تبليغاتX
كلاغ پر در ميدان غاز
شکم روباه به قار و قور افتاده بود. همینطور که با حال نزار داشت سلانه سلانه راه می رفت به فست فودی رسید. توی فست فود جای سوزن انداختن نبود. جماعت گرسنه وارد می شدند، غذایی سفارش می دادند، در یک چشم به هم زدن می بلعیدند و از همان دری که وارد شده بودند، خارج می گشتند. روباه وارد فست فود شد و به اطراف نظری انداخت. زاغی را دید که داشت دولپی ساندویچ می خورد. صندلی جلوی زاغ خالی بود. روباه با یک جست خود را به پیش خوان رساند و قیمت های انواع فست فود ها را از نظر گذراند. فقط به اندازه ی خریدن یک سالاد فصل، پول داشت. همان را سفارش داد. بعد با سینی سالاد برگشت و به طرف میزی که زاغ نشسته بود رفت. وقتی به زاغ رسید لبخندی زد و گفت:" اینجا جای کسیه؟" زاغ سر تکان داد که نه. روباه پرسید:" می تونم بشینم؟" زاغ سر تکان داد که آره. روباه دمش را جمع کرد و با وقار نشست. زاغ همچنان با ولع ساندویچ خود را می لمباند. روباه به سالاد فصل نگاه کرد...چه چندش آور! سعی کرد با گوجه فرنگی شروع کند. بی فایده بود. به زور آن را فرو داد و خیره به زاغ نگاه کرد. سس سفید ساندویچ روی منقار سیاه زاغ مالیده بود. روباه با احترام دستمالی را به طرف زاغ گرفت:" منقارتون سسی شده!" زاغ دستمال را گرفت و منقارش را پاک کرد. روباه ادامه داد:" نمی فهمم این همه سس می زنند به ساندویچ که چی بشه؟ همش چربی اضافی! خدا رو شکر که شما اندام متناسبی دارید وگرنه اگر از این ساندویچ ها...ببخشید چی میل می کنید؟" زاغ گفت: "چیزبرگر دوبل!" روباه آب دهانش را قورت داد و گفت: "آه بله! همین پنیر اضافی می دونید چقدر کالری به بدن شما وارد می کنه؟ حالا اگر نتونید این کالری رو بسوزونید که دیگه وا مصیبتا! درگیر صد جور مرض می شوید خدای نکرده! از کلسترول و چربی خون گرفته تا دیابت و اسهال!" زاغ همچنان با اشتها می خورد. روباه ادامه داد:" می دونید، من طرفدار زندگی سالم هستم. برای همین سالاد فصل سفارش دادم. می بینید منبع ویتامینه! شما هم بهتره بیشتر به سلامتتون توجه کنید و از این هله هوله های مضر کمتر نوش جون کنید." زاغ آخرین تکه سانودیچ را نیز فرو داد، نوشابه اش را با سر و صدا سر کشید، منقارش را پاک کرد و گفت:" باشه دفعه ی دیگه! در ضمن سس سالادتون ریخته روی سینه تون!" و رفت. روباه سر خورده و ناامید به دیگر مشتریان فست فود نگاه کرد. ناگهان چشمانش برقی زد. از جا بلند شد و با ظرف سالاد بیرون رفت. با خودش فکر کرد شاید بتواند ظرف سالاد را به گرگ قالب کند تا با آن شنگول، منگول و حبه انگور را فریب دهد! پست نگار: بنفشه رافع banafsheh.rafe@gmail.com
+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم تیر 1386ساعت 19:28 توسط ما علامه اي ها |

 

 با توجه  ايام كنكور و اينكه جو سريالي در قصر همه جا را گرفته و اين سريال پر بيننده ترين سريال اين روزهاست، سوالات "كنكور يانگوم" را برگزار مي كنيم.

زبان و ادبيات فارسي

 

در عبارت "يانگوم خودكشي كرد" چه صنعتي به كار رفته؟

خالي بندي

عطف به كيوسك

مجاز مرسل

زرد يا نه

"سي دي منتسب به يانگوم در امد" اشاره به چه چيز دارد؟

فيلم نقاب

يانگوم بايد نمايشگاه عكس برگزار كند.

