دارد به وظیفه اش عمل می کند.
کسی که می تواند، انجام می دهد. کسی که نمی تواند، تعلیم می دهد.
حواست باشد چیزی را که دوست داری، به دست آوری. در غیر این صورت مجبور می شوی چیزی را که به دست می آوری، دوست بداری.
ترور شدید ترین نوع سانسور است.
ازدواج از این جهت محبوبیت دارد که حداکثر وسوسه را با حداکثر شانس در می آمیزد.
هیچ عشق خالصانه ایی وجود ندارد مگر عشق به غذا.

مترجم:  
بنفشه رافع 
+ نوشته شده در سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 19:38 توسط ما علامه اي ها |

انسان؟؟؟

كجايي اي انسان؟
عصاره ي عصيان،
چگونه مسخ شدي
با سكوت خو كردي؟
تو اي فريده ي هر افريده
بر تو چه رفت؟
كه از خداي خود
پروردگار بي همتا،
به لابه
مرگ مفاجات ارزو كردي؟

پست نگار: م. رحيمي
Mary.rahimi.84@gmail.com

 

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 9:50 توسط ما علامه اي ها |

مرد جلوی تلویزیون ایستاده بود و اخبار تماشا می کرد.

-بر اثر انفجار یک خودروی بمب گذاری شده در حوالی بغداد، چهل و شش نفر کشته و مجروح شدند. اکثر کشته شدگان زن و کودک هستند...

مرد زیر چشمی به زن که پشت سرش روی مبل نشسته بود، نگاه کرد. زن به سقف خیره شده بود. قیافه ی آرام و غمگینی داشت.

-شمار کودکان مبتلا به ایدز در آفریقای جنوبی نسبت به پارسال تا حدودی کنترل شده است. به گزارش یونیسف...

کنار زن یک میز عسلی قرار داشت که روی آن قاب عکس های متعدد چیده شده بود. در تمامی قاب ها عکس پسر خردسالی در حالت های مختلف دیده می شد.

مرد گفت:

-عجب دنیای مزخرفی! انگار همه دیوونه شده اند! من واقعا نمی فهمم خانواده ها به چه امیدی بچه دار می شن! آخه این بچه های معصوم جز زجر کشیدن توی این خراب شده چی عایدشون میشه؟ بچه ها همون جا توی بهشت پیش خدا جاشون امن تر و بهتره!

زن تکانی خورد. به طرف میز عسلی برگشت و به عکس ها نگاه کرد. یکی از عکس ها را برداشت. شیشه ی قاب را با گوشه ی پیراهنش پاک کرد.

-من که حاضر نیستم چنین حماقتی کنم و بچه دار بشم. این عین خودخواهیه که ...

-پژمان؟

-جانم؟

-ممکنه دیگه چیزی نگی؟

مرد کنترل تلویزیون را برداشت و کانال را عوض کرد. نگاه زن روی قاب عکسی که گوشه اش روبان سیاه زده بودند بی حرکت ماند.

 

پست نگار: بنفشه رافع Banafsheh.rafe@gmail.com
+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 22:2 توسط ما علامه اي ها |

مشاوره ی ازدواج


مشاور شروع کرد:" خوب، فکر می کنید رابطه ی شما به بن بست رسیده است؟"

زن آهی کشید و گفت:" اون همون مردی نیست که باهاش ازدواج کردم. اوایل خیلی رمانتیک بود. همیشه برایم گل می خرید. در ماشین رو برایم بازم می کرد. نوازشم می کرد". زن داشت خاطراتش را پاک می کرد:" اما حالا تمام وقتش رو با دوستانش به آبجو خوری و تماشای فوتبال می گذرونه. وقتی هم میاد خونه میشینه جلوی تلویزیون و انتظار داره مثل یه خدمتکار حاضر به خدمت کنارش وایسم. انگار من جزو اثاث خونه هستم. اصلا نمی فهمم چه اتفاقی افتاده!" زن ساکت شد و صورتش را با دستانش پوشاند.

مشاور بعد از سکوت کوتاهی پرسید:" تاحالا به شوهرتون گفتید چه احساسی دارید؟"

زن بدون اینکه سرش را بلند کند پاسخ داد:" فایده اش چیه؟ آدما که عوض نمی شن!"

نویسنده: استنلی بوبین
مترجم: بنفشه رافع banafsheh.rafe@gmail.com
+ نوشته شده در شنبه دهم آذر 1386ساعت 12:56 توسط ما علامه اي ها |

قرار

 

تلفن زنگ زد.

به آرامی گفت:" بله؟"

" ویکتوریا! منم. قرارمون نیمه شب کنار لنگرگاه."

" حتما میام عزیزم."

"نوشیدنی یادت نره!"

" یادم نمیره محبوبم. امشب می خواهم با تو باشم."

"نمی تونم بیشتر از این صبر کنم." تلفن از آن سوی خط قطع شد.

آهی کشید و سپس لبخند زد.

" یعنی کی می تونست باشه؟"

نویسنده: نیکول ودل

مترجم: بنفشه رافع banafsheh.rafe@gmail.com

 

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 20:57 توسط ما علامه اي ها |