سرم رو چرخوندم و به بیرون نگاه کردم...وای خودش بود...چرا ول نمی کنه؟! این بار سومه که امروز اومده پای پنجره! برگشتم به بچه های ردیف آخر نگاه کردم که زاویه دیدشون بهتر از من بود. داشتند ریز ریز می خندیدند و با چشم و ابرو اشاره می کردند که آره اومد دوباره! تحویل بگیر! یواش گفتم:" زهر مار! ضایع نکنین!"
به معلم نگاه کردم..داشت یه فرمول طولانی رو می نوشت...خوب تا یکی دو دقیقه بر نمیگرده طرف ما...برگشتم به سمت پنجره و سعی کردم با ایما و اشاره بهش بفهمونم الان وقتش نیست! وای ریختش رو ببین! نخیر ول کن معامله نبود. تیپ طلبکارانه ای داست. شایدم زیادی با اعتماد به نفس بود. سولماز گفت: "چرا این جوری تلو تلو می خوره و راه میره؟" شونه هامو بالا انداختم. همراه بچه ها فرمول ها رو بلند بلند تکرار می کردم اما خودمم نمی دونستم چی دارم می گم. فقط برای اینکه در گروه کر شرکت کرده باشم و خانم معلم بویی نبره که یهو...
آخ!
خانم معلم گچ رو پرت کرد طرفم و خورد توی سرم! از صدای داد من اونم پر زد و رفت! خانم معلم گفت: "آهای اونجا چه خبره؟ حواست کجاست؟" منم دست پاچه گفتم:" هیچی خانم یه کلاغ بود...اومده بود دم پنجره!"
و شلیک خنده ی بچه های کلاس...!
پست نگار: بنفشه رافع
دوازده گل سرخ بر موهاي بلقيس
(اين شعر براي او كه تنها مانده .م.)
او مي دانست مرا خواهند كشت
و من مي دانستم او كشته خواهد شد
هر دو پيشگويي درست درامد
او چون پروانه اي،
بر ويرانه هاي عصر جهالت افتاد
و من در ميانه ي دندانه هاي عصري كه
شعر را
چشمان زن را
و گل سرخ ازادي را مي بلعد
در هم شكستم.
*
مي دانستم او كشته خواهد شد
او زيبا بود در عصر زشتي ها
زلال در عصر پلشتي ها
انسان، در عصر ادم كشان
لعلي ناياب بود
ميان تلي از خزف
زني بود اصيل
ميان انبوهي از زنان مصنوعي
. *
مي دانستم او كشته خواهد شد
زيرا چشمانش روشن بود چون دو رود ياقوت
موهايش دراز بود چون شب هاي بغداد
اين سرزمين
اين همه سبزي را
نقش هزاران نخل را در چشمان بلقيس تاب نياورد
*
مي دانستم او كشته خواهد شد
زيرا جهت نماي غرور او
بزرگتر از جهت نماي شبه جزيره بود.
شكوه او نگذاشت
در عصر انحطاط زندگي كند.
روح رخشان او نگذاشت
در تاريكي سر كند.
*
غرور رفيع او
دنيا را برايش كوچك كرده بود
به اين سبب چمدانش را بست
و اهسته بر نوك انگشتان پا
بي هيچ كلامي
ان را ترك گفت...
*
هراسي از اين نداشت
كه سرزمين مادري اش او را بكشد
هراس او اين بود
كه سرزمين مادري اش خود را بكشد.
*
چون ابرهاي بارور شعر
بر دفترهاي من باريد
شراب... عسل...و پرستو را
ياقوت سرخ را.
*
و بر احساس من پاشيد
بادبان ها را... پرندگان را
شب هاي پر از ياس را.
پس از رفتنش عصر اب به پايان رسيد
و عصر تشنگي اغاز شد.
*
هميشه احساس مي كردم در حال رفتن است
در چشمانش همواره بادبانهايي بود
اماده ي عزيمت بر پلكهاي او.