 

نام يانگوم به يكي از بازيگران سريال جواهري در قصر بديل شود.

 

اشاره به جاي خاصي ندارد.

زبان عربي

1-"التلفيزيون يرسل القروت المخصوص الي الكره لمصاحبت مع اليانجوم."

1)يانگوم از تلويزيون بازي فوتبال ميبيند

2) تلويزيون هنگام پخش يانگوم 5 دقيقه تبليغ كره پخش مي كند.

3) تلويزيون تعدادي را به كره مي فرستد تا سراغ يانگوم بروند.

4) يانگوم براي عضويت در تيم تلويزيون وارد كره شد.

زبان انگليسي

Afsar minju is a …boy.

1)cheshmcherun

2)mokh zan

3)oskol

4) mordehore tarkibesho bebaran.

خواص مواد

كدام ماده براي پوست خوب است؟

بخور اب برنج

سركه خرمالو

ريشه افسنتين

كراك

معلومات عمومي

پبينندهترين سريال حال حاضر تلويزيون كدام است؟

يانگوم

جواهري در قصر

بانوي دربار

اشپز خانه سلطنتي

خلاقيت موسيقي

 

تيتراژ پاياني جواهري در قصر در كدام دستگاه خوانده شده؟

گوشه اشپزخانه

گوشه ي يخچال

گوشه سئول

اصلا گوشه ندارد.

 

 

 

 پست نگار. م.رحیمی

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت 11:47 توسط ما علامه اي ها |

Seems like it was yesterday when I saw your face
You told me how proud you were but I walked away
If only I knew what I know today

I would hold you in my arms
I would take the pain away
Thank you for all you've done
Forgive all your mistakes
There's nothing I wouldn't do
To hear your voice again
Sometimes I want to call you but I know you won't be there

I'm sorry for blaming you for everything I just couldn't do
And I've hurt myself by hurting you
Someday I feel broke inside but I won't admit
Sometimes I just want to hide 'cause it's you I miss
You know it's so hard to say goodbye when it comes to this

Would you tell me I was wrong?
Would you help me understand?
Are you looking down upon me?
Are you proud of who I am?
There's nothing I want to do
To have just one more chance
To look into your eyes and see you looking back

I'm sorry for blaming you for everything I just couldn't do
And I've hurt myself
If I had just one more day, I would tell you how much that
I've missed you since you've been away

Oh, it's dangerous
It's so I'm afraid to try to turn back time

I'm sorry for blaming you for everything I just couldn't do
And I've hurt myself

By hurting you

پست نگار م.رحیمی

+ نوشته شده در شنبه نهم تیر 1386ساعت 19:30 توسط ما علامه اي ها |

A tour bus driver is driving with a bus load of seniors down a highway. when he is tapped on his shoulder by a little old lady.She offers him a handful of peanuts,which he gratefully munches up.After about 15 minutes, she taps him on his shoulder
again and she hands him another handful of peanuts.She repeats this gesture about five more times.When she is about to hand him another batch again,he asks the little old lady,Why don't you eat the peanuts yourself?"We can't chew them because we've no teeth", she replied.The puzzled driver asks,"Why do you buy them then?"The old lady replied,"We just love the chocolate around them." It pays to be careful around old people

Sunny

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 19:54 توسط ما علامه اي ها |

"I Don't Need A Man"

I see you looking at me
Like I got something for you
And the way that you stare
Don't you dare
'Cause I'm not about to
Just give it on up to you
'Cause there are some things I won't do
And I'm not afraid to tell you
I don't ever want to leave you confused

The more you try
The less I bite
And I don't have to think it through
You know if I'm into you

I don't need a man to make it happen
I get off being free
I don't need a man to make me feel good
I get off doing my thing
I don't need a ring around my finger
To make me feel complete
So let me break it down
I can get off when you ain't around
Oh!

