تبليغاتX
كلاغ پر در ميدان غاز

بار ديگر شهري كه دوست مي داشتم

 

مرگ من سفري نيست، هجرتيست،

از سرزميني كه دوست نمي داشتم به خاطر نامردمانش!*

حرفام تازه نيست. تكراريه. اما تو گلوم جمع شده راه نفس رو بسته. بايد بگم. بايد بگم تا خالي شم. چه درديه،

اين درد كه من حالا ديگه مدتهاست اين شهرو با ادماش دوست ندارم. چون من اين ادما رو نمي فهمم. اينا همه

صورتاشون شبيه همه اما دلاشون نه، درداشون نه، حرفاشون نه، خيلي وقته موسيقي دل همو نمي شنون

يا حتي اگه بشنون نمي فهمنش. يادشون رفته فكر كردن، نگاه كردن، گوش دادن، شنيدن (گوش دادن يه چيز

اما شنيدن ديگس! گاهي گوش مي ديم اما نمي شنويم) لذت بردن، نفس كشيدن، فرد بودن، اره درست مي

شنوي، فرد بودن يعني چي!!!!!!!!!

چقدر دغدغه هاشون با هم ديگه فرق مي كنه. از اينكه كركره ي ذهنشونو كشيدن پايينو دربست مخ رو و بدتر

از اون فكر كردنو تعطيل كردن حرصم مي گيره. از اينكه صورتكهايي كه به چهره زدن اين قدر واقعي به

نظر مي اد و به همون اندازه ابلهانس حرصم مي گيره. اينا كجا دارن مي رن، همش دارن بدون اينكه

خودشون بفهمن ادا در مي ارن. اداي يه ادماي ديگه رو! و گهگاه اينقد احمقانه اين كارو مي كنن كه به قول

مامانم ادم دلش مي خواد دو تا شكم داشته باشه يكيشو از حرص كاراي اينا پاره كنه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

اخه اينا داستان كبكه و كلاغه و راه رفتنو مجسم كردن!

جالبه بعضي مفاهيم برا ي بعضياشون اصلا معني خاصي نداره! مثله فكر كردن، دعا كردن،

ساده بودن، تو خيابون بلند بلند خنديدن و بستني يخي خوردن، پول كرايه تاكسي رو نداشتن، مانتوي مدل دو

سال پيشو پوشيدن، از خوندن كتاب "سمفوني مردگان" لذت بردن و هزار تا چيز ديگه............ عجيبه گاهي

ادم فكر مي كنه مگه مي شه اين قدر نزديك بود و اين همه دور! اين يعني ميون جمع تنها موندن!!!!!!!!!

اين ادما بلند مي شن مي رن يه فيلمي مي بينن كه توش فقط دري وري مي گن و از شنيدن حرفايي كه تو حالت

عادي براشون افت كلاس داره اگه بگن ، لذت مي برن. همين جوري مي شه كه كارگردان همون فيلم كذايي

هم از بلاهت اينا استفاده مي كنه و در كمال خون سردي ادعا مي كنه شوخي هايي مثله " دهنتو اسفالت مي

كنم، يا فحش فقط اوناييه كه با چيز( معذرت مي خوام) شروع مي شه" به اسم شوخي هاي جبهه جا مي زنه!!

اره اينجوريه كه اين ادما عجيب و غير قابل تحمل مي شن. ادمايي كه اينقد از كلمه ي " خوب" يا "قشنگ"

واسه توصيف چيزاي مبتذل و هرزه استفاده كردن كه درك و ذوق هنريشون شده البوم "بنيامين" به عنوان

بتركون ترين البوم موسيقي سال! اره من اين شهر و با اين ادما دوست ندارم! حالا با جرات مي گم: بار ديگر

شهري كه دوست نمي دارم....

شعر از احمد شاملو

م. رحيمي

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386ساعت 12:55 توسط ما علامه اي ها |

خودت خواستی که این طور بشه...باور کن تقصیر من نبود...فکر نمی کردم کارمون به اینجا برسه. که دستم به خونت آلوده بشه...نگاه کن چه گندی زدی به ملافه ها...همش به خاطر سماجت خودت بود.