هواپيمايي در حركت براي اوج گرفتن.
در كيف دستي او از نخستين روز پيوندمان
پاسپورتي بود.... بليت هواپيمايي و ويزاهايي براي ورود
به سرزمين هايي كه هرگز نديده بود
زماني از او پرسيدم
اين همه كاغذ پاره ها را چرا در كيف داري؟
گفت: وعده ي ديداري دارم با رنگين كمان.
*
پس از اينكه كيف او را از ميان ويرانه ها به دستم دادند
و من پاسپورت او را، بليت هواپيمايش را، ويزاهايش را ديدم
دريافتم كه با بلقيس الراوي پيوند نبسته بودم
من همسر رنگين كمان بودم...
*
وقتي زني زيبا مي ميرد
زمين تعادل خود را از دست مي دهد
ماه صد سال عزاي عمومي اعلام مي كند
و شعر بيكار مي شود.
*
بلقيس الراوي
بلقيس الراوي
بلقيس الراوي
اهنگ نام او را دوست داشتم
بارها زير زبان مي نواختمش
نام من در كنار نام او به وحشتم مي انداخت
چون وحشت از گل كردن درياچه اي زلال
ناساز كردن سمفوني زيبا.
*
اين زن نبايد بيشتر مي زيست
خود نيز، اين را نمي خواست
او چون شعله ي شمع بود و فانوس
و چون لحظه ي شاعرانه
كه پيش از اخرين سطر
به انفجار مي رسد....
شاعر : نزار قبانی
پست نگار : م. رحیمی
من:خوب یاسمن بگو نظرت راجع به این دو تا چیه؟
یاسمن: تیچر! این دو تا دوست پسر و دوست دختر بودند...بعد خانواده هاشون اجازه ندادند عروسی کنند...بعد الان فرار کردند! دوست پسر به انگلیسی چی میشه تیچر؟
من: آخی! خدا ایشالله به راه راست هدایتشون کنه! بگذار ببینیم بقیه بچه ها چی میگن... هیلدا تو چی فکر می کنی؟
هیلدا: تیچر! اینا می خواستن برن آقای ... رو بکشند ولی دستگیر شدند. الان هم توی زندان هستند...دارند ازشون عکس می گیرند...آخه تیچر از زندانی ها عکس می گیرند! زندان به انگلیسی چی میشه تیچر؟
من: اوه راستی؟! چه خطر ناک! زندان جای خوبی نیست عزیزم ولش کن...خوب نازگل تو چی میگی؟
نازگل: تیچر! اونی که روی سرش روبان بسته بچه ی اون یکیه! می خوان برن خارج اومدن عکس برای گذرنامه شون بگیرن...منم با مامانم عکس انداختم آخه من هنوز ۱۲ سالم نشده! پناهندگی به انگلیسی چی میشه تیچر؟
من: کار خوبی کردی عزیزم. بگذار بعدا بهت می گم گلم...مهسا نظر تو چیه؟
مهسا: تیچر! اونی که روبان به سرش زده دختره...برای اون یکی که پسره عکسشو ایمیل کرده بوده...بعد اون پسره عکس دختره رو با فتوشاپ چسبونده به عکس خودش! خیانت به انگلیسی چی میشه تیچر؟
من: وای وای چه کار زشتی! قرار شد حرفای خوب خوب بزنیم دیگه مگه نه؟ پریچهر تو هم بگو ببینیم چی تو ذهنته؟
پریچهر: تیچر! من از سگ ها حالم به هم می خوره...استفراغ به انگلیسی چی میشه؟
من:اوه بچه ها من یه عکس باحال دیگه پیدا کردم... بیایید ببینیم این تو چه خبره؟
پست نگار: بنفشه رافع
اره فردا شروع تازه ي باقي زندگيته. قبول، دربست قبول! اما اين وسط يه اماي بي جواب مي
