تبليغاتX
كلاغ پر در ميدان غاز

When I die, I want to die like my grandfather--who died
peacefully in his sleep. Not screaming like all the passengers in his car                   Author Unknown
 
Advice for the day: If you have a lot of tension and you get a  headache, do what it says on the aspirin bottle: "Take two aspirin" and "Keep away from children. Author Unknown
 
My Mom said she learned how to swim when someone took her out in the lake and threw her off the boat. I said, 'Mom, they weren't trying to teach you how to swim. Paula Poundstone

Sometimes I think war is God's way of teaching us geography.                               Paul Rodriguez

Remember in elementary school, you were told that in
case of fire you have to line up quietly in a single file line from smallest to tallest. What is the logic in that? What, do tall people burn slower?                        Warren Hutcherson

Suppose you were an idiot. And suppose you were a member of Congress.. But I repeat myself.                                                                                             Mark Twain

You can say any foolish thing to a dog, and the dog will give you a look that says, My God, you're right! I never would've thought of that!                                   Dave Barry

گردآوری توسط: بنفشه رافع

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 12:43 توسط ما علامه اي ها |

The best place to find a helping hand is at the end of your own arm

Marriage is the only war where you sleep with the enemy

You can easily judge the character of a man by how he treats those who can do nothing for him

What lies behind us and what lies b4 us are small matters compared to what lies within us

Choose with the head go with the heart

Sunny

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم خرداد 1386ساعت 21:16 توسط ما علامه اي ها |

One was searching in the dictionary for the word "dictionary".He found this meaning: dictionary is the thing u are holding now,stupid

Wondering what the definition of stupid was, he searched for the word stupid,he found: Is that u again

Sunny

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 11:57 توسط ما علامه اي ها |

ساعت از دوازده شب گذشته بود. پطرس پشت کامپیوتر نشسته بود و داشت تند تند تایپ می کرد. آن طرف خط کبری نشسته بود و دست به کیبورد نمی زد...اگر هم چیزی می نوشت آن جمله با "نه" شروع می شد.

پطرس: آخه چی شده؟ به من بگو؟ خطایی از من سر زده؟

کبری: ...

پطرس: خواهش می کنم با من حرف بزن! آخه اینجوری که نمیشه! باید دلیلی داشته باشه! نمیشه به من یه فرصت دیگه بدی؟

کبری: نه پطرس من تصمیمم رو گرفته ام. دیگه همه چی تموم شد.

پطرس: باورم نمیشه! حالا من چی کار کنم؟ بدون تو چطوری زندگی کنم؟

کبری: ...

پطرس: نمیشه از تصمیمت صرف نظر کنی؟

کبری: نه نمیشه! تصمیم گرفتن های من زبانزد خاص و عامه! به خاطر تو که نمی تونم گند بزنم به سابقه ام!

پطرس: خواهش می کنم کبری...با من این کار رو نکن...من می رم خودمو می کشم!

کبری: ...

پطرس: لااقل بیا رومانتیک خداحافظی کنیم.

کبری لاگ اوت کرد. پطرس مات و مبهوت پشت کامپیوتر نشسته بود و به چراغ خاموش آی دی کبری نگاه می کرد. نمی توانست حتی پنجره چت را ببندد. بعد یادش آمد که با اینترنت دقیقه ای پنج تومان آنلاین شده و قبض تلفن این ماه یک فاجعه تمام عیار خواهد شد. کامپیوتر را به سرعت خاموش کرد. احساس می کرد در و دیوار خانه دارد روی سرش خراب می شود. چاره ای ندید جز اینکه لباس بپوشد و بزند بیرون. مادرش که از سر و صدای پطرس بیدار شده بود گفت:" کجا میری نصفه شبی؟ داره بارون می آد! برو بکپ سر جات!" اما پطرس رفته بود. انگار آسمان هم آن شب به حال پطرس گریه می کرد. مدتی پیاده روی کرد تا رسید به سدی که سرریز شده بود. کنار دیواره ی سد نشست و سعی کرد اشک بریزد. ناگهان صدایی به گوشش رسید: چیک چیک چیک چیک...