وقتی گوشم رو پر از کلمات نا مفهوم می کنی و سر تا سر بدنم رو بو می کشی اعصابم می ریزه به هم. امشب اصلا حال و حوصله پذیرایی ازت رو نداشتم. خودم رو زدم به خواب بلکه بی خیال بشی اما عطشت صد برابر شد و با حرکات دیوانه وار شروع کردی به نوازش پوستم. از تماس تو با بدنم چندشم می شد و مرتب دنده به دنده می شدم اما فایده ای نداشت. حیف ما زبون همدیگه رو نمی فهمیدیم. حتی نمی دونستم به چه اسمی صدات بزنم و خواهش کنم تنهام بذاری. به هر طرف که می چرخیدم تو بودی و صدای زجر آورت! هیکل بی قواره ات و اون احساس احمقانه ی زرنگ بودنت!

پس راهی ندیدم جز اینکه با یه قرص ویپ بیهوشت کنم و با یه پشه کش بکوبم توی سرت!! پشه ی لعنتی!!

 

پست نگار: بنفشه رافع

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت 0:43 توسط ما علامه اي ها |

در انتظار طلوع ان اخرین خورشید

اینک قرنهاست که در استانه ی این ظلمت رو سیاه

به خاک اوفتاده ام

به گل نشسته ام

به عجز لابه می کنم، ضجه می زنم

و نه صدایی باقی تا از گلو به نشانه ی زیستن بر اورم که هنوز منتظرم

و اینک همگان به این باور که حتی استخوانی از من بر جای نمانده

برایم به سوگ نشسته اند!

اما من

من در انتظار طلوع ان اخرین خورشید

هنوز هم اینجایم

و پاهایم را توان ان نیست

که حتی به یاری دستهایی غریبه از جای برخیزند

و به سرزمینی کوچ کنند

که خورشیدش از غرب طالع می شود

و در شرق گل می دهد

به زمینی موعود

به اسمانی که ستاره هایش پولکهای نقره ای گیسوان خورشیدند

اما من

اینک

اینجا

در انتظار طلوع ان اخرین خورشید

هنوز هم...

 

 مریم رحیمی

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم فروردین 1386ساعت 11:39 توسط ما علامه اي ها |

ماه تو اسمون مثل یه سیب گنده ی نقره ای می مونه،

دوست دارم بچینمو یه گاز بزنم.

قصه ی ماه پیشونی یادم نیست،

اما اگه ماهو گاز بزنم شاید تکرار ماه پیشونی بشم!!!!!!!!!

کسی چه می دونه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم فروردین 1386ساعت 11:38 توسط ما علامه اي ها |

قورباغه ای روی یک برگ نیلوفر نشسته بود

و خاطر مارمولکی را می خواست

مارمولک آفتاب را دوست داشت

و قورباغه باران را

به همین خاطر آنها همدیگر را نمی دیدند

مگر روز هایی که هوا ابری بود

ولی آنها آنقدر به هم علاقه داشتند که

مارمولک چتری برای قورباغه خرید

و قورباغه یک عینک آفتابی به مارمولک داد

بعد از آن

آنها همیشه با هم بودند

شاعر: دیدیه دومون

پست نگار: بنفشه رافع

 

+ نوشته شده در شنبه یازدهم فروردین 1386ساعت 20:30 توسط ما علامه اي ها |

 

 

با تموم بی مزه بودنش و با همه ی يخ بودنش و با وجود بی اعتقادی مُفرطم بهش ٬ اميدوارم تا جايی كه ممكنه بيشتر طول بكشه ...

 

Dude! I'm talking' about these goddamn holidays!

 

كاش تموم نشه . گرچه مراقبم كه لحظه هاش به بطالت نگذرن و حواسم هست كه نكنه امروز كم تر از ديروز خونده باشم و نواخته باشم و هی ورق می زنم و هی مضراب می زنم و هی ساعت رو نگاه می كنم ... نگرانم . شايد نگران اون سه تا كتاب درسی كه حال نگاه كردنشون رو هم ندارم . خسته م از هر چی كه اسمش آزمون سازيه و هر چی كاربرد اصطلاحاته و بيشتر از همه از هر چی درس عموميه ...

 

نه اينكه نوروز رو دوست نداشته باشم . نه . دوستش دارم . تجسمش  از كودكی برام رنگ و بوی قشنگی داشت . اما اين سيزده روز رو دوست ندارم . ديد و بازديد های هول هولكی رو دوست ندارم . صورت های تكراری آدم هايی كه نيومدن كه تو رو ببينن ٬ اومدن كه اومده باشن ! رو دوست  ندارم . ميوه خوردن های از روی سيری رو دوست ندارم . اين ها رو دوست ندارم .