You know I got my own life
And I bought everything that's in it
So if you want to be with me
It ain't all about the bling you bringing
I want a love that's for real
And without that then no deal
And baby I don't need a hand
If it only wants to grab one thing

The more you try
The less I bite
And I don't have to think it through
You know if I'm feeling you

I don't need a man to make it happen
I get off being free
I don't need a man to make me feel good
I get off doing my thing
I don't need a ring around my finger
To make me feel complete
So let me break it down
I can get off when you ain't around

Let it go
Let it go
Let it go
Let it go
[Repeat 4X]

I don't need a
I don't need a man, I don't
I don't need a man
I'll get me through
'Cause I know I'm fine
I feel brand new

I don't need a
I don't need a man, I don't
I don't need a man
I'll make it through
'Cause I know I'm fine
Without you!

I don't need a man to make it happen
I get off being free
I don't need a man to make me feel good
I get off doing my thing
I don't need a ring around my finger
To make me feel complete
So let me break it down
I can get off when you ain't around
Oh!

I don't need a man (I'm over you)
I don't need a man (I'm over you)
I don't need a man
(I'm without you)
(I'm over you)

I don't need a man
I don't need a man
I don't need a man

 پست نگار: م رحیمی

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 17:59 توسط ما علامه اي ها |

زانتیای سیاه رنگی پشت چراغ قرمز ایستاده بود. داخل زانتیا یک دختر جوان و یک مرد نشسته بودند. شیشه های ماشین پایین بود و صدای موزیک بلند. پسرکی گل فروش به سمت آنها رفت. دختر جوان صدای موزیک را کم نمود و تک سرفه ای کرد. پسرک گفت:

-- آقا گل نمی خواهید؟

-- نه!

پسرک با سر به دختر جوان اشاره کرد و گفت:

-- تو رو جون خانمتون گل بخرید!

نیش مرد باز شد و دندان های کج و کوله اش ریخت بیرون.

--اینکه خانمم نیست!

--پس تورو جون دوست دخترتون بخرید!

-- برو کنار چراغ سبز شد!

پسرک رفت. مرد شیشه ها را داد بالا و کولر را روشن کرد. زد توی دنده و آماده حرکت شد که دخترک با لحن تندی گفت:

--واقعا که! یعنی من برای تو به اندازه ی چهار تا شاخه گل پلاسیده هم ارزش ندارم؟

-- این چه حرفیه که می زنی! معلومه که داری! خیلی بیشتر از اینا ارزش داری!

-- آره دیدم! بزن کنار می خوام پیاده شم! گفتم نگه دار!

-- اوه؟ چی شد؟ چرا یهو قاطی می کنی؟

-- آره اصلا من قاطی ام! بزن کنار وگرنه جیغ و داد راه می اندازم و آبروتو می برم! برو پیش همون خانم غرغرو و بی ریختت!

دختر در ماشین را کمی باز کرد تا به مرد نشان دهد شوخی ندارد. مرد چهار راه را رد کرد و زد کنار.

--دختره ی (...)!

-- مرتیکه ی (...)!

دختر پیاده شد و در را محکم بست. مرد پا را روی گاز گذاشت و رفت. پسرک گل فروش دوان دوان خودش را رساند به دختر.

-- چی شد؟

-- هیچی ردش کردم رفت!

-- حیف! تیکه ی خوبی بود ها!

-- خفه! این فضولی ها به تو نیومده! داشتی ضایع می کردی! عین اون یارو که جواب بیست سوالی رو بهش رسونده بودند!

-- خوب بابا! حالا کجا میری؟

-- چه می دونم...می رم خونه.

-- تو که به ننه گفتی امشب نمی آی خونه... می ری خونه ی آبجی نرجس...

--آره خوب...بهش می گم خونه نبودند... می گم رفته بودند بهشت زهرا زیارت قبر بابا. تو هم برو اینجا پیش من واینستا! ممکنه گرد کنه برگرده ما رو با هم ببینه!

پسرک دوید به سمت چهار راه و دخترک پیچید توی خیابان سمت چپ.

پست نگار: بنفشه رافع

+ نوشته شده در جمعه یکم تیر 1386ساعت 19:3 توسط ما علامه اي ها |