پطرس به طرف صدا رفت و دید سد ترک برداشته و در حال شکستن است. از فکر اینکه تمام شهر به زیر آب برود لرزید. تلاش کرد راهی پیدا کند تا جلوی این بدبختی عظیم را بگیرد...اما ناگهان حرف های کبری یادش آمد: "من تصمیمم رو گرفتم." پطرس سعی کرد دست و پا زدن کبری در سیلاب را تجسم کند...آیا کبری می توانست تصمیم بگیرد که بمیرد یا نمیرد؟ پطرس تصمیم گرفت فرصت این تجربه را به کبری بدهد!

 

پست نگار: بنفشه رافع

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 10:51 توسط ما علامه اي ها |

An English professor wrote the words "A woman without her man is

nothing" on the chalkboadr and asked his students to punctuate it

correctly

All the males in the class wrote: A woman, without her man, is nothing 

All the females in the class wrote: A woman: without her, man is

nothing

Sunny 

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم خرداد 1386ساعت 22:3 توسط ما علامه اي ها |

Hey storm if u pump into my chest

I have sth in it that u can't guess

I have a heart,the spring of all strength

So don't be proud of yourself

Coz my heart will ace

 

Sunny

+ نوشته شده در جمعه هجدهم خرداد 1386ساعت 23:29 توسط ما علامه اي ها |

A cockroach will live nine days without its head.Before it starves to death

A crocodile can't stick its tongue out

A snail can sleep for 3 years

All polar bears are left-handed

American airlines saved $40,000 in 1987 by eliminating one OLIVE from each salad served in first-class

An ostriche's eye is bigger than its brain

Butterflies taste with their feet

Cat's urine glows under a black light

If you keep a goldfish in a dark room,it will eventually turn white

If you yelled for 8years,7 months and 6 days, u would have produced enough sound energy to heat one cup of cofee

"No word in the English language rhymes with " month

Our eyes are always the same size from birth,but our nose and ears never stop growing

Right-handed people live,on average, nine years longer than left-handed people do

Some lions mate over 50 times a day

Starfish haven't got brain

The human heart creats enough pressure when it pumps out to the body to squirt blood 30 feet

The male praying mantis can't copulate while its head is attached to its body.The female initiates sex by ripping the male's head off

"The most common name in the world is "mohammed

The name of the all continents end with the same letter that they start

The sentence "the quick brow fox jumps over the lazy dog" uses every letter in the English language

TYPEWRITER in the longest word that can be made using the letters on only one row of the keyboard

Women blink nearly twice as much as men

You share ur birthday with at least nine million other people in the world

Gathered by Sunny

 

 

+ نوشته شده در جمعه هجدهم خرداد 1386ساعت 13:48 توسط ما علامه اي ها |

عباس كيارستمي

يه روز كيارستمي در جريان يه سفر تفريحي رفت ايران. خبرنگار ازش پرسيد چرا بيشتر به ما سر نمي زنيد؟ گفت: اخه ايران هم جاي زندگي كردنه؟ خبرنگار ازش پرسيد: چرا خارج فيلم نمي سازيد؟ گفت: اخه خارج هم جاي فيلم ساختنه؟ بعد، عينكش رو گذاشت رو چشمش و رفت رودبار.

 

ابوالفضل جليلي

يه روز يه پسره اومد كه مادرش روزي بيست بار داغش مي كرد. يه پسره اومد كه جيب يه مرد رو زده بود. يه دختره اومد كه ده سال از خونه بيرون نرفته بود. يه مرده اومد كه بيستا بچش گدا بودن. يه جوونه اومد كه فارسي بلد نبود حرف بزنه، اما يه يخچال بزرگو كول مي كرد از ده طبقه مي برد بالا. يه خانومه بود كه يه قرون پول نداشت داشت دنبال ادرس بيمارستان مي گشت. ابوالفضل جليلي گفت: نه، اينا به درد نمي خوره، يكي مي خوام كه خيلي بدبخت باشه.