 

اما احترام می ذارم بهشون . به تموم اين آداب و رسوم ديرينه و لوس احترام می ذارم . به جاشون ميارم همون طور كه بقيه ... من هم هر روز با مامان و بابا راه ميفتم از اين خونه به اون خونه ... باقلوا برمی دارم ٬ شيرينی بر می دارم ٬ شكلات برمی دارم ٬ "تو رو خدا ميوه پوست بكن" ها رو با لبخند جواب می دم ... و حداكثر نيم ساعت بعد بابا و مامان به هم نگاه می كنن يعنی كه ديگه بلند شيم ٬ ديره ٬ كه به جای بعدی هم برسيم . و فردا اين سناريو تكرار می شه . فقط نقش ها عوض می شن : من می شم اونی كه تموم مدت بايد طول اتاق رو بره و بياد و شيرينی و باقلوا و شكلات تعارف كنه ...

 

كجايی بكِتِ من ؟ كجايی كه ببينی چه سوژه های نابی اينجا هست واسه نوشتن يه نمايشنامه ی ابسورد....

 

..........................

 

با همه ی اين ها ٬ با همه ی لوس بودنش ٬ با همه ی بی معنا بودنش ٬ با همه ی بی مزه بودنش ٬ كاش تموم نشه ...!

 

 

نیلوفر خوش زبان

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم فروردین 1386ساعت 1:16 توسط ما علامه اي ها |

یک پرسش

 

صدایی گفت: مرا در ستاره ها ببینید و صادقانه بگویید

ای مردمان زمینی

آیا این همه زخمگاه در جسم و جان برای زائیده شدن

بهائی گزاف نبوده است؟

--رابرت فراست

 

بعد از دیدن فیلم اخراجی ها به کارگردانی مسعود ده نمکی به یاد این شعر از رابرت فراست افتادم. مضمونشون به هم نزدیکه. مدت ها بود هیچ فیلمی نتونسته بود تا این حد روی اعصابم بره و منو به هق هق بندازه! خانمی که بغل دستم نشسته بود توی تاریکی گمان کرد که من احتمال قریب به یقین از خانواده شهدا هستم اما بعد از روشن شدن چراغ های سالن سینما فقط سری به نشانه ی تاسف تکان داد! حالا تاسف برای کی یا چی بماند!

 

دست ندارن...

پا ندارن...

شوق تماشا ندارن...

مادرا میخوان صندوق ها رو وا کنن...

بچه هاشونو ناز کنن...

 

بعد از تماشای فیلم با خودم گفتم نکنه یکی از اون ارواح سرش رو به پایین خم کرده و پرسیده باشه: آیا بهائی گزاف نبوده است؟ آیا شما بازماندگان این لیاقت رو داشتید که جسمم رو تکه تکه کنم و به آتش بکشم؟ که زیر تانک برم یا روی مین قدم بذارم؟

 

((چقدر زمان داریم؟))

بنفشه رافع

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم فروردین 1386ساعت 1:47 توسط ما علامه اي ها |

نمیدونم هستم یا نیستم-طوفان بزرگ به اتاق صورتی من هم اصابت کرده منم حتما توش بودم آخه چشم مرد توی قاب عکس هر چند لحظه یه بار از حدقه می پره بیرونو خودش هز خنده ریسه میره-احمد شاملو توی زمینه ی سیاه عکسش بهم چشمک می زنه-عروسکه با اینکه به دیوار میخ شده می رقصه اونم اسپانیولی.اون گاوه هم از روی دکور واسم عاشقانه ماچ میفرسته.ساعت دیواریه عقربه هاشو فر میده و دوباره صاف می کنه انگار عقربه هاشو ژل زده-صورتک سیاهه هم نمیدونه بخنده یا گریه کنه آخه واسه گریه کردن اشک رو صورتش نیست.دمپایی آبیا هم دور اتاق واسه خودشون پا به پای هم راه میرنو به هم لگد میزنن گاهی هم می دون بعدم مظلومانه جفت میشن یه گوشه ی اتق می میرن.پرده گوله گوله عرق میریزه و به دیوار تف میکنه-اونم جوراب سورمه ای یه که دم به دم می پره بالا صورتشو نوازشگرانه می ماله به شال گردن درازه روی چوب لباسی-قالیچه هم دراز کشیده روی زمین بلند بلند حرفای سیاسی میزنه بعدم می پره بالا لامپو گاز می گیره.اونم از اون موس بی مقدار کامپیوتر که از صبح زل زده بهم گاهی هم یه فحش آبدار نثارم می کنه که معنی شو نمیدونم-فقط از دست این کتابا نکشیده بودم که شکر خدا اونام شروع کردن چند لحظه یه بار عق می زنن بعد دراز به دراز می افتن غش می کنن-خورشیدم که از صبح داره جیغ میزنه دیشبم که ماه چادر مقنعه سرش کرده بود.اا..ه ه یه علامت سوال از صبح چسبیده به پیشونیم هر چی با کف پام پاکش می کنم نمیره!نه...خیر چسبیده که چسبیده!!