مونه، فردا به شرطي شروع تازه ي باقي زندگيته كه امروز تو رو اينقدر له نكرده باشن كه رمقي
واسه ي نشستن به انتظار فردا تو تنت نمونده باشه. بچه كه بوديم يادمه عاشق اين بوديم كه مثل
مامان بابا هامون بزرگ بشيم ريش سيبل در اريمو مانتو مقعنه با كفشاي تق تقي بپوشيم بريم
وسط هاگير واگير دنيا. باباهه يواش يواش داشت به ارزوش مي رسيد كه پسرش داره پشت لباش
سبز مي شه و به همين زوديا قرار نقش عصاي دستشو بازي كنه و مامانه ذوق مي كرد كه
دخترش داره برو رويي به هم مي زنه و چشم پسراي فاميلو پشتش مي كشونه. اما اين وسط ما
چي بوديم؟ هيچ كس نمي دونست! نقش ما تو اين خيمه شب بازي انزجار اور چي بود؟ بازم كسي
جوابي نداشت! نكنه ما فقط اسباب بازي ننه باباهامون بوديم تا از بزرگ شدنمون ذوق كنن وتو
دلشون از اينكه يه كپي برابر اصل از خودشون ساختن يه دنيا كيف كنن. ننه بابا، از صبح تا شب
بيرون بودن، به قول خودشون سر كار جون مي كندن تا ما همه چي داشته باشيم. كيف نو، كفش
نو، مدرسه ي غير انتفاعي، كلاس كنكور، كلاس كوفت، كلاس مرگگگگگگگگگگگ!!!!!!
ولي هيچ وقت نشد كه بشينن بگن راه زندگي كردن اينه بچه جون، مبادا دروغ به كسي بگي، مبادا
دل كسي روبشكني، مبادا از جاده ي انسانيت خارج شي، مبادا تعهداتتو به اونايي كه بهشون قول
دادي بشكني، مبادا با احساسات ديگران بازي كني بري تو زندگيشون همه ي عشقشونو ازشون
بگيري بعد يهو وسط بازي خسته شي بي هيچ توضيحي بذاري بري بي اينكه حتي يه لحظه
حاضر باشي خودتو بذاري جاي اون ادم و سعي كني بفهمي اون چه حسي داره!!!!!!!!
راستي نقش خدا اين وسط چي بود؟ خدايي كه لا به لاي ورق پاره هاي گذشته ها و ترس بچگيا
مون از جهنم گمش كرده بوديم. ما مونده بوديمو خودمون با يه دنياي پر ازوحشت، پر از سوال،
حبابي رنگي، طرز فكراي جور واجور، وسوسه هاي پر زرق و برق،دنياي پر از كرمو، كثافتو
مرض دنياي پر از دزدي، خيانت، نامردي، خنجر از پشت زدن به رفيق قديمي........
خدايا كدوم درسته ، كدوم غلط؟؟؟؟؟
نه، يه دست جادويي واست كتاباي جادويي تر پر از فكراي كنسرو شده ي قالبي حاضر اماده ي
قشنگ مي اره كه بهت مي گن چه جوري زندگي كني، چي درسته چي غلط! من واست " چه كسي
پنير مرا برداشته است؟" اوردم واست " ايين دوستيابي" اوردم و هزار تا كتاب خويه ديگه! اينا
اينقدههههههههه خوبننننننننننننننننننن!
مي دونم، وقت ندارن به سوالات جواب بدن، فعلا همينا رو بگير بخون فلان استادم حرفاش خوبه
گوش بدي واست بد نيست بالاخره ياد مي گيري چه طوري بپري وسط صحنه ي دنيا!
************
چند سال بعد.........
حالا ما شده بوده بوديم ادم بزرگايي كه خاليه خاليييييي بوديم. قلب نداشتيم اون كه تو سينمون مي زد
فقط يه حفره ي پر از خون بود، مهر؟ عشق؟
نه جوابي نداريم!!! با مامان باباهامون غريبه بوديم چون حرف همو نمي فهميديم.