 

بهرام بيضايي

يه روز يه زني دنبال خودش مي گشت. يه درشكه اومد رد شد. برگاي درختها رو زمين ريخت. سه تا اينه شيكست، يه نفر خواب ديد كه گذشته و اينده روبروي زمان حال وايسادن. مردي به سرعت دويد. بيضايي گفت: كات از اول مي گيريم. همه چيز براي هفتصد و سي و دومين بار تكرار شد.

 

داريوش مهرجويي

يه روز داريوش مهرجويي هر چي دم دستش بود ريخت توي ميكسر و دكمه اش رو زد. گفت: ميكس شد. گفتن يعني چي؟ گفت: يعني مخلوط كردن، قاطي كردن.

 

بهروز افخمي

يه روز بهروز افخمي رو مجبور كردن كت شلوار سرمه اي بپوشه با پيراهن سفيد، داشت خفه مي شد. بردنش اورژانس، زير چادر اكسيژن، حالش خوب نشد. براش شلوار لي اوردن حالش خوب شد.

 

 

خسرو شكيبايي

يه روز خسرو شكيبايي رفت پيش داريوش مهرجويي، بهش گفت: داريوش جون! به كلي شدم حميد هامون، ديگه اين من خسرو شكيبايي نيست.

 

پست نگار: م. رحيمي

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم خرداد 1386ساعت 12:55 توسط ما علامه اي ها |

-- استاد؟ مثال های اضافی رو هم برای امتحان باید بلد باشیم؟

-- خوب معلومه! چیه نکنه هنوز تو حال و هوای دبیرستان سیر می کنید؟ پاورقی ها حذف؟ خود آزمایی ها حذف؟

-- نه استاد! آخه خیلی زیادند استاد! رحم کنید!

-- شما ها بعد از این همه سال درس خوندن هنوز از امتحان می ترسید؟

-- استاد آخه چهار واحدیه! درس تخصصیه! اگه بیفتیم پدرمون در می آد!

-- ببینید یا پاس می کنید یا نمی کنید! از دو حال که خارج نیست. این که اولین امتحان زندگی تون نیست. مسلما آخرین هم نخواهد بود! پس توکل کنید به خدا و درس هاتون رو خوب بخونید. ان شالله نتیجه ی مطلوب هم می گیرید.

-- به زبان آسون می آد استاد ولی در عمل... 

-- ببینید امتحان هم بخشی از روند آموزشیه! من که دیگه از هیچ امتحانی نمی ترسم. اصلا برام مهم نیست.

-- آخه شما خرتون از پل گذشته استاد!

-- حالا! برای هفته ی آینده کسانی که کنفرانس دارند آماده باشند. عکس و کلیپ هم تهیه کنند. تا هفته ی بعد خدا نگهدار!

-- چشم استاد! خداحافظ!

بیرون کلاس مهرانه منتظرش بود.

-- سلام آقای دکتر...احوالتون خوبه که؟

-- سر به سرم نذار مهرانه! مدارک رو آوردی؟

-- بعله که آوردم. چیه آقای دکتر؟ حالا چی میشه ما یه کم زودتر از اینکه مدرکتون بیاد بهتون بگیم دکتر؟

-- من که هنوز امتحان ندادم!

-- خوب تا سه ساعت دیگه امتحان هم میدی! قبول هم می شی! زود باش بریم ماشین رو بد جایی پارک کردم.