نوسنده پست:ساناز رستمی

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم فروردین 1386ساعت 19:31 توسط ما علامه اي ها |

 

 

در میان یک میلیون پرنده ٬ یکی مثل تو پیدا می شود . بیشتر ماها خیلی به کندی راه را پیموده ایم ٬ ما از یک جهان به جهانی دیگر شبیه آن سفر کرده ایم . فراموش کرده ایم که از کجا آمده ایم ٬ اهمیتی ندارد که به کجا خواهیم رفت ٬ در لحظه زیستیم . فکر می کنی پیش از آنکه برای نخستین بار به این اندیشه که به جز زیستن ٬ خوردن و جنگیدن و یا قدرت یافتن در فوج هدف والا تری هم وجود دارد برسیم چند بار بایستی زندگی کرده باشیم ؟

یک هزار زندگی ٬ ده هزار ! و آن گاه یک صد زندگی دیگر تا اینکه فرا گیریم چیزی به نام کمال وجود دارد و از نو یک صد زندگی دیگر تا اینکه درباره ی هدف زندگی مان که رسیدن به کمال و نشان دادن آن است صاحب اندیشه شویم .

همان قانون ٬ اکنون نیز بر ما حاکم است.

البته جهان بعدی را از آنچه در جهان حاضر آموخته ایم انتخاب می کنیم . اگر چیزی نیاموزیم ٬ جهان بعدی نیز مانند زندگی فعلی مان خواهد بود ٬ همان محدودیت ها ی مشابه و دشواری هایی که باید بر آن غلبه کرد .

 

گفته های سالیوان به جاناتان

از "جاناتان ٬ مرغ دریایی" - ریچارد باخ

 

............................................................ 

نیلوفر خوش زبان

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم فروردین 1386ساعت 14:34 توسط ما علامه اي ها |

سلام دوستان. عیدتون مبارک. آیا در ایام عید احساس بطالت و بی کاری می کنید؟ پس همین حالا یه مداد و کاغذ بردارید. نه بابا! زیاد سخت نیست! می خوام دعوتتون کنم به یه فعالیت فکری. از بین اس ام اس های تبریک نوروز یه اس ام اس جالب برام رسیده. گفتم خالی از لطف نیست شما هم باهاش سرگرم بشین:

آغاز سال ۱۴۰۸۶ اهورایی...۷۰۲۹  میترایی...۳۷۴۵ زرتشتی...۲۵۶۶ شاهنشاهی... ۶۷۵۷ آشوری... ۱۳۸۶ شمسی و ۱۴۲۹ هجری قمری بر شما فرخنده باد!

حالا بشین حساب کن ببین واقعا این اعداد و ارقام درسته یا نه؟!  درست و غلطش پای فرستنده ی اس ام اس! ولی من با خوندن این اس ام اس به مطلب دیگری فکر کردم. با خودم گفتم در طول این سال ها چقدر انسان ها آمده و رفته اند...با تمام درد ها و خوشی هایشان...چه تعداد از اونها تونستند به آرزوهاشون برسند؟ چند نفرشون ناکام از این دنیا رفتند؟ آیا اون دختر کوچولوی زرتشتی وقتی که پای سفره هفت سین نشسته بود هیچ به این موضوع فکر می کرد که چند صد سال دیگه یکی مثل من بهش یادی ازش ببره و سعی کنه احساسش رو موقع سال تحویل درک کنه؟ یا نه فقط زل زده بود به ماهی های قرمز و به تنگشون تلنگر می زد؟ آیا ممکنه چندین هزار سال بعد یک نفر احساسی مشابه درباره من داشته باشه؟با خودش بگه اون دخترک موقع تحویل سال ۱۳۸۶ شمسی چه خیالاتی در سر داشت؟ و یا ممکنه همین الان که ما نوروز رو جشن گرفته ایم در سیاره ای با فاصله ی میلیون ها سال نوری جشن ملی و میهنی دیگری بر پا باشه؟ می خواهم برای روح تمام کسانی که در طول تاریخ سعی کردند نوروز پیروز باشد طلب آمرزش کنم. آمین!

پست نگار: بنفشه رافع

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم فروردین 1386ساعت 20:23 توسط ما علامه اي ها |