-- پسر جون چی شده؟
-- مامان! من مامانمو می خوام!(هق هق)
-- مامانتو گم کردی؟ خوب اینکه گریه نداره. بیا بریم اطلاعات. اونجا مامانتو صدا می زنند.
سعی کردم دستش را بگیرم اما دستش را پس کشید و با نگرانی به من خیره شد.
-- نمی آیی؟ خوب بگو اسمت چیه؟
پا به زمین کوبید و عقب رفت. مثل اینکه مامانش بهش گفته بود با غریبه ها حرف نزند.
-- خوب لااقل بگو اسم مامانت چیه تا صداش بزنم؟
--مامان زینب! (گریه همراه با ضجه)
بلند شدم و با صدایی دو رگه هوار زدم: مامان زینب! مامان زینب! پسرتون اینجاست! داره دنبال شما می گرده! مامان زینب!
چند پسر جوان برگشتند و با تعجب به من نگاه کردند. فرصت ندادم متلک بارم کنند. دوباره فریاد زدم:
-- مامااااااااان زیییییییینب!
ناگهان یک خانم چادوری دوان دوان به طرف ما آمد. صورت زن را نمی توانستم ببینم اما پسرک او را شناخت. وقتی پسرک خودش را در آغوش او انداخت خیالم راحت شد.
-- خوب خدا رو شکر!
-- دختر خانم...خیلی ببخشید ها ولی لطفا دفعه ی دیگه اسم کوچیک مردم رو توی یه جای عمومی این طور جار نزنید!
-- من..فقط...می خواستم...کمک...کنم!
مامان زینب دست پسرش را کشید و هر دو به راه افتادند. پسرک برای لحظه ای برگشت و بهت زده به من نگاه کرد. سعی کردم برایش دست تکان دهم اما رویش را زود برگرداند. من هم رفتم تا توی یه واگن بو گندو و شلوغ بچپم...
بنفشه رافع banafsheh.rafe@gmail.com
وقتی اومدیم بیرون از خاله فریبا پرسیدم:"خاله؟ مامان چرا داشت گریه می کرد؟" خاله فریبا چشم هایش را گرداند و گفت:" خوب مامان دلش برای بابات تنگ شده..." با خودم گفتم خوب منم دلم برای بابا یه ذره شده اما این قدر گریه و زاری نمی کنم که! می دونم که بابا بر می گرده با یه عالمه سوغاتی!
اول مهر رسید. من با کیف و کفشی که خاله برایم خریده بود روانه ی مدرسه شدم. چرا ماموریت بابا این قدر طول کشیده بود؟ هیچ خبری ازش نداشتیم. مامان خیلی بی حوصله و عصبی شده بود. یه روز که از مدرسه برگشتم خونه دیدم مامان داره لباس ها و وسایل بابا رو جدا می کنه و توی یه چمدون بزرگ می چپونه. به مامان گفتم:" چی کار می کنی؟" مامان گفت:" هوا داره سرد میشه. می خوام لباس زمستونی های باباتو براش بفرستم." با خوشحالی پرسیدم:" مگه بابا تلفن کرد؟" مامان با لبخند کمرنگی جواب داد:" آره...همین روز ها پیداش میشه." کلی ذوق کردم. مامان چقدر به فکر بابا بود. با خودم فکر کردم کاشکی من هم در آینده بتونم همین قدر شوهرم رو دوست داشته باشم.
یه روز زمستون که برف قشنگی می بارید بابا اومد. از صدای کلید انداختنش فهمیدم که خودشه. رفتم جلوی آینه اتاقم تا موهامو شونه کنم.
صدای مامان اومد:" بالاخره اومدی..."
صدای بابا(خسته):" سلام..."
صدای مامان (عصبی):" چطور تونستی؟ تو...(صدایش را بلند تر کرد) برو بیرون!"
صدای بابا (دو رگه): "بذار برات توضیح بدم...باور کن نمی خواستم این جوری بشه..."
صدای مامان(جیغ):" گفتم گورتو گم کن! تو یه جونور کثیفی! برگرد توی اون کثافت خونه با اون کثافت! تو لیاقت من و این زندگی رو دیگه نداری!"
در اتاق رو باز کردم و توی چارچوب در ایستادم. بابا به طرف من برگشت:" مینا جان...". مامان پرید جلو و من رو توی اتاق هل داد و در رو بست:" برو توی اتاقت!" صدایش را از پشت در شنیدم:" پشت گوشتو دیدی مینا رو هم می بینی! حالا هم راهتو بکش و برو! درخواست طلاق دادم! احضاریه همین روز ها می رسه در همون لجنزار که اسمشو گذاشتی بهشت! از جلوی چشمم گورتو گم کن!"
بابا رفت... به یه ماموریت مادام العمر... و من هیچ وقت نفهمیدم برای من و مامان چی سوغاتی آورده بود...
پست نگار: بنفشه رافع banafsheh.rafe@gmail.com