-- مهرانه؟ قرص آرام بخش داری؟

 

پست نگار: بنفشه رافع

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم خرداد 1386ساعت 1:34 توسط ما علامه اي ها |

look at the guys

some are happy

some are not

look! how they run

under the rain

all try to find a shelter

but me....me

see the whole world

see God

in each drop of the rain

Sunny

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386ساعت 22:53 توسط ما علامه اي ها |

I'm a single girl

full of thoughts that whirl

in my mind and say

all good things is yours

no doubt for sure

I have a good friend

whose words and cares

take me to the heaven

Sunny

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386ساعت 22:47 توسط ما علامه اي ها |

the odor of wet dust

the sound of thunder and light

the bow of each leaf

in front of each drop of the rain

whisper something in my brain

that... I'm still alive

should live my life

Sunny

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386ساعت 12:37 توسط ما علامه اي ها |

what a bitter pill it is to swallow

when somebody is very nice today but tomorrow

just coz of his own sorrows

gets angry with you

even wants to shoot your shadow

till you say to yourself

forget that damn fellow

coz his mind is narrow

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386ساعت 12:31 توسط ما علامه اي ها |

 

every one passes and gives you a shock 

if you get the message in the inside

everything will be all right

and you'll see at the end of the tunnel

nothing

but...light

 

Sunny

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم خرداد 1386ساعت 11:32 توسط ما علامه اي ها |

مترو... ایستگاه میرداماد... ساعت ۲:۱۰ بعد از ظهر

در های واگن داشت بسته می شد که دختر پرید تو. نفس نفس می زد. معلوم بود مسافت زیادی را دویده است. این واگن مردانه نزدیک ترین واگن به پله های برقی بود. انگار معذب بود اما چند خانم دیگر هم سوار شده بودند. به اطراف نگاهی انداخت بلکه جایی پیدا شود و بنشیند. پسری که کنار دیوار شیشه ای نشسته بود یک صندلی جا به جا شد و جایش را به او تعارف کرد. دختر نشست و با نگرانی به سکو خیره شد.

-- نزدیک بود ها!!

دختر با چشمان گشاد به پسر نگاه کرد.

-- منظورتون چیه؟

-- می گم نزدیک بود جا بمونی...

-- آها آره...نزدیک بود...

-- دانشجو هستی؟

-- من؟ چطور؟

-- از کاغذ هایی که از کلاسورت زده بیرون حدس زدم.

دختر به کلاسورش نگاه کرد. کاغذی بیرون نزده بود.

-- منظورم اینه که تیپ شما مثل آدم های درس خوانده است. صنعتی شریف؟

-- اوه بله... الانم کلاسم دیر شده...

-- نگران نباش... ماشالله قهرمان دو هستی می رسی. من چهار سال پیش لیسانس رو گرفتم و زدم توی بیزینس. حالا یه شرکت خصوصی دارم توی هفت تیر. اینم کارت شرکتمه. بفرمایید.

(دختر سعی کرد بدون تماس انگشتانش با انگشتان پسر کارت را بگیرد. کارت روی زمین افتاد. پسر خم شد و کارت را برداشت و به طرف دختر گرفت. دختر این بار کارت را بدون وسواس گرفت.)

-- وای ببخشید...ممنون.

-- دوست دختر قبلی ام هم دانشگاهی شما بود. یه بورسیه گرفت رفت کانادا. همون بهتر که رفت! سن منم از دختر بازی گذشته...دنبال روابط جدی تر هستم. یه چیزی توی قیافه ات است که می گه دختر با اصل و نصبی هستی. رفتارت هم نشون میده نجابت داری.

-- لطف دارید. شما هم جنتلمن و با شرافت هستید.

-- چند تا غیبت داری؟

-- چطور؟

-- هیچی گفتم شاید بتونی کلاست رو بپیچونی با هم بریم ناهار بخوریم.

-- اوه نه...متاسفانه امروز باید یه پروژه تحویل بدم. حالا وقت بسیار است...آقای...(نگاهی به کارت انداخت) احتسابی...میثم احتسابی.