اين جوري بود كه هر روز عاشق بوديم، هر لحظه با هم بوديم اما تنها و تنها تر از ديروزي كه همو نمي
شناختيم!
*************
اره اين جوري شد كه يه روز وسط گير و دار عشقت اومدي بهم گفتي ديگه نمي خواي منو بببيني،
خسته شده بودي از من، از تعهد، از عشق من، و يه روزي يه جايي يه وقتي كسي بهت نگفته بود
"راه زندگي كردن اينه بچه جون، مبادا دروغ به كسي بگي، مبادا دل كسي روبشكني، مبادا از
جاده ي انسانيت خارج شي، مبادا تعهداتتو به اونايي كه بهشون قول دادي بشكني، مبادا با
احساسات ديگران بازي كني بري تو زندگيشون همه ي عشقشونو ازشون بگيري بعد يهو وسط
بازي خسته شي بي هيچ توضيحي بذاري بري بي اينكه حتي يه لحظه حاضر باشي خودتو بذاري
جاي اون ادم و سعي كني بفهمي اون چه حسي داره!!!!!!!!!"
*************
سناريوي اخر
كامپيوترت روشنه، توام سرت به كارات گرمه، موزيك گوش مي دي تا ازشر وول خوردن كرماي تو
سرت خلاص شي اما يكي داره مي خونه " يه هم صدا نديدي/ هر چي بدي كشيدي/ تقصير اين دله تو
و تقصير سادگيته/ اما فردا شروع تازه ي باقي زندگيته" . اه...... شت! اهنگو عوض مي كني!
نویسنده: م رحیمی
حالا ماجرا رو از زبون یکی دیگه از شاهدان بخونید :
درست همون موقع که اون اتفاقات باشکوه مشغول رخ دادن بود (!) و صدای بلوا و قیل و قال از همه طرف به گوش می رسید و شلوغ و پلوغی چهره ی واقعی ش رو به نمایش گذاشته بود و همه چیز درهم و برهم بود و همه می رفتن و میومدن و حرف می زدن و جیغ می زدن و می خندیدن و اخم می کردن و همه منتظر بودن و همه عصبی بودن و بعضی ها کم تر عصبی بودن و بعضی ها سعی می کردن خونسرد باشن و بعضی ها می خواستن کم نیارن و بعضی دیگه مطمئن بودن که کم نمیارن و بعضی دیگه زیاد به خودشون مطمئن نبودن و بعدش همه با هم میدون غاز که نه ٬ کل محوطه رو دور زدن و "یار دبستانی من" رو خوندن و همه جا همچنان شلوغ بود و آسمون با خشم می بارید و رعد می غرید و دریا طوفانی بود و امواج به صخره ها می کوبیدن (؟) و فریاد "یار دبستانی..." محوطه رو برداشته بود و..... و درست همون موقع بود که من با یه دیزاین شاعرانه نشسته بودم تو سلف و ساندویچ ژامبون ام رو گاز می زدم و به آینده ی مملکتم فکر می کردم ! حالا شما بگین ٬ من بیشتر به فکر این مرز و بوم و جووناش هستم یا اینا ؟ ها ؟!
پ.ن : مریم ٬ بی زحمت واسه به قتل رسوندن من از روش های بدون درد استفاده کن !
نیلوفر خوش زبان
دیروز تو دانشگاه ما دانشجوها جمع شدند تا نسبت به "گیر هایی" که جدیدا به دانشجوها می دند اعتراض کنند.
متاسفانه من فقط بیست دقیقه آخرشو رسیدم (قبل از اینکه برم سر کلاس).
اتفاقات جالبی افتاد. موقعی که من رسیدم یه بسیجی با لحن فوق العاده آرام در تلاش بود با بقیه صحبت کنه، یکی از پسرا هم یه چتر بالای سرش نگه داشته بود.