-- بله... می تونم شماره ات رو داشته باشم؟

-- من باهاتون تماس می گیرم. اوه رسیدیم به هفت تیر...شما باید پیاده بشید نه؟

-- آره متاسفانه...پس منتظرتم ها! مواظب خودت باش.

-- تو هم همین طور... خدا نگهدار.

پسر پیاده شد و برگشت تا برای دختر دست تکان دهد. دختر هم دستش را بالا آورد تا برای پسر بوس بفرستد. پسر کیف پول خودش را دید که در دستان دخترک بالا آمد و پایین رفت.

پست نگار: بنفشه رافع

+ نوشته شده در جمعه یازدهم خرداد 1386ساعت 13:39 توسط ما علامه اي ها |

واژه. واژه. واژه. واژه.

 

واژه ها. اين موجودات غريب و كوچولو.

 

اخ كه اين واژه هاي بيچاره از ما ادمها هم تنها تر و غريب ترن.

 

بعضي وقتها فكر مي كنم اگه اين واژه هاي بي زبون، زبون داشتن چه ها كه بار ما ادماي

 

شكم سير نامرد نمي كردن. مي پرسي چرا؟ پس گوش كن!

 

 اين ما ادما بوديم كه گند زديم به معني اين واژه هاي بدبخت. ماها با بي رحمي تمام

 

 اين طفلكا رو به ابتذال كشيديم. ماها عوضشون كرديم بدون اينكه حتي از خودشون

 

بپرسيم اعتراضي دارن يا نه؟

 

تا حالا فكر كردي چه قدر معني  واژه ي عشقو خراب كرديم و اين بد بخت تبديل شد به يه لقلقه ي

 

زبون. از واژه ي راستي، صداقت، رحم، عاطفه، انسانيت، هم نوع و هزار تا واژه ي بي گناه ديگه تو

 

دست ما بچه هاي ادم چي موند؟ جز چند تا واج بي شعور و بي ارزش؟ بيا با انصاف باشيم...

 

حالا فهميدي چرا مي گم اين واژه ها از ما بد بخت ترن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟  

 

 

واژه مي خواهم من

 

من هميشه با سه واژه زندگي كرده ام

راه ها رفته ام،

بازي ها كرده ام:

درخت

پرنده

اسمان.

من هميشه در ارزوي واژه هاي ديگربودم.

به مادرم مي گفتم:

از بازار واژه بخريد،

مگر سبدتان جا ندارد؟

مي گفت:

با همين سه واژه زندگي كن،

با هم صحبت كنيد

با هم فال بگيريد.

كم داشتن واژه كه فقر نيست.

من مي دانستم كه فقر مداد رنگي نداشتن

بيشتر از فقر كم واژگيست.

وقتي با درخت بودم

پرنده مي گفت:

درخت را بايد با رنگ سبز نوشت

تا من ارزوي پرواز كنم.

من درخت را فقط با مداد زرد مي توانستم بنويسم.

تنها مدادي كه داشتم

و پرنده در زردي،

وا ژه ي درخت را پاييزي مي ديد

و قهر مي كرد.

صبح امروز به مادرم گفتم:

براي احمد رضا مداد رنگي بخريد.

مادرم خنديد:

درد شما را واژه دوا مي كند.

 

شعر: احمد رضا احمدي پست نگار: م. رحيمي

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه ششم خرداد 1386ساعت 19:1 توسط ما علامه اي ها |

 

 

با عرض پوزش از حضور comrade Banafshe و دوستان به دلیل تأخیرهای طولانی در به روز رسانی وبلاگ . دو سه روز پیش یکی از رفقا با اعلام این مطلب که "ناسلامتی این وبلاگ گروهیه" موجبات شرمساری این حقیر را فراهم نموده و اکنون که گفتنی ها کم نیست / من و تو کم گفتیم ٬ آمدیم تا هر آنچه را که طی این چند روز بر ما گذشته در سفره بریزیم .

نتایج آزمون فوق اعلام شد و دوستان شرکت کننده و نکننده و بعضاً شرکت کننده ی شرکت نکننده نما ( اگه می خواستی بعدش بزنی زیرش چرا اصلاً کنکور دادی ؟! مرد باش و اعتراف کن ! ) حالا درگیر و دار بررسی نتایج هستند . اما خوشمزه ترین دسته اونایی اند که از روز اعلام نتایج به این ور دیگه اینجا موندنی نیستن ! این گروه با بیان جملاتی نظیر "اصلاً مدرک اینجا که به درد نمی خوره" و "من از اولش هم قصدم ایران نبود ٬ همین جوری شرکت کردم" رویای پرواز به آن سوی آب ها را در سر می پرورانند ... همین یکی دو روز پیش بود که یکی از دوستان ضمن بیان مطالبی پیرامون دانشگاه دولتی و آزاد گفت : " من اگه قرار باشه اینجا دانشگاه آزاد درس بخونم خوب همون پول رو می دم می رم استرالیا درس می خونم." ( علامت تعجب جوابگو نیست ) ٬ عرض شد : عزیز ٬ واسه استرالیا فکر کنم اون پول کفاف نده ٬ یحتمل باید یه دو سه هزار تومن دیگه م روش بذاری ! دوست مزبور گفت : آره خوب ٬ استرالیا هزینه ش زیاده ٬ ولی جاهای دیگه م هست . پرسیده شد : حالا کجا مد ّ نظرته ؟  فرمودند : من چون اساساً به کشورهای ساحلی علاقه دارم شاید برم مالزی !

چه عرض کنم ... این جوریه دیگه .

چند شب پیش رفتم منزل comrade Neda ٬ از خاطرات این چهار سال گفتیم و خندیدیم . صحبت های زیادی من باب مسائل بنیادین هستی پیش اومد و رسید به ادبیات و ناتورالیسم و سرنوشت و تسلط بی چون و چراش بر آدمی و چراغ های ساختمون های اطراف یکی یکی رو به خاموش شدن بودن که comrade Neda همچنان داشت آخرین کتابی رو که خونده بود - یه رمان پونصد صفحه ای از تامس هاردی - با تموم جزئیات برام تعریف می کرد . یکی دو بار کلّه م بی اختیار به یه طرف افتاد که زود جمع و جورش کردم . ( چند ساعت قبلش هم - پیش از اینکه به منزل رفیق ندا برسم - با یکی از دوستان بودم که فیلم Lord of War  رو مو به مو برام تعریف کرد ) . خلاصه به زور چیپس خوردن تا آخر رمان دووم آوردم . شب نیکلاس کیج رو خواب دیدم که شوهرش ولش کرد رفت دنبال کار قاچاق اسلحه ! ( باور کنید خانومه تو خوابم خیلی شبیه نیکلاس کیج بود ! )

اینم که از این .

نمایشگاه رسانه های دیجیتال هم که جای بامزه ای بود ! فقط چرا غرفه ها خالی بودن ؟! تنها غرفه ای که چند ثانیه پاش توقف کردم اون غرفه ای بود که قسمت هایی از پشت صحنه ی فیلم سنتوری رو پخش می کرد . یکی دیگه م غرفه ی دوستم اینا بود که اصلاً از اولش فقط واسه اون رفتم . یه مقدار نشستم توش تا بدونم یه غرفه دار چه احساسی می تونه داشته باشه . احساس خاصی نداشت ! 

اما تو محوطه ی خارجی نمایشگاه یه نفر تیله می فروخت که به نظرم خیلی حرکت فرهنگی و جالبی اومد .

همین .

تا بعد .

 

.......................................................

نیلوفر خوش زبان

 

+ نوشته شده در جمعه چهارم خرداد 1386ساعت 18:11 توسط ما علامه اي ها |