آخه این وسط اعتراض به "توهین به دانشجو" تبدیل به اعتراض به بسیج شده بود.
وسط حرفایی که بچه ها داشتند می زدند یکی از بسیجی ها با یه پلاکارد سفید اومد پشت سر بچه ها واستاد. روش نوشته بود: انجمن بسیج دانشگاه شما را به مناظره دعوت می کند.
یه 15 ثانیه اونجا واستاد و بعد رفت.
یکی از بچه های حقوق که به نمایندگی از بچه های دانشگاه حقوق اومده بود اومد حرف زد. بعضی تیکه از حرفاشونو میارم:
این اقایی که الان پلاکارد آورد ما رو به مناظره دعوت کرد، ما مناظره رو می پذیربم. به شرطی که مناظره باشه؛ به شرطی که بعد مناظره به خاطر صحبت هایی که کردیم به کمیته انضباطی نریم.... اگر راست می گویید، اگر منطق دارید بذارید ما صحبت کنیم. بگذارید ما نشریه داشته باشیم. بگذارید ما تشکل داشته باشیم. تک تک دوستای ما رو از اینجا، از دانشگاه تهران، از امیر کبیر، از مازندران، از شیراز، از گوشه گوشه این مرز پرگهر دعوت نکنید به کمیته های انضباطی. بازداشت نکنید، سرکوب نکنید. این منطق شماست. ولی ما منطقمون منطق کلمه است...اون چیزی که محکومه ارتجاعه. و دانشگاه همیشه در صف مقدم مبارزه با ارتجاع بوده.بدون، بدون، دانشگاه لقمه ای نیست که از دهان ارتجاع به راحتی پایین بره!...(دست)
اینجا همه فریاد "مرگ بر استبداد" و "دانشجو می میرد، ذلت نمی پذیرد" سر دادند.
بعد دانشجوی حقوق ادامه داد:
ما با استبداد مخالفیم، چون مرگ اندیشه. مرگ شعار ما نیست، شعار ما زنده باد زندگیه (دست)...
بعد توضیح داد که نشد بچه ها رو خبر کنند، ولی بقیه زنگ زدند حمایتشونو اعلام کردند.
بعد یکی از بچه های بسیجی اومد بالا و گفت:
با توجه له اینکه شما این تجمع رو تبدیل به تقابل با بسیج کردید ما از همه دوستانی که دوست دارند در مناظره با ما شرکت کنند دعوت می کنیم زیر نظر دانشگاه یا هر نهاد دیگه ای که دلشون می خواد تو یکی از سالن های دانشکده شرکت کنند. مچکریم." و رفت
یکی از بچه های سخنگو یهو اومد جلو و گفت:"من فقط یه چیزو متذکر بشم، ما که اینجا جمع شدیم به خاطر بسیج نبوده. همین!" و رفت
بعد یکی از بچه های انجمن علمی اومد بالا، با کت و شلوار و موی دم اسبی:
من خدمت همتون سلام عرض می کنم.اگر از همون اول کسی می خواد حرفای منو به هم بزنه بزنه، چون من با همتون مخالفم! خوب؟ حالا چی می خوام بگم، گوش کن. چون یه دقه وقت دارم. اینجا اسمش ایرانه! خوب؟ شما همتون چه بسیجی، چه به اصطلاح انجمنی (انجمن اسلامی) ایرانی هستید. من به شدت اولا اعتراض دارم ، ببینید همه منو می شناسند، ... من انجمن علمی هستم، نه کاری به انجمنی ها دارم نه کاری به بسیج دارم. ولی این نهایت اشتباه یک ایرانیه که برگرده به یک شخصی از یک تشکلی، در اینجا یعنی از انجمن به بسیج، بگه که اینا بی دین اند. ببینید، اجازه بدید، من گفتم با همتون مخالفم، مطمئنم با همتون مخالفم، هم با انجمنی ها مخالفم، هم با اون موضع تندی که بخواد بسیجی بگیره. دقت کنید موضوع رو. این چه سیستمیه، این چه حرفیه که ما بیایم کسی که یا برادر یا پسرعمو یا پسر پسرعمو یا کسی که از ما هستش رو اینجا خرد کنیم، نابود کنیم، بگیم که مثلا فرض کنید بسیجی بی دینه! نخیر آقا، اینو کی گفته؟ اگه بسیجی بی دینه انجمنی هم پس معتاده! اجازه بدید! به من فرصت بدید. ..من الان به عنوان مخالفتون اومدم دارم صحبت می کنم. می خوام بگم که اگه با مخالفتون اونطور برخورد کنید هیچ انتظاری نداشته باشید که اگه اون مخالفتون قدرت داشته باشه از قدرتش بر علیهتون استفاده نکنه...
خلاصه با جملۀ "ایرنی ایرانی رو تحقیر نکن" از منبر اومد پایین تا دانشجوی حقوق کلامشو تموم کنه. اون هم با تشکر از همه در ختم کلامش گفت:کلام آخرم اینکه ما به ... و تضارب آراء اعتراض داریم. گفتم، چون که منطق داریم، دنبال خشونت هم نیستیم. ... کلاممو با این شعر فرخی یزدی پایان می دم که "تپیدن های دلها/ ناله شد آهسته آهسته/رساتر گر شود این ناله ها/فریاد می گردد!!(فریاد)
خلاصه اینکه، جاتون خالی! من دیگه اومدم سر کلاس، نفهمیدم چی شد. ولی ظاهرا ادامه داشت.
هیجان انگیز بود. یوهو
نامه اول
محبوبم...هرگز نمی توانم صورت خیس تو را فراموش کنم. از روزی که از هم جدا شده ایم مرتب به بازگشت فکر می کنم. زندگی بدون تو مثل یه قهوه ی تلخ بدمزه و بد رنگ است. اون روز بعد از جدایی از شماها به ایستگاه اتوبوس رفتم و یه بلیت برای شهر گرفتم. خوبی اتوبوس به این است که مسیرش مشخصه و قابل اعتماده. سر یه ساعت خاصی می آد و میره. قبل از مقصد نمی تونی پیاده بشی. آدمایی که سوارش میشن هم کم و بیش شبیه خودتن. می تونی یه کتاب بگیری دستت و بخونی و یا یه چرت بخوابی. تصویر برگ های درخت ها از پشت شیشه های بخار کرده ی اتوبوس دیدنیه. دلم برای تو و کوچولومون تنگ شده.
((شوهر وفادار تو))
با خودم گفتم این همه دلتنگی با این همه دوری نمی خواند. پس رفتم سراغ آخرین نامه:
نامه آخر
می دونی من دیگه توی شهر جا افتاده ام. تمام سوراخ سمبه های شهر رو بلدم. خیلی وقته که دیگه سوار اتوبوس نمی شم. با تاکسی بیشتر حال می کنم چون همیشه و همه جا حاضره. فقط کافیه دستم را ببرم بالا و اسکناس ها رو نشون بدم. تاکسی هر جایی که بخوام منو می بره و هر زمان که بخوام ازش پیاده می شم. توی تاکسی میشه سیگار کشید یا نوشایه نوشید. نور چراغ های خونه ها روی شیشه پنجره ی تاکسی منعکس میشه و خیال می کنی ستاره ها جلوی چشمت صف کشیده اند... بدون اینکه نیازی باشه سرتو بالا کنی و آسمون رو نگاه کنی. کمی بیشتر صرفه جویی کن.
((شوهرت))
به مادرم نگاه کردم که داشت در نور ضعیف لامپا لباس هاس مرا وصله می زد و گهگاه آه می کشید: هی بخت سیاه!
پست نگار: بنفشه